|
یادگاری های مجازی من اینجا ...تلاشی در جهت بهتر اندیشی و واکاوی خود
|
سلام دوستان عزیزم خوبین؟ امروز داخل ماشین بودیم که همکارم میگفت تازگی ها داره یک کتابی رو میخونه که خیلی روی دیدگاهش نسبت به زندگی مؤثر بوده. میگفت توی این کتاب شخصیت اصلی یک خانم هست که توی همه مراحل زندگیش مدام بدبیاری و بد شانسی میاره تو بدترین دوران زندگیش گربش که خیلی بهش وابسته بوده می میره بعد خانوادشم از دست میده خلاصه درگیر ماجراها و تنگناهای زیاد زندگی میشه تا جاییکه حتی خودکشی میکنه و خودش هم میگه حتی توی خودکشی هم شانس نداشته و نجات پیدا میکنه. وقتی خودکشی میکنه وارد کما میشه یه حالت خلسه بهش دست میده و وارد دنیای دیگه ای میشه. توی اون دنیا ازش میپرسن چه حسرت هایی تو زندگی دنیاییت داشتی؟ دوست داری به کدام دوران های زندگیت برگردی ؟ خانمه هم میگه دلم میخواد برگردم زمانیکه گربمو هنوز داشتم مادرم هنوز زنده بود و تنها نشده بودم و.... خلاصه اونو برمیگردونن به دوران هایی از زندگیش که درخواست کرده بوده. خودشو می بینه که روی تخت دراز کشیده و گربش کنارش خوابه و اون موقع از یک زاویه و نگاه دیگه ای به گربش و سرنوشت گربش و حتی مادرش و تموم سختی هایی که تو زندگیش کشیده بوده ، نگاه میکنه. میفهمه که تمااام اتفاقاتی که تو زندگیش افتاده بوده همه اون رنج هایی که تحمل کرده بوده همه اون سختی هایی که دست خودشم نبوده ولی براش رخ داده بودند، بخشی از تقدیر و جبر زندگیش بوده و باید اتفاق می افتاده و جزئی از مسیرش برای رسیدن به آفریدگارش و اصل وجودش بوده . همکارم میگفت این کتاب میگه که هیچ حسرتی تو زندگی وجود نداره. زندگی ما باید همینطور که هست و دچارش شدیم پیش بره و نباید حسرت گذشته و نشدها رو بخوریم و همینطور نباید نگران و ناراحت برای آینده ای که نیامده ، باشیم. وظیفه ما فقط اینه در لحظه باشیم و بپذیریم. نظر خودم منم اینه که زندگی و اتفاقاتش کلا جبر هست. اینکه من انتخاب کردم بیام تو دفتر لوازم یدکی و با صاحب کارم و افراد دیگه آشنا بشم و وارد مسیر تازه ای بشم ، این جبر هست یعنی از قبل برای من تعیین شده بوده که در فلان ساعت و زمان وارد این دفتر بشم تا فلان ساعت و زمان اونجا خدمت کنم اما اینکه در این مسیر چه اتفاقاتی برام رخ بده این تا حدودی در اختیار و انتخاب خودمه! من با انتخابم تعیین میکنم کارمو اینجا چطور انجام بدم رفتارهام چطوری باشه و توی این هدف چطور پیش برم! به طور کلی بخوام بگم یک سری موارد این زندگی دست انتخاب و اختیار خود ما نیست و تعیین شده هست اما اینکه توی این انتخاب از پیش تعیین شده ، چطور عمل کنیم شاید در حوزه اختیار خود ما باشه تا حدودی. من خودم بارها و بارها حسرت گذشته رو خوردم که چرا فلان زمان فلان همت و تلاشمو نداشتم که به فلان هدف در اون زمان برسم چرا اونقدر چالش و دست انداز پیش اومد چرا فلانی از زندگی من رفت چرا اون تلاشم به نتیجه نرسید و هزار تا حسرت و سؤال بی پاسخ و چرا دیگه دارم. همکارم میگفت این کتاب دقیقا با یک نگاه و زاویه دید دیگه ای به زندگی و اتفاقاتش و غصه هایی که همیشه داشتی نگاه میکنه و در کل میگه که دم رو غنیمت بدون و غصه و حسرت گذشته و آینده رو نداشته باش. آهان اینو گفت که این خانمه که میره توی کما ، خودشو توی یک کتابخانه می بینه و از میون هزاران کتابی که اونجا بوده کتاب مربوط بخ سرنوشت خودشو برمیداره و میخونه و با یک دید دیگه ای به اتفاقات زندگیش غم هاش چالش ها و... نگاه میکنه که انگار تمام اینها حتما باید رخ میدادند. اسم کتاب هست : « کتابخانه نیمه شب» از مت هیگ با ترجمه علی جواد دهقان. من حالا خوب نتونستم کتابو توضیح بدم چون خودم نخوندم و همکارم بخشی از اونو توضیح داد که نتونستم اینجا درست توضیح بدم ولی تحت تأثیر قرار گرفتم. میدونی! خیلی سخته میون اینهمه سختی ها بدبختی ها نشدن ها تلاش های بیهوده و گاهی بی نتیجه میون اینهمه غصه و حسرت که توی زندگی هممون بوده ، بپذیریم و تسلیم بشیم که هر چه که برامون رخ داده چه شاد چه تأسف برانگیز، جریانی جبری بوده که برای رشد و آگاهی شخصی ما واجب بوده که حتما رخ بده. همه اون زمان هایی که با یک نفر ارتباط قلبی و عاطفی عمیق ایجاد کردیم و دست روزگار طی چالش هایی اونو از ما جدا کرد و ما دچار افسردگی و غم عمیق شدیم ، همه اون لحظاتی که تلاش های زیادی داشتیم تا به هدفی برسیم اما شکست خوردیم اونم ناباورانه ، همه اون ثانیه هایی که در انتظار گذروندیم و به مقصد و هدف و دلخواهمون نرسیدیم تموم اون گریه ها و دردها همه و همه بخشی از جبر زندگی ما بوده که باااید رخ میداده و اگر هم به گذشته برمیگشتیم باز هم نمی تونستیم جلوی وقوعشو بگیریم . اینکه من در ۱۷ سالگی خواستگار خیلی خوبی داشتم که به دلیل شرایط اون زمان زندگیم و اخلاق پدرم نتونستمبهش برسم و الان توی محیط مجازی صفحشو پیدا کردم دیدم چقدر آدم موفقی شده چه رشد و پیشرفتی کرده چه خانواده خوبی برای خودش ساخته و حتی مهاجرت کرده و کلی حسرت خوردم که کاش به گذشته برمیگشتم و اون ارتباطو طور دیگه ای پیش می بردم تا به ازدواج برسه ولی میدونی اگر اتفاقی بخواد رخ بده رخ میده زمین به آسمون برسه دنیا به اخر برسه ، رخ میده و آی امان وقتی تو سرنوشتت نباشه نه ! نمیشه که نمیشه حتی اگر خودتو به زمین و زمان بکوبی نمیشه حتی اگر امکانش باشه برگردی به گذشته و مسیرتو عوض کنی باز هم نمیشه. همکارم میگفت توی این کتاب میگه کلا حسرت خوردن غصه زندگیو خوردن و اینکه میتونستی جلوی وقوع بعضی اتفاقات ناخوشایند رو بگیری ، هیچ سودی نداره و کلا زندگی یک جورایی برای هر فردی از پیش تعیین شده هست و حتی انتخاب های ما هم مشخصه. اینکه من الان توی این خانوادم باشم و هزار طور اتفاق رو تا الان پشت سر بگذارم که با همکارانم اشنا بشم که جاهای خاصی برم که یک سری افراد دوست داشتنی زندگیمو از دست بدم که تلاش هام گاهی هدر بره یا حتی به نتیجه برسه همه و همه جبر هست و نه اینکه نباید تلاش کرد اما میون چند تا انتخاب ، باید انتخاب آگاهانه ای داشت یعنی برای ما یک هدف هست ولی مسیرهای رسیدن به این اهداف متفاوته اینکه ما از کدام مسیر عبور کنیم که به این هدف کلی برسیم ، این شاید دست خود ما باشه اختیاری باشه ولی هدف اصلی ناشی از جبره. حالا شاید تو نت بگردم پی دی اف این کتابو پیدا کنم چون کلا آدمی هستم که مدام حسرت گذشته ها رو میخورم و غصه دارم. خواهرم یک هفته ای میشه که کلا رفته داخل دفترش زندگی میکنه و با ما قهر کرده. جمعه اون هفته ساکشو بست و رفت. مامانم میگه داخل دفترش حمام هم داره! مامانم بارها بهش زنگ زده برنداشته فقط پیامک داده که دیگه هیچوقت منو نخواهید دید! با مامانم چند هفته ای میشد بحث و جنجال شدید داشتند. خواهرم شدیدا ثبات رفتاریشو از دست داده . نمیدونم آیا همه دخترهای اول با مادرشون بحث دارند؟! مادر من دیگه از سن و سالش گذشته پیر و فرتوت شده افسردگی شدید داره و دیگه تاب و تحمل بحث ها و دعواهای ما رو نداره. شدیدا ناامیدی و رنج رو تو صورت مامانم می بینم. حرف خواهرم اینه که چرا تو بچگیش همش مامانم ازش توقع داشته صبح زود بیدار بشه جارو بکشه خونرو تمیز کنه و بعد بره مدرسه!!! توقع داشته خواهرم همه چی تموم باشه و به خواهرم خیلی سخت گرفته تا بزرگ بشه اما مامانم به من کمتر سخت گرفته و راحتم گذاشته! خب بیشتر دهه شصتی ها زندگیشون همین بوده. مثلا بحثش با مامانم اینه اگر خواست ازدواج مجدد کنه مامانم باید مثل ازدواج اولش بهش بهترین جهیزیه رو بده!!! بحثش اینه که چرا کارت های بانکی مامانم همش پیشش نیست که خرج کنه! چرا مامانم پس انداز میکنه! میگه باید به من همش پول بدید من برای خونه خرید کنم با صلاح خودم! خیلی ریاست طلبه و خودشو نخود هر آشی میکنه دنبال بحث و جنجاله و آرامش نداره. والا خواهر همکار منم رفته برای خودش تنها تو کاشان زندگی میکنه چون کارش اونجاست . یکی از اشناهامون هست اونم جدا شده از همسرش و با پسرش دو تایی یه اپارتمان رهن کردند تنها زندگی میکنند دوست مامانم یک دختر ۴۶ ساله داره که ازدواج نکرده اونم رفته برای خودش یه آپارتمان گرفته و مستقل زندگی میکنه. اتفاقا بهتره که خواهرم بره پی زندگی خودش دیگه ۴۵ سالشه و ما هم تحمل رفتارهای دو قطبی و بچگانشو نداریم. از وقتی رفته آرامش داریم و جو خونه صلح آمیزه. فقط مشکل اینجاست که مدام برای مامانم پیامک منفی میفرسته و روحو روان مامانمو داغون کرده کاش میتونستم از گوشی مامانم بلاکش کنم همونطور که ۳ ساله از همه جا تو گوشی خودم بلاکش کردم و ارامش ویژه ای دارم! میدونمم میره از من به برادرام بد میگه ولی مهم نیست اونها چی فکر کنند . اونها میدونند من درون گرا هستم و سرم به زندگی کوچیک خودم گرمه و به کسی کاری ندارم. بچه ها لینک پی دی اف رایگان کتاب کتابخانه نیمه شب رو پیدا کردم چند صفحشو خوندم خیلی کتاب عمیقی هست کلا ذهن آدمو نسبت به زندگی باز و دیدگاه ادمو تغییر میده حتما بخونید. خدایا... توکل به خودت💚
[ سه شنبه نهم دی ۱۴۰۴ ] [ 17:24 ] [ آیدا سبزاندیش ]
[ ]
|
|
| [قالب وبلاگ : سیب تم] [Weblog Themes By : SibTheme.com] |