یادگاری های مجازی من
اینجا ...تلاشی در جهت بهتر اندیشی و واکاوی خود 
قالب وبلاگ

سلام عزیزانم

پست قبل برام کامنت گذاشته بودید. خوندم و ممنونم . به هر حال هر کسی نظری و عقیده ای داره و به واسطه مطالعات و جهان بینی و درک خودش از اخبار و وقایع و تاریخ ، اظهار نظر میکنه و قطعا نظرش محترمه. من اگر اجازه بدید بدون پاسخ گذاشتم و انتشار دادم تا خدای ناکرده اینجا محلی برای بحث و جدل نشه چون به اندازه کافی دلهامون غم داره به اندازه کافی دچار ناامیدی هستیم و بهتره بیشتر به هم امید و دلداری بدیم چیزی که واقعا در زندگی شخصی خودم به وضوح کم دارم همین امید و دلگرمی هست که بالاخره روزهای بهتر هم میان.

مدتی میشه همونطور که گفتم واقعا دلم گرفته یک بخشیش مربوط به خاطر جریان های اخیر داخل کشورم هست و یک بخش دیگش هم زندگی شخصی و خانوادگی خودمه.

از بعد شخصی و خانوادگی بخوام بگم که خب همونطور که میدونید دو ماهی میشه که خواهرم از پیش ما رفته و داره مستقل برای خودش زندگی میکنه. البته که من مدتها بود از خدا میخواستم که بره و مستقل بشه چون شدیدا توی خونمون پالس و انرژی منفی میفرستاد و هم من و هم مامانم واقعا از دست ریاست طلبی ها و سلطه گری ها و لجبازی هاش خسته شده بودیم.

خواهرم یک حالتی داره که اگر از یکی دلخور باشه باید تمام افراد خانواده با اون فرد و خانوادش کلا قطع ارتباط کنند! بعد توقع داره مامانم با خانوادش ارتباطی نداشته باشه با خاله هام حرف نزنه اینجا اونجا نره ولی هرکجا و با هر کسی که خواهرم صلاح دونست ، نشست و برخاست کنه. خواهرم تقریبا با تمام اقوام هم پدری هم مادری قهر هست و سالهاست رفت و آمد و حتی صحبتی نداره و توقع داره ما هم با بقیه رفتو آمدی نداشته باشیم. توهم اینو داره که بقیه ببخشید فضول هستند و میخوان از کارش سر در بیارن و چون خواهرم جدا شده و طلاق گرفته پس پشت سرش حرف و حدیث در میارن در حالیکه اصلا فامیلامون اصلا این مدلی نیستند چون تو هر خانواده ای این روزها حداقل یک نفرشون طلاق گرفتند و جدا شدند و این یک مسئله عادی شده شاید قدیم قدیما مثلا تا یکی جدا میشد یه حرفهایی میزدند ولی الان ماشالا هزار ماشالا هرکیو ببینی طلاق گرفته و اکثرا تقریبا این مشکلو دارند یا اگر هم جدا نشدند لااقل دچار طلاق عاطفی هستند.

خلاصه که من احساس بهتری هم دارم که خواهرم از ما جدا شد و دیگه راحت تو خونه میتونم زندگی کنم و مجبور نیستم همش داخل اتاق خودمو حبس کنم آخه وقتی خواهرم بود مدام تلوزیون و همه چی در اختیارش بود و من بابت اینکه بحثی چیزی پیش نیاد میومدم داخل اتاق و اصلا راحت نبودم درسته میگن هیچ کجا خونه آدم نمیشه ولی واقعا احساس بد و ناراحتی داشتم و همش داخل اتاق خودمو حبس میکردم تا شب بشه و همه بخوابیم . پنجاه درصد دلیل اینکه سر کار دوم و عصر رفتم این بود که تو خونه نباشم و نخوام با خواهرم سر و کله بزنم.

