|
یادگاری های مجازی من اینجا ...تلاشی در جهت بهتر اندیشی و واکاوی خود
|
سلام ناامیدم ناامید از آیندم از زندگی از همه چی. حتی گاهی از خداوند هم ناامید میشم. دیگه با این اوضاع گرانی طلا و ارزاق زندگیو نمیدونم هرچیزی کی میتونه ازدواج کنه؟ بیچاره پسرها هر چقدر کار می کنند بازم هشتشون گرو نهشون هست.دارم می بینم خب، هرچی میدوی به جایی نمیرسی . من چه فکرها که نمیکردم با خودم میگفتم فلان قدر پس انداز میکنم ماشین ثبت نام میکنم یا میخرم فلان وسایل جهیریمو یا توی خونمونو میخرم یخچالمونو عوض می کنیم یه دست مبل درست حسابی میخریم الان من با این درآمدم به کجا میتونم برسم؟ این حقوق تأمین اجتماعی مامانم به چی میرسه به همین خرج دارو و دکتر و بندو بساط خودش میرسه که اونم اگه برسه . مثلا حالا تو این اوضاع میشه عروسی یا مراسم هر چند ساده گرفت؟ چکارمیشه کرد؟ باید با کمترین امکانات کمترین خرج و با یه وضع مثل گداها رفت ازدواج کرد. من اینطوری نمیخواستم من دلم میخواست اگر احیانا شد و ازدواجم مقدور شد، کارهام مراسم هام با آبرو و دست پر طی بشه. نخوام نگران چارتا کادو و بده بستون باشم. به خدا دیگه فقط برای نفس کشیدن زنده هستم و هیچ شوقی ندارم هیچ انگیزه ای ندارم و همینطوری گذران میکنم کار عصرمم که صاحب کارم بدتر از منه ! اونم دو ماه سه ماه یکبار یه مبلغ جزئی واریز میکنه ولی توقعات بالا داره شاید بعد از عید دیگه نرم. هیچکی حاضر نشده با این حقوق بیادش اصلا هرکی حقوقشو میفهمه میخنده میره. بعدم احمق بعضی وقتها توهین میکنه مثلا یه چیزایی که اصلا کار خانم شیفت صبح بوده رو به من نسبت میده و توهین میکنه حتی به اون پیرمرده هم که تو کارگاهه توهین میکنه اصلا کوچکتری بزرگتری و احترام رو در نظر نمی گیره حالا خیال کرده با این حقوقی که دو سه ماه یکبار میده باید بردگی کنیم براش ! از بعد از عید نمیرم دیگه بره بگرده یکیو پیدا کنه. خانم شیفت صبح هم گفت منم نمیام. پیرمرده هم یکبار گفت من اصلا اینجا چکار دارم! خودم حقوق دارم چرا میام اینجا که توهین بشنوم؟! خستم خیلی خستم.... خیلی ناامیدم تلاشام اثری نداره.... گرونی بیداد میکنه به قدری که دیگه دلم این زندگیو نمیخواد چقدر منتظر بودم برم مسافرت برم گردش ولی با این پولها و درامدها مگه میشه؟ تازه باید فکر آیندم هم باشم فکر هزار جا رو کنم که کم نیارم اینقدر از همکارام بدم اومده اونا شوهراشون خیلی تو خرج کمک میکنند وضعشونم خوبه اون یکی همکارمم که مجرده باباش تو نیرو هوایی بوده فوت شده یک عالمه حقوق میرسه بهشون حالا برای تولد اون همکارم که پز میداد ، وعده گذاشتند که چهارشنبه همگی بریم باغ رستوران اونم طوریکه هر کدوم هزینه خودمونو بدیم تازه یک کیک و کادو هم برای اون همکار پزی بخریم!!! دلشون خوشه به خدا همش به گردشو تفریحن. همین باغ رستوران دست کمش دو سه تومن آب میخوره برای هر نفر اونوقت چرا باید پاشم برم اینهمه تو این بی پولی خرج کنم که چی تولدشه؟! به من چه که تولدشه اصلا تولد من که میشه اونا غیب میشن منم توقعی ندارم به خدا. من میگم یه تبریک به هم بگیم کافیه . خبر ندارن که من واقعا نمیتونم با این درآمد و این حقوق هم پس انداز کنم هم به تفریحاتم برسم هم چارتا وسیله مورد نیازمو بخرم هم .... به خدا ظلمه ظلم . که تو این وضعیت بقیه فقط به فکر کادو و تولد و هزینه های اضافی باشند که دیگران مجبور بشن براشون تهیه کنند. خود من اصلا هیچوقت به هیچکی تولدمو نمیگم یا توقعی ندارم ولی همکارام از مدتها قبل تولدشون مدااام میگن تولدمون نزدیکه! خب نزدیکه که نزدیکه به من چه! شوهرت یا خانوادت باید براشون مهم باشه آخه من این وسط دست کم باید دو سه تومن الکی خرج یه تولد تو بکنم که چی که تولدته؟! دلمم نمیخواد دیگه تو مهمونی هاشون شرکت کنم خب ماشالا درآمد شوهراشون زیاده از صد جا کسب درآمد میکنند از رمز ارز از نمیدونم ملک و املاک از حقوقشون از همه جا و مسلمه که مهمونی هاشون مفصله اما من به این اعتقاد دارم که باید ساده گرفته بشه نباید اینهمه غذا و دسر درست کنند . خود من تصمیم داشتم عید دعوتشون کنم ولی الان فکرشو میکنم می بینم واجب نیست اینهمه هزینه کنم شایدم دعوت نکردم. من که به مناسبت های مختلف براشون جبران کردم کادو دادم پول دادم دست خالی هم خونه هاشون نرفتم هیچوقت و کلی هزینه کادو و شیرینی دادم. والا من خیال میکردم حالا پول پس انداز میکنم بالاخره بعد عمری عید میرم مسافرتی جایی یه هوایی بعد از اینهمه سال عوض میکنم یه کم به روح و روانم میرسم یه خرید حسابی میکنم ولی اینقدر اوضاع درهم برهم و گرونی شد که همین که بتونم روزمو شب کنم خیلی هنر کردم😔 من نمیدونم این گرونی این ناامیدی این غم گذران زندگی و جوونیم که حتی امیدی هم ندارم همسری آرامشی چیزی نصیبم بشه ، تا کجا ادامه پیدا میکنه ولی الهی اگر ادامه دار هست عمرم تموم شه و رها شم . رهای رها...الهی آمین [ شنبه دوم اسفند ۱۴۰۴ ] [ 16:9 ] [ آیدا سبزاندیش ]
[ ]
|
|
| [قالب وبلاگ : سیب تم] [Weblog Themes By : SibTheme.com] |