یادگاری های مجازی من
اینجا ...تلاشی در جهت بهتر اندیشی و واکاوی خود 
قالب وبلاگ

سلام

امروز جمعه هست و دقیقا شاید سه ماهی میشه که حال روحی من مناسب نیست و با این وجود هر روز به امید کور سویی نوری که در این تاریکی بتابه، بیدار میشم و ادامه میدم. ولی قلب من غمگینه برای همه چیز. طوری غمگینم که به استفاده از دارو برای تغییر خلق فکر میکنم. یک غمی تو عمق وجودمه که مثل خوره داره روانمو داغون میکنه و مشکلات اخیر کشورم و مردمم و همین طور بلاتکلیفی ها و مشکلات خانوادگی که دارم و یک سری موارد دیگه موجب شده که این غم عمیق و طولانی بشه.

کلا از بلاتکلیفی بدم میاد از اینکه ندونم بعدش چی میشه اوضاع بهتر میشه یا بدتر. من دارم به وضوح سایه سنگین گرانی و تورم رو تو زندگیم می بینم.از یک طرف هم دلگیرم از اینهمه کشته و خون‌ و خونریزی.

هر چند در این چند سال اخیر دیگه برام اسفند ماه و عید معنایی نداشت ولی امسال دیگه بیشتر معنایی نداره و فقط گذران روزها رو حس میکنم . سعی میکنم بی تفاوت و بی خیال باشم اما نمیتونم اما نمیشه. من هم دارم میون این مردم و این جامعه زندگی میکنم چطور میتونم بی تفاوت باشم!

گفتم برم مقداری پارچه بخرم وقتهای آزادم بشینم سرگرم دوخت و دوز بشم تا بلکه این حجم از نگرانی و غم رو برای مدتی فراموش کنم اما نتونستم اون پارچه ها رو بدوزم و رغبتی ندارم که خیاطی کنم اصلا عید میخوام چکار؟! مگه قراره کی بیاد و کجا بریم و چی بشه؟! عید هم مثل بقیه روزهاست.

دیروز عصر ساعت ۶:۳۰ هتل اسپادانا قرار خواستگاری و آشنایی داشتم که پسره خودش اومد منم خودم رفتم.

قبل از اون با مادرش صحبت کرده بودم و مادرش گفته بود که پسرش همین چند ماه پیش یک آشنایی داشته که منجر به ازدواج نشده ولی شش ماه رفت و آمد داشتند. حدود دو ماه پیش با مادرش حرف زده بودم و خبری ازشون نشد تا اینکه چند روز پیش مادرش مجدد تماس گرفت و ازم تقاضای عکس کرد که به پسرش نشون بده اما من گفتم متاسفانه عکس نمیفرستم و بهتره دیدار به صورت حضوری باشه که با اکراه قبول کرد و خلاصه شماره تماس پسرشو بهم داد و دیگه برای دیروز عصر پنجشنبه قرار گذاشتیم.

من شماره پسره رو سیو کردم برم داخل پروفایل هاش عکساشو ببینم . پسره فروشگاه لوازم یدکی ماشین داشت و نزدیک خونه ما هم بود فروشگاهش اینو از داخل صفحه اینستاگرامش فهمیدم چون واتس اپش بیزینس اکانت بود و داخلش لینک اینستاگرامشم بود منم از خدا خواسته رفتم تمام عکسها و پروفایلاشو چک کردم . پسره متولد ۱۳۶۵ بود بهمن. ولی چهرش و سنش توی عکسها بیشتر میزد و ریشهاش سفید شده بود آخه ته ریش داشت.

عکسشو به همکارهام که چهارشنبه رفته بودیم باغ رستوران به مناسبت تولد همکاری که همیشه پز میداد، نشون دادم و دیدم همشون گفتند وای چقدر خوبه عالیه! در حالیکه پسره خیلی نسبت به سنش جا افتاده تر بود!!

همکار مجردم گفت اگر رفتی دیدیش و نپسندیدی بفرستش برای من. منم گفتم باشه.

حالا یادم باشه داستان باغ رستوران و اتفاقاتشم بگم.

بعدش پنجشنبه حاضر شدم اسنپ گرفتم رفتم هتل اسپادانا. زنگ زدم به پسره تا بفهمم کجای هتله دیدم داخل کافه هتل با یک کت چرم قهوه ای نشسته. منم وارد شدم و دیدم انگار هول شد و حدود دو دقیقه بین ما سکوت بود و نمی دونستیم چی بگیم! گارسون اومد سفارش گرفت اون چایی سفارش داد منم همینطور! همکارام بهم گفتند می کشیمت اگر رفتی و مثل همیشه چایی سفارش دادی برو یه چیز گرون سفارش بده اینقدر به این مردا یاد نده که کم خرجی مردا که این چیزا براشون مهم نیست بذار برات خرج کنند اونیکه خرج نداره ارج نداره از همون اول کار خساست رو بهشون یاد نده!!!