خواهرم شدیدا دنبال حرف و حدیث و حرف و نقل درست کردن و گلایه کردن بود و همین موجب میشد که انرژی منفی تو خونمون حاکم بشه. مدام مسائل و بحث های مربوط به مثلا بیست یا سی سال پیش رو وسط میکشید و ساعتها بابتش با مادرم بحث میکرد و کلا اصلا حافظشو از اینهمه خاطرات بد پاک نمیکرد.

امیدوارم بتونه برای خودش یک آپارتمانی سوئیتی چیزی جور کنه و کلا برای همیشه مستقل بشه و دیگه پیش ما برنگرده. این خواسته و آرزوی قلبیم هست . همش میترسم برگرده و روال سابق تکرار بشه حتی چندبار خواب دیدم برگشته و از شدت ناراحتی از خواب پریدم!!!!

الان آرامش خاصی دارم تو خونه.

یک قسمت دیگه از ماجرا اینه که برادر بزرگمم با ما بد رفتاری میکنه و حسابی مادرمو اذیت میکنه با اینکه ایران نیست ولی همسرش اومده ایران با بچش.

من وقتی به برادرم تماس گرفتم همش بهم حرف منفی زد سراغ بچشو گرفتم گفتم خانمت اجازه نداده بچتو ببینیم گفت که خوب کاری کرده شماها بچمو می کشین!!! گفتم وا! این چه حرفیه میزنی؟! گفت آخه زنم گفته چند سال پیش که بچه کوچیک بوده و اومده ایران تو بهش پرتقال دادی پریده تو گلوش و نزدیک بوده خفه بشه!!!

هرچی فکر کردم یادم نیومد ولی یکهو یاد این افتادم که حدود چهار سال پیش وقتی بچش مثلا یک سالش بود آورده بودنش خونه مادربزرگم و یکی از خاله هام یه کم به بچه پرتقال داده بود و بچه چندبار سرفه کرده بود و برادرم اینو به من ربط داده بود در حالیکه من اصلا اونجا کنار بچه نبودم که بخوام پرتقال بهش بدم!

خلاصه که به برادرم گفتم داداش اینقدر تو این دنیا بچه هست تا دلت بخواد بچه می بینم و نیازی به دیدن بچه تو ندارم و فقط خواستم بگم زنت اجازه نداد ببینیم که بعدا که اومدی ایران نگی شماها شعور نداشتین یه سراغی از بچم بگیرین! وگرنه بچت همچینم خاص نیست نگهش دار ور دل خودت!

والا!

آخه همچین سر این بچشون برای ما ادا و اطوار میان و کلاس میذارن حالا انگار شاهزاده زاییدن!

اتفاقا خوشحال هم شدم که گفت نیازی به دیدن بچش نیست چون اینا توقع دارند هر بار که بچرو میارن ایران براش یه کادوی حسابی و مفصل ببریم منم دفعه های قبل براش یه اسباب بازی چیزی که میخریدم زن داداشم مدام میگفت وای اینها رو همشو داره خالش براش خریده !

کلی پول میدادم آخرشم به چشم نمی یومد .

دیگه بمیرمم نه سراغ بچشونو می گیرم نه سراغ زنشو.

اینم چون مامانم هی مدام میگفت اگر زنگ زدی بپرس بچش چطوره حالشو پرسیدم وگرنه برامم مهم نبود خود برادرام چه گلی به سرم زدند که بچه هاشون بخوان بزنن. همیشه توهین و تحقیرم میکردند.

یه بحث دیگه این هست که خونمونو دادیم برادرم بسازه و سالهاست که تحویلمون نداده و تموم نکرده و ما توی یک خونه به شدت قدیمی و فرسوده داریم زندگی میکنیم که چهار سال پیش اجاره کردیم. این خونه به شدت تمام کابینت و لوله کشی هاش فرسوده و خراب شده و من هر چقدر تمیز میکنم بهترین مواد شوینده رو به کار میگیرم بازم احساس میکنم چرک و کثیف و قدیمیه.

