|
یادگاری های مجازی من اینجا ...تلاشی در جهت بهتر اندیشی و واکاوی خود
|
سلام چقدر خوبه که اینجا هست میدونم قضاوت میشم ولی لطفا اگر ممکنه و تجربه ای دارید راهکار بدید بهم. همونطور که پست قبلی نوشتم ، چندین روزه که شدیدا فکرم درگیر زندگی همکارم شده!!! میدونم مسخرست ولی باور کنید دعا کردم یوگا انجام دادم مدیتشین انجام دادم حتی برون ریزی کردم و داخل دفترم احساساتمو نوشتم هر کاری بگید کردم ولی نتونستم اون آتش حسرت و خشمی که نسبت به زندگی همکارم در من جرقه زده رو خاموش کنم! باور کنید میدونم انرژی حسادت سیاهه و کسی که حسادت و خودشو با دیگری مقایسه میکنه قطعا وارد یک مهلکه بی فرجام میشه اما اما اما دست خودم نیست هربار که همکارمو می بینم بیشتر از قبل به عدالت خداوند و رحمتش شک میکنم . خیلی دعا میکنم تلاش میکنم که زندگی خودمو با قبل خودم مقایسه کنم و اصلا با دیگران مقایسه نکنم ولی مگه میشه؟؟؟ نمیتونم هر چقدر جلوی خشم و احساسمو میگیرم با شدت بیشتری بهم هجوم میاره و من ناتوان شدم در فروکش دادن این خشم و به قول شماها حسادتم! چرا باید خدا به بعضی ها که هیچ ویژگی خاصی هم ندارند و انسان های کاملا معمولی هستند و حتی اعتقاداتشون هم نسبت به خدا و جهان هستی قوی نیست ، مزایا و امتیازها و نعمت های زیادی بده اما به بندگانی که بارها خدا رو ستایش میکنند دعا میکنند سعی میکنند هر کار بدیو انجام ندن مراقبت میکنند ، نعمت نده یا با التماس و سختی فراوان شاید نعمتهای کمتری بده؟؟؟؟ نمیخوام به خدا از خودم تعریف کنم ولی واقعا از همکارم سرتر و بهتر هستم حتی خودش هم بارها بهم گفته که آیدا تو با اینکه ۵ سال از من بزرگتری اما خیلی سنت کمتر میزنه و همه خیال میکنن من بزرگترم! کلا صورت و چهره همکارم با اینکه ۳۰ سالشه اما اگر کسی ببینه میگه ۴۳ یا ۴۵ سالشه! دندان های جلوش تمام سیاه و خراب شدند صورتش پر از چاله های عمیق هست و چون یکبار تصادف کرده روی پیشانیش یک خط عمیق بزرگ هست! تیپ و وضع ظاهرش هم نامرتب و همیشه چروک هست باور کنید حتی بند کفشهاشم نمی بنده . دستهای زمخت و مردانه داره. این از ظاهرش از لحاظ اخلاقی هم اینطوره که مثلا میگفت من رایگان میرم استخر! بهش گفتم چطوری؟ بلیط ارگانی یا جاییو داری؟! گفت نه بابا حقه و کلک میزنم! به هوای اینکه خانواده ارتش هستم میرم استخر ارتش بعد نمیدونم فلان کارت رو تقلبیشو دارم یا میون جمعیت تند تند میرم تو!!! حتی میگفت بچمو شهربازی هم که میبرم پول نمیدم و لا به لای بچه های دیگه سریع میفرستمش تو!!! بارها از این قبیل کلک ها و ترفندها ازش شنیدم ولی خب این نمیگه استفاده رایگان من از این خدمات پولی، حرامه؟!!! نمیگه بالاخره باید پولشو داد؟ خب از این لحاظ ها هم رعایت نمیکنه اما به خدا خیلی خوش شانسه تا طلا ارزون تر بود روی ۵ یا ۶ تومن بود هی از شوهرش طلا گرفت هی قهر میکرد بعد شوهره براش طلا میخرید آشتی میکرد بعد طلاها رو روی ۲۰ تومن فروخت و یه آپارتمان به نام خودش خرید! خیلییی بلده که چکار کنه حالا من میترسم یه چیزی بفروشم میگم یهو ضرر نشه فلان نشه من که پشتوانه ای ندارم! کادو ولنتاین یا تولدش یا هر مناسبتی شوهرش بلااستثنا براش طلا میخره. حالا من با هر کی آشنا میشم زورش میاد یه چایی یا بستنی مهمونم کنه🙁 چه برسه کادو بده. قهر هم کنم براش مهم نیست. این همکارم خونشون یک محله فوق العاده فقیر نشین اصفهان به اسم زینبیه هست باباش هم راننده تاکسی بوده وقتی ۱۷ سالش بوده باباش میگه دیگه باید ازدواج کنی اینم درسش خوب نبوده و دیپلمشو که به قول خودش به زور میگیره خواستگار براش میاد . از ۱۴ سالگی هم با پسر همسایشون دوست بوده پسره اینو به گل و مواد معتاد میکنه اینها رو به گفته خودش میگم. میرفتند با پسره بعد مدرسه گل میکشیدند یا آخر هفته ها مشروب میخوردند. تا اینکه خانواده همکارم میفهمن و ترکش میدن و تو ۱۸ سالگیش یکی از اقوامشون میاد خواستگاریش. پسره که همین شوهر فعلی همکارمه خیلی از همکارم خوشش میاد همکارمم همینطور. پسره تک فرزند بوده و خب خوشکلو خوش تیپو با خانواده خوب و همه چی تموم. همکارم تعریف میکنه که اصلا درست تیپ نمیزده همش همه چیو فراموش میکرده سر پسره داد میزده جیغو فریاد میکرده تو دوران عقد یکبار قهر میکنند و بابای همکارم پیغام میده به خانواده پسره که مهریه دخترمو بدین و طلاق! اینها هم دو دانگ از کل دارایی هاشون و ۳۱۴ تا سکه طلا و ۳۰۰ مثقال طلا و هزینه مکه و کربلا مهریه کرده بودند و میان و آشتی میکنند و فوری بساط عروسیو برگزار میکنند. بعد از ۳ ماه همکارم باردار میشه و یه خونه پسره میخره و همکارم با پدرشوهرش بحثش میشه که چرا خونرو به نام من نمیزنید تو بارداری بازم قهر میکنه و اونام قبول میکنند شش دانگ خونرو به نام همکارم بزنند اونم آشتی میکنه. بعدش پسره میاد یه مغازه میخره بازم همکارم قهر میکنه میگه چرا از سهم مغازه برای منم به نام نمیزنی بازم پسره به نامش میزنه بعد یه ماشین ثبت نام میکنند اونم به نامش میزنه بعد میفتن تو کار خرید طلا و سرمایه گذاری یه گاو صندوق میخرن و رمز و کلید گاو صندوق رو میده به همکارم و طلاها رو میده بهش. بعدش باغ میخرن باغم میزنه به نام همکارم. شوهرش یه مغازه دیگه با یکی شریک میشه میخره اونم میزنه به نام همکارم و در آخر هم تصمیم میگیرن طلاها رو بفروشن و یه آپارتمان میخرن اونم میزنه به نام همکارم. همکارم میگه به نام شوهرش هیچی نیست. باور کنید ظهرها زنگ میزنه شوهرش میگه برام امروز کباب بخر برام جوجه بخر هوس پیتزا کردم پیتزا بخر. قسم میخوره میگه مگه بیکارم وقتمو تو آشپزخونه هدر بدم؟؟؟؟ آخر هفته ها هم میره خونه مامانش اینا اونجا چند روز میمونند . برای عید هم پیشاپیش به شوهرش دستور داده برن کیش. شوهره هرچی بگه گوش میده و انجام میده. پسره رو اگه ببینی باورت نمیشه که شوهر همکارم باشه ! قد بلند شیککک با ابهت خوش تیپ و مغروره. همکارم میگه خیلی از زنها میان مغازش بهش پا میدن خود شوهرم اینقدر با من رفیقه میاد میگه هر اتفاقی بیفته تو مغازش. شوهرم اصلا محل نمیذاره. حالا همکارم خواهر زادشو فرستاده پیش شوهرش کار کنه . یعنی خواهر زاده هه تمااام گزارش رفتو آمد و کارهای شوهره رو به همکارم میده. توی محیط کار هم مدام شوهرش زنگش میزنه انگار نامزدن شاید یک ربع بیست دقیقه با هم حرف میزنند و قربون صدقه میرن!!! هر چند حرف بدیه ولی چند روز پیش داشت با شوهرش حرف میزد بعد میگفت باشه امشب انجامش میدیم !!! بعد شنیدم یک سری حرفهای جنسی زد و قطع کرد! بعد اومد طرف همکاران متاهل و گفت ماشالا مردای ترک خیلی نیاز جنسی بالایی دارند شوهرم همش میخواد با من باشه بهش گفتم اینقدر غذاهای گرم نخور گوش نمیده که ! بعدشم قه قه خندید! شوهرش ترک هست.ولی خداییش شوهرش خیلی خوشکل و جذابه.بچشون هم به شوهره کشیده شده خیلی نازه. همکارم میدونه من با خواهر برادرهام مشکل دارم رابطه خانوادگیم سرد و پوسیدست ولی مدام از دورهمی های خواهرها و خانوادش و مهمانی های خانوادگیشون تعریف میکنه وای من دیشب ساعت ۲ خوابیدم خواهرام خونمون بودن داشتیم فلان بازی رو میکردیم اینقدر خوش گذشت . هی از خانوادش میگه از خوشی هاشون میگه از خریدهای زیادش میگه. خب من و یکی دیگه از همکارها ، مجرد هستیم همسری یا پدری یا کسیو نداریم که پشتوانه ما باشه حداقل پشتوانه مالی ما باشه پس به لحاظ هایی درآمدمون کمتره ولی همکارم مدام از خریدها و دارایی هاش میگه . چند روز پیش گفت امسال پنج تا ملک به نام خودم خریدم دیگه خسته شدم از بس رفتم املاکی و محضر! اینکارها وقت آدمو میگیره. با اینکه چهره جالبی نداره و فوق العاده بد تیپ و نامرتبه و اعتقادات خاصی هم به خداوند نداره اما خداوند نعمت هاشو براش تمام کرده. چندتا خونه به نامشه دو تا مغازه به نامه باغ به نامشه ماشین و طلا داره بچه باهوش و زیبا داره شوهر قدرشناس و عالی داره خانوادش حمایتگر و پشتیبانش هستند هر سفری که دلش بخواد کافیه به شوهره بگه سریع می برتش . دیگه از خدا چی میخواد؟؟؟ اعتماد به نفسش هم زیاااااد طوریکه با وجود موهای روی صورتش که به طرز عجیبی خشن هست بازم خودشو پذیرفته و دوست داره. اینقدر هم ناز و ادا داره. میگه من اصلا دست به گوشت و مرغ و سبزی نمیزنم خود شوهرم گوشت و مرغ و سبزی ها رو خرد و بسته بندی میکنه چندشم میشه! وای من فلان غذا رو تو دهنم نمیکنم حتما باید فلان طور باشه! به نظر من آدمیکه نعمتهای خدا رو داره نباید بیاد جلوی کسی که خداوند فراموشش کرده بهش هیچی نداده هی لاف بزنه بگه وای اینو خریدم یا شوهرم اینکارو برام کرد یا .... به هر حال منم آدمم از اول زندگیم با پدرم و خانوادم کلی چالش ناخواسته داشتم یک سری مسیرهای زندگیم طوری پیش رفته که دست خودم نبوده تقدیرم بوده. خدا برای این همکارم خواسته که تو ۱۸ سالگی همسر خوبی نصیبش بشه ولی من هم وقتی ۱۸ سالم بود با ناسزاها و سختی هایی که پدرم بهم تحمیل کرده بود دست به گریبان بودم مجبور بودم سختی هایی رو تحمل کنم که خودم در به وجود اومدنشون دخالتی نداشتم. من تلاش میکردم دعا میکردم ایمانمو قوی میکردم مهربونی میکردم ولی اثری تو زندگیم نداشت. خداوند آدمهاییو سر راهم قرار میداد که بی وجدان و بی شرف بودند و اصلا معنی عشق و محبت نمی دونستند. نود درصد خوشبختی یک دختر توسط پدرش رقم میخوره پدر باید حامی دخترش باشه پدر همکارم مهریه سنگینی برای دخترش گرفت و طوری با دخترش رفتار میکرده که انگار ملکه هست و این خانواده شوهر و شوهرشو مجاب میکرده که با همکارم مثل یک ملکه رفتار کنند. عکسهای ۱۰ سال پیش همکارمو دیدم خودش نشونم داد از الانش هم ببخشید زشت تر بوده! الان فوق العاه چاق شده و شبیه مردها شده! همکارم میگه یکبار تو دوران عقد شوهرم باهام قهر کرد بابام اجازه نداد ببینمش مادر شوهرم و پدر شوهرم اومدند گفتند باشه طلاق بگیره بعد بابام گفت محکم بهشون که اول مهریشو جور کنید باشه چشم طلاق بگیرن! مادر شوهره هم هول شده گفته اشتباه کردیم اصلا بیاین بساط عروسیو فراهم کنیم و زود عروسی میگیرن و سه ماه بعدشم همکارم باردار میشه و از اون موقع دیگه هرچی میخرن به نام همکارم میخرن. اگر از دارایی ها و نعمتهاش اینقدر به من نمیگفت به خدا از خدا ناامید نمیشدم و شاید این حسادت در من ایجاد نمیشد ولی واقعا همش داره از داشته ها و زندگی مرفهش میگه. خب منم آدمم شرایط زندگیم مثل همکارم نبوده من دست انداز های زیادی تو جاده زندگیم داشتم من شانس اشنایی و ازدواج با همچین مردیو نداشتم من بابام پشتم نبوده من هر کدوم از اعضای خانوادم ساز خودشونو میزدن و با هم دست تو دست نبودیم . من خیلی سختی کشیدم تا تونستم به اینجا برسم تلاشمم کردم ولی نشد نمیدونم چرا نشد یا نمیشه. منم پس انداز میکنم منم تلاش میکنم ولی جوابگو نیست که حتی بتونم یه ماشین خوب بخرم. بالاخره اون پشتوانش باباش بوده همسرش بوده و تونسته پول زیادی پس انداز کنه طلا و ملک بخره اما من یه تنه مگه چقدر میتونم کار کنم پس انداز کنم ؟ من هفت ساله نتونستم یه مسافرت برم. کاش اگر دارایی دارید اگر خداوند نعمتی یا شانسی بهتون عطا میکنه نیاین پیش دیگران مدام جار بزنید، بعضی ها زندگی براشون به شدت سخت گرفته شده شانس و اقبالی ندارند و غصه میخورن. هر چقدر تلاش میکنم از این حس مقایسه کردن رها شم با شدت بیشتری بهم غلبه میکنه. کمکم کنید خودمو زندگیمو مسیرمو دوست داشته باشم و اینقدر با زندگی همکارم مقایسه نکنم و کفر خدا رو نگم! منم دلم همسر مهربون میخواد دلم زندگی قشنگ میخواد منم دلم میخواد یکی قلبش برام بزنه منم دلم داشتن یک خانواده گرم میخواد. بارها به خدا گفتم اگر قرار نیست بهم بدی لااقل از فکرش رهام کن و به همین زندگی محقری که بهم دادی قناعتم بده.... ولی انگار خداوند منو به کل فراموش کرده.🙁🙁🙁😔😔😔😔😔😔😔 [ چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۴ ] [ 8:50 ] [ آیدا سبزاندیش ]
[ ]
|
|
| [قالب وبلاگ : سیب تم] [Weblog Themes By : SibTheme.com] |