ولی خب من که نمیدونستم این پسره رو می پسندم یا اون میپسنده یا نه . بعدشم الان مثل چند سال پیش نیست که یه کافه میرفتیم ارزون میشد الان همین یه چایی هم کلی پولشه من چطور بیام تو این اوضاع ، خرج زیاد رو دست پسر مردم بذارم که اصلا مشخص نیست آشناییمون ادامه دار بشه یا نه! هدف فقط دیدن ظاهره.

چاییو که خوردیم پسره گفت میخواین چیز دیگه این هم سفارش بدیم من قبول نکردم ولی خودش یه قهوه عربی سفارش داد برای خودش.

۶:۳۰ تا ۸ شب اونجا حرف زدیم. هرچی میومدم بساط صحبتو کوتاه کنم پسره مایل بود بیشتر حرف بزنه و بمونه منم دیدم جایی که کاری ندارم نشستم و حرف زدیم و اونجا هم خیلی شلوغ بود صدا به صدا نمیرسید. ترجیح میدم برای قرار آشنایی و اول جایی برم که سکوت باشه ولی مثلا هتل آسمان یا اسپادانا یا همون کوثر همیشه شلوغه.

ببین پسره برخلاف میلم سیگاری بود بعد سگ هم داشت خونه مجردی ( اجاره ای) داشت و یه فروشگاه که اونم فکر کنم اجاره ای باشه فروش لوازم یدکی اتومبیل داشت. گفت که قبلا یکیو دوست داشته که ناخن کار بوده بعد تو آرایشگاه همش دوستاش با دوست پسرای پولدارشون رفت و آمد داشتند و به دختره میگفتن لیاقت تو بیشتره و دختره رو پر کردند و دختره هم رابطرو تموم کرده!

خودمم تو پیج اینستاگرامش دیده بودم که پستهای غمگین عشقی گذاشته بود کلا حس کردم پسره افسردگی داره مثل خودم بود مودش غمگین بود .

گفت شما از اون دخترایی هستی که رفیقشون هرچی بگه گوش میدن و زندگیشون دست دوست و رفیقاشونه منم گفتم نه . من رفیق صمیمی ندارم و بیشتر با همکارانم وقت گذرانی میکنم که اونها هم متأهل هستند.

پسره گفت که من خیلی اهل سفر و گشت و گذارم و بیشتر هزینه زندگیم خرج سفر میشه منم گفتم سفر خیلی خوبه اما به هر حال اولویت اول اینه که ادم برای آیندشم پس اندازی داشته باشه بعد پرسیدم شما خونه دارید؟ گفت نه ندارم! گفتم خب ببخشید چطور جرأت می کنید توی این اوضاع اقتصادی خراب، به فکر ازدواج باشید؟! الان هزینه اجاره ها به شدت بالاست. گفت به هر حال برای بحث خونه و اجاره کردنش پولی جدا گذاشتم و پس اندازی دارم!

گفتم شخصیت کلی من اینطوره که برام اهمیت داره که شخص مورد نظرم خونه از خودش داشته باشه چون اونقدر نگرانی دارم که از اول ماه نگران اجاره بها هستم تا آخرش. گفت خب من سالهاست مستقل و مجرد زندگی میکنم و خب تو خاقانی یه اپارتمان اجاره کردم و دارم زندگی میکنم هزینه هامم میدم و مشکلی از این بابت نداشتم!

پسره برام جذاب بود شکلش و استایلش اما میدونی حس کردم بی خیال و خوش گذرونه و مردی نیست که بشه روش حساب کرد. بالاخره نزدیک ۴۰ سالشه نباید یه اپارتمانی چیزی تو همین شهید کشوری که خیلی هم برای سرمایه گذاری مناسبه قیمتاشم خوبه داشته باشه؟!

خیلی ها اطراف شهر داخل این شهرک ها سرمایه گذاری کردند یعنی این چطور با هیچی میخواست ازدواج کنه؟! یه جورایی به دختری که قبلا باهاش بوده حق دادم! ما دخترا نظراتمون در مورد مرد مناسب ازدواج ، تقریبا شبیه به هم هست. هممون دنبال مردی هستیم که لااقل یک پشتوانه مالی مناسبی داشته باشه به فکر آینده باشه مسئولیت پذیر باشه بشه بهش تکیه کرد نه اینکه هرچی درامد داره بده بابت گشت و گذار و تفریح! مثلا گفت هفته دیگه میخوام برم کیش!

چی بگم... بالاخره این نباید یه پس اندازی پولی چیزی برای یک سرپناه جمع میکرده؟!