لوله ها و کاشی های دستشویی و حمام همش زنگ زده و خرابه. کلا خونش فقط بزرگه اما اصلا امکانات خاصی نداره و اجاره بهاش هم کم هست برای همینه که دیگه جا به جا نشدیم تا خونمون ساخته بشه و تحمل کردیم ولی اینطور که پیداست برادرم خیلی یواش یواش داره میسازه و دیگه داره ۹ سال میشه که تحویلمون نداده و همش غر میزنه که پول ندارم بقیشو بسازم و مگه دیوانم که تو این اوضاع بسازم و ما رو اسیر خودش کرده.

اصلا حرف حساب سرش نمیشه.

بهش میگیم لااقل یکی دو تا واحداشو پیش فروش کن پول دستت بیاد بسازی بازم قبول نمیکنه. و من واقعا از این خونه قدیمی و رنگ و رو رفته خسته شدم کابینت هاش شاید برای چهل سال پیش هست رنگ و رو رفته و خراب و نمیدونم چی بگم به خدا، ناشکری نمیکنم ولی واقعا دستشویی و کابینت و حمامش داغونه و من خجالت میکشم همکارامو خونمون دعوت کنم . بارها توسط همکارام به خونه هاشون دعوت شدم و زشته که من دعوت نکنم. ولی چون دستشویی و رو شوییمون واقعا زنگ زده و داغونه روم نمیشه دعوت کنم. به فکرم زد ببرمشون رستوران ولی خب هزینش خیلی برام زیاد میشه و به هر حال دلم میخواست منم دعوتشون کنم خونه.

نمیدونم....

ناشکری نمیکنم ولی به اوضاع خودمم نگاه میکنم می بینم نه تفریحی نه مسافرتی نه بالاخره دلخوشی هیچی هیچی ندارم. زندگیم شده فقط کار و خوابیدن .

لحظه لحظه عمر و جوونیم داره میره. حتی یک دوست پسر درست حسابی هم نتونستم پیدا کنم که لااقل با اون کمی خوش باشم و تفریحی چیزی داشته باشم دلم از دلتنگی و غم نپوسه. شوهر و ازدواج که دیگه پیشکش. اونو دیگه خوابشو ببینم با این اوضاع اسفناک گرونی و طلا و دلار که دل شیر میخواد یکی واقعا ازدواج کنه.

مدتیه ناامید شدم از ازدواج کردن و میدونم شاید تا آخر عمرم مجرد بمونم.

ولی این زندگی برام کسالت بار و خشک و بی روح شده. بارها دعا کردم بارها اشک ریختم بارها امیدوار شدم ولی بدجور دلم شکست.

شاید قسمتم نیست.

یک همکار دارم نمیخوام به بنده خدا توهین کنم اما فوق العاده چهره زمخت و زشتی داره. انشالله که همیشه خوشبخت و موفق باشه ولی اقبال و سرنوشت خوبی داره یه شوهر داره که تمااام مشخصاتی که من از یک مرد میخوامو داره . شوهرش قد بلندددد خوش تیپ خوش چهره و جذاب و پولداره تک پسر هم هست.

تمام خونه و ماشین و زندگیشونو زده به نام همکارم.

یک دختر کوچولوی خوشکل و باهوش هم دارند که خدا حفظش کنه.

خود همکارم توی یک شهر کوچیک تو اطراف اصفهان خونه پدریش بوده بعد این شوهرش از اقوام دورشون بوده میاد خواستگاریش و یک دل نه صد دل عاشق هم میشن و میاره همکارمو بهترین جای اصفهان برای زندگی.

حتی پسره جهازم خودش میده.

چند روز پیش دیدم همکارم نیومد سر کار زنگش زدم کجایی گفت یک خونه قولنامه کردند و تو محضره . گفت شوهرش براش خریده. به نام همکارم خریده بوده. طلا که گرون شده بوده طلاهایی که برای همکارم خریده‌ بوده رو فروخته بعد براش تو سپاهان شهر یک آپارتمان خریده.

