یادگاری های مجازی من
اینجا ...تلاشی در جهت بهتر اندیشی و واکاوی خود 
قالب وبلاگ

سلام

امروز جمعه هست و دقیقا شاید سه ماهی میشه که حال روحی من مناسب نیست و با این وجود هر روز به امید کور سویی نوری که در این تاریکی بتابه، بیدار میشم و ادامه میدم. ولی قلب من غمگینه برای همه چیز. طوری غمگینم که به استفاده از دارو برای تغییر خلق فکر میکنم. یک غمی تو عمق وجودمه که مثل خوره داره روانمو داغون میکنه و مشکلات اخیر کشورم و مردمم و همین طور بلاتکلیفی ها و مشکلات خانوادگی که دارم و یک سری موارد دیگه موجب شده که این غم عمیق و طولانی بشه.

کلا از بلاتکلیفی بدم میاد از اینکه ندونم بعدش چی میشه اوضاع بهتر میشه یا بدتر. من دارم به وضوح سایه سنگین گرانی و تورم رو تو زندگیم می بینم.از یک طرف هم دلگیرم از اینهمه کشته و خون‌ و خونریزی.

هر چند در این چند سال اخیر دیگه برام اسفند ماه و عید معنایی نداشت ولی امسال دیگه بیشتر معنایی نداره و فقط گذران روزها رو حس میکنم . سعی میکنم بی تفاوت و بی خیال باشم اما نمیتونم اما نمیشه. من هم دارم میون این مردم و این جامعه زندگی میکنم چطور میتونم بی تفاوت باشم!

گفتم برم مقداری پارچه بخرم وقتهای آزادم بشینم سرگرم دوخت و دوز بشم تا بلکه این حجم از نگرانی و غم رو برای مدتی فراموش کنم اما نتونستم اون پارچه ها رو بدوزم و رغبتی ندارم که خیاطی کنم اصلا عید میخوام چکار؟! مگه قراره کی بیاد و کجا بریم و چی بشه؟! عید هم مثل بقیه روزهاست.

دیروز عصر ساعت ۶:۳۰ هتل اسپادانا قرار خواستگاری و آشنایی داشتم که پسره خودش اومد منم خودم رفتم.

قبل از اون با مادرش صحبت کرده بودم و مادرش گفته بود که پسرش همین چند ماه پیش یک آشنایی داشته که منجر به ازدواج نشده ولی شش ماه رفت و آمد داشتند. حدود دو ماه پیش با مادرش حرف زده بودم و خبری ازشون نشد تا اینکه چند روز پیش مادرش مجدد تماس گرفت و ازم تقاضای عکس کرد که به پسرش نشون بده اما من گفتم متاسفانه عکس نمیفرستم و بهتره دیدار به صورت حضوری باشه که با اکراه قبول کرد و خلاصه شماره تماس پسرشو بهم داد و دیگه برای دیروز عصر پنجشنبه قرار گذاشتیم.

من شماره پسره رو سیو کردم برم داخل پروفایل هاش عکساشو ببینم . پسره فروشگاه لوازم یدکی ماشین داشت و نزدیک خونه ما هم بود فروشگاهش اینو از داخل صفحه اینستاگرامش فهمیدم چون واتس اپش بیزینس اکانت بود و داخلش لینک اینستاگرامشم بود منم از خدا خواسته رفتم تمام عکسها و پروفایلاشو چک کردم . پسره متولد ۱۳۶۵ بود بهمن. ولی چهرش و سنش توی عکسها بیشتر میزد و ریشهاش سفید شده بود آخه ته ریش داشت.

عکسشو به همکارهام که چهارشنبه رفته بودیم باغ رستوران به مناسبت تولد همکاری که همیشه پز میداد، نشون دادم و دیدم همشون گفتند وای چقدر خوبه عالیه! در حالیکه پسره خیلی نسبت به سنش جا افتاده تر بود!!

همکار مجردم گفت اگر رفتی دیدیش و نپسندیدی بفرستش برای من. منم گفتم باشه.

حالا یادم باشه داستان باغ رستوران و اتفاقاتشم بگم.

بعدش پنجشنبه حاضر شدم اسنپ گرفتم رفتم هتل اسپادانا. زنگ زدم به پسره تا بفهمم کجای هتله دیدم داخل کافه هتل با یک کت چرم قهوه ای نشسته. منم وارد شدم و دیدم انگار هول شد و حدود دو دقیقه بین ما سکوت بود و نمی دونستیم چی بگیم! گارسون اومد سفارش گرفت اون چایی سفارش داد منم همینطور! همکارام بهم گفتند می کشیمت اگر رفتی و مثل همیشه چایی سفارش دادی برو یه چیز گرون سفارش بده اینقدر به این مردا یاد نده که کم خرجی مردا که این چیزا براشون مهم نیست بذار برات خرج کنند اونیکه خرج نداره ارج نداره از همون اول کار خساست رو بهشون یاد نده!!!

ولی خب من که نمیدونستم این پسره رو می پسندم یا اون میپسنده یا نه . بعدشم الان مثل چند سال پیش نیست که یه کافه میرفتیم ارزون میشد الان همین یه چایی هم کلی پولشه من چطور بیام تو این اوضاع ، خرج زیاد رو دست پسر مردم بذارم که اصلا مشخص نیست آشناییمون ادامه دار بشه یا نه! هدف فقط دیدن ظاهره.

چاییو که خوردیم پسره گفت میخواین چیز دیگه این هم سفارش بدیم من قبول نکردم ولی خودش یه قهوه عربی سفارش داد برای خودش.

۶:۳۰ تا ۸ شب اونجا حرف زدیم. هرچی میومدم بساط صحبتو کوتاه کنم پسره مایل بود بیشتر حرف بزنه و بمونه منم دیدم جایی که کاری ندارم نشستم و حرف زدیم و اونجا هم خیلی شلوغ بود صدا به صدا نمیرسید. ترجیح میدم برای قرار آشنایی و اول جایی برم که سکوت باشه ولی مثلا هتل آسمان یا اسپادانا یا همون کوثر همیشه شلوغه.

ببین پسره برخلاف میلم سیگاری بود بعد سگ هم داشت خونه مجردی ( اجاره ای) داشت و یه فروشگاه که اونم فکر کنم اجاره ای باشه فروش لوازم یدکی اتومبیل داشت. گفت که قبلا یکیو دوست داشته که ناخن کار بوده بعد تو آرایشگاه همش دوستاش با دوست پسرای پولدارشون رفت و آمد داشتند و به دختره میگفتن لیاقت تو بیشتره و دختره رو پر کردند و دختره هم رابطرو تموم کرده!

خودمم تو پیج اینستاگرامش دیده بودم که پستهای غمگین عشقی گذاشته بود کلا حس کردم پسره افسردگی داره مثل خودم بود مودش غمگین بود .

گفت شما از اون دخترایی هستی که رفیقشون هرچی بگه گوش میدن و زندگیشون دست دوست و رفیقاشونه منم گفتم نه . من رفیق صمیمی ندارم و بیشتر با همکارانم وقت گذرانی میکنم که اونها هم متأهل هستند.

پسره گفت که من خیلی اهل سفر و گشت و گذارم و بیشتر هزینه زندگیم خرج سفر میشه منم گفتم سفر خیلی خوبه اما به هر حال اولویت اول اینه که ادم برای آیندشم پس اندازی داشته باشه بعد پرسیدم شما خونه دارید؟ گفت نه ندارم! گفتم خب ببخشید چطور جرأت می کنید توی این اوضاع اقتصادی خراب، به فکر ازدواج باشید؟! الان هزینه اجاره ها به شدت بالاست. گفت به هر حال برای بحث خونه و اجاره کردنش پولی جدا گذاشتم و پس