حق دادم دختره رابطرو تموم کنه. چون میگفت دختره براش خیلی پول و مادیات مهم بوده! خود مامان پسره هم پشت گوشی بهم گفت ما یک خانواده متوسط هستیم! حتما منظور داشته که اینو گفته چون میخواسته بفهمونه تو هم اگر اهل مادیات هستی بدون که ما حد و توانمون متوسطه!

ببینید من اصلا کاری به این چیزها ندارم ولی تو این شرایط و اوضاعی که هممون داریم با گوشت و استخونمون توش زندگی می کنیم ، یک پسر یک سری حداقل هایی باید داشته باشه که جرأت کنه بابت ازدواج پا پیش بگذاره. همین خواهر زن داداشم ، از لحاظ عقلی بهره هوشی پایینی داره تا کلاس پنجم بیشتر نتونسته ادامه بده بعدشم تا ۳۵ سالگی از بس قرص های اعصاب میخورده بی نهایت چاق میشه میزنه و یکی براش یک خواستگار که سرایدار بانک بوده پیدا میکنه. پسره پدر و مادرش جدا شده بودند و این با عمش زندگی میکرده. پسره هم بهره هوشیش کم بوده ولی خب تو بانک به صورت رسمی استخدام شده بوده دوتاییشون به هم میومدن. ولی پسره لااقل تو شریعتی تهران یک اپارتمان از خودش داشته. بعدم بانک بهش اینقدر مزایا داده دوباره رفته پردیس کرج هم واحد پیش خرید کرده و ماشین هم خریده.بالاخره پیشرفت کرده. بچه دار هم شدند .

یعنی من اینقدر خاک به سر شدم بخوام با یکی که اصلا خوش گذرونه به فکر آیندش نبوده و نکرده یه واحد نقلی همین شهرک های تازه تأسیس اطراف شهر که قیمتی هم نداره، بخره بگم بله؟! پسره مشخص بود از اینهاست که در لحظه حال زندگی میکنه و براش پس انداز بی معناست خودشم گفت شما نقطه مقابل من هستید.من خیلی خرج میکنم!!!

میدونید حس جنسی بهش پیدا کردم! یعنی از لحاظ جنسی و کاریزمایی که داشت جذبم کرد ولی از لحاظ منطق و عقلی نه! حس کردم نمیتونم به عنوان یک مرد با ملاحظه و با تدبیر بهش تکیه کنم و باید همش نگران پول و مخارج باشم ولی گفت من تا الانشم هم مسافرتامو رفتم هم از هر چیزی بهترینشو خریدم پوشیدم و خوردم و خدا میرسونه و مشکل مالی نبوده برام و اگر هم گرانی بوده منم جنسامو به موازاتش گران تر کردم!

من خودم شخصا همیشه دلشوره آینده و خرجو مخارجو دارم و چون مسافرت و تفریح برام خرج میتراشه تا جاییکه بشه نمیرم تا پس اندازم بشه ولی این پسره از اینهایی بود که اهل سفر و تفریحه و اصلا نگرانی بابت مخارج نداره !

گفتم معلوم نیست آینده ایران چی بشه و من خیلی اخبار رو چک میکنم و نگرانم گفت اصلا کارت درست نیست کلا سیاست خیلی کثیفه دنبال خبرها نرو گفت بیشتر سایت های شرط بندی که پیش بینی کننده جنگ و این چیزها هستند مال ترامپه و اون بازیو طوری چیده که میان مردم روی مبالغ خیلی بالا شرط می بندن که مثلا شنبه یا فلان روز جنگ میشه بعد یکهو ترامپ مسیریو طی میکنه که جنگ رخ نده پس شرط به نفع ترامپ تموم میشه و میلیاردها دلار به جیب میزنه از این سایت های شرط بندی!!!!!

گفت اصلا اخبارو چک نکن بالاخره باید زندگیو گذروند و نگرانی معنایی نداره!

از این لحاظ که مثل من دل نگران نبود ، خوشم اومد ولی اینکه غمگین بود بابت رابطه بهم خورده قبلیش مشخص بود . البته گفت دیگه فراموشش کردم و کلا یک تجربه بود!!!

بعدم گفت وسیله داری که برگردی؟! گفتم حقیقتش خواهرم ماشینو برده بود با وسیله نیومدم( الکی) گفت میرسونمت منم چون میخواستم ببینم ماشینش چیه قبول کردم تشکر کردم و رفتیم دیدم ماشینش یه kmc بود که پشتش حالت باری و آفرود مانند داشت نمیدونم گنده هم بود !

گفتم اهل افرود هستین؟ گفت اره. گفت تا حالا رفتی؟ گفتم نه راستش.

رسوندم.

کاش خونه داشت اگر خونه از خودش داشت حس خوبی داشتم بهش. برعکس من دل نگران اینده نبود و خودشو باور داشت. اهان تو ماشین گفت اصلا سال ۱۴۰۴ براش سال خوبی نبوده منم گفتم برای اکثر مردم سال بدی بود.

دیگه نمیدونم باید دید چی میشه.... دلم یک شوهر خوب میخواد یکی که با دست پر بیاد. من مرد پولدار دوست دارم که برام گل بخره اخه عاشق گل هستم یه مردی که من بشم دختر کوچولوش بهش تکیه کنم نازمو بکشه. دلم یه مرد واقعی میخواد دلم شوهر درست حسابی میخواد.

راستی چهارشنبه بالاخره رفتیم با همکارها باغ رستوران و بالاخره هر چند حرف مناسبی نیست هزینه زیادی رفت تو پاچم!!! نمید‌ونم همکارم میخواد ما رو بچزونه چکار کنه که شوهرشم آورده بود و شوهرش میون جمع ماچش کرد و بهش یک جفت گوشواره طلا هدیه داد! شوهرش جای برادری خیلی خوشکله. قد بلند خوش تیپ اقا و مردونه.

چه ماچی هم به هم کردند خدا برای هم حفظشون کنه. منم گوشواره ها رو داخل گوشش کردم. فکر کنم ۵ گرم اینها بود. قشنگم بود.

بعدم سفارش شام دادیم و بعد کیک خوردیم.

همکارم و شوهرش چون باغ رستوران بیرون از شهر بود لطف کردند منو رسوندن اخه ۱۲ شب بود و اجازه ندادند اون وقت شب اسنپ بگیرم. خدا خیرشون بده.

در کل نزدیک ۳ تومن با کادو و هزینه باغ رستوران بهم تحمیل شد ولی چون موسیقی زنده داشت و اهنگ های مورد علاقمو میخوند خیلی خوب بود و برای ساعتی از اخبار جنگ و نگرانی ها دور شدم.

از اون روز که از باغ اومدیم استرس و دلهره عجیبی منو در بر گرفته. من خانواده از هم پاشیده ای دارم که هر کدوم با هم قهر و یک طرفی هستیم. خواهرم که با برادرهام قهره برادرهام با مامانم قهر هستند خواهرم با من و مامانم قهره و از خونه رفته و کلا زندگیمون گرم نیست. نگران اینم اگر احیانا مورد خوبی برای ازدواج پیدا شد ، چطور خانوادمو معرفی کنم چطور برادرها و خواهرمو برای آشنایی ها و مراسم ها دور هم جمع کنم اینهایی که اینقدر به خون هم تشنه هستند!

زن داداش هامم قهرن! همه قهر همه دور از هم....

از یک طرف وسایل خونمون همه قدیمی و از مد افتاده شده تو اصفهان هم خیلی حساسن به این چیزها. این خونه ای که اجاره کردیم هم داغونه نمیدونم به خدا اگر موردی پیدا شد چطور به خانوادم معرفیش کنم چطور دعوتشون کنم خونه... تازه بدتر از اون دندون جلویی مامانم افتاده و چهره بدی پیدا کرده .... کاش بریم درستش کنه. باید آبرو داری کرد. خدایا! در جایی که همه راه ها بسته است خودت راهی بگشا، آمین

بچه ها من چکار کنم؟! از یک طرف اصلا از خانواده خوشم نمیاد همه با هم جنگ و ناسازگاری داریم از یک طرف دلم میخواد ازدواج کنم برم از این خونه و برای خودم همسری زندگی چیزی داشته باشم دلم رابطه میخواد دلم امنیت میخواد دلم زندگی قشنگ میخواد .... دلم آینده میخواد. از یک طرف میگم چطوری خانواده از هم پاشیدمو به خواستگارا معرفی کنم؟! زد مثلا احیانا یکی پیدا شد که خوب بود بعد این یارو نمیگه خانوادت چطورین؟! چرا همتون یه جایی هستین اینقدر قهر هستین؟! مثلا اگر خواستم دعوتشون کنم خونمون نمیگن چرا اینقدر خونه زندگیشون قدیمی و ساده هست؟! اگر پسره مثلا عقد کردیم خواست وارد اتاقم بشه چی؟! من حتی یک تخت درست حسابی یک میز آرایش خوب ندارم ! نمیدونم....😔

عکس تولد

عکس پسره

[ جمعه هشتم اسفند ۱۴۰۴ ] [ 9:56 ] [ آیدا سبزاندیش ] [ ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

هر روز تجربه ای گران بهاست
در این بازی روزگار کسی برنده است که نه از شادی هایش
چنان مسرور و درگیر غرور میگردد و نه از غم هایش اندوهناک!
رها کن تا رها شوی....🐬🐬

عاشق طبیعت و گیاهان و اسرار آسمان ها و خداوند و رنگهای شاد🍀🌳🌸🌗🪐🌏💫
لینک های ویژه
خرید آسان