گفتم خدایا ! کاش منم این اقبالو داشتم. هم شوهر خوب هم بچه خوش سر و زبون و خوب و هم خودش هرچی بخواد شوهرش براش میخره. شوهرشو دیدم چندبار منو رسوندن دم خونمون. جای برادری خدا حفظش کنه ماشالا تمیزو شیک و آقاست.

به همکارم میگم تو به خودت برس آرایش کن لباس شیک بپوش همش میگه حوصله ندارم برو بابا.

هر موقع میاد سر کار مانتو و مقنعش چروکه! تمام دندونای جلوی صورتش خراب شده وقتی میخنده خیلی نازیبا میشه بهش گفتم یه کم به خودت برس برو روکش کن میگه نیازی ندارم من خودمو همینطوری دوست دارم!!! بعد من نمیدونم این مرد که شوهرشه با اینهمه جنتلمن بودن و خوش تیپی و تمیزی چطور میتونه با همکارم ارتباط عاطفی و جنسی داشته باشه؟!!!

روی دست های همکارم یک عالمه موی سیاه هست درست مثل اقایون! بهش گفتم با وکس تمیزش کن یا لیزر برو حتی خواستم براش وقت لیزر بگیرم هر کاری کردم گفت وای نه ! من اینطوری راحتم لیزر حوصله میخواد وکس هم درد داره وای ولش کن!

یعنی شوهرش نمیگه چرا زنم دندوناش خرابه چرا چاقه چرا صورتش اینقدر پر از مو هست؟! بهش میگم بذار سیبیلاتو برات بند بندازم میگه وای نهههه دردم میاد من برای عروسی و عقدمم برنداشتم بور کردم!!!!

اگر من این شوهر و این زندگی همکارمو داشتم مدام ذوق داشتم اشتیاق داشتم خودمو تمیز و آراسته میکردم همش برای همسرم غذاهای خوشمزه درست میکردم لباسای شیک می پوشیدم آرایش میکردم وای فکرشو کن با علاقه زندگی میکردم ولی این همکارم همش خونه مامانشه یا مامانش براش غذا درست میکنه یا از بیرون می گیرن هیچ هنری هم نداره من همش ذوق دارم ازدواج که کردم همش لباسای قشنگ برای خودم بدوزم و بخرم و شیک باشم.... هعی روزگار😔

نمیدونم... انشالله که خدا زندگیشو پایدار نگه داره و سلامت باشند. ولی خب بالاخره منم آدم هستم زندگیمو مقایسه میکنم. من تو شهر هستم آداب اجتماعیو تمام و کمال رعایت میکنم تو جامعه و سر کار هستم بالاخره به خودم میرسم لباس شیک میپوشم آرایش ملایم میکنم به هر حال تمیز و آراسته رفت و آمد میکنم اونوقت هرچی ورشکسته و بیمار روانی یا زن طلاق داده هست خواستگارم میشه!!!!

خدایا! شکرت

هیچی دیگه.... کاش قضاوتم نکنید فقط دلم خواست درد و دل کنم خیلی دلم گرفته. امید که نور بتابه. که هیچ وقت هم نمی تابه روز به روز اوضاع اسفناک تر و بدتر و تاریک تر میشه🙁🙁🙁🙁

[ شنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۴ ] [ 17:3 ] [ آیدا سبزاندیش ] [ ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

هر روز تجربه ای گران بهاست
در این بازی روزگار کسی برنده است که نه از شادی هایش
چنان مسرور و درگیر غرور میگردد و نه از غم هایش اندوهناک!
رها کن تا رها شوی....🐬🐬

عاشق طبیعت و گیاهان و اسرار آسمان ها و خداوند و رنگهای شاد🍀🌳🌸🌗🪐🌏💫
لینک های ویژه
خرید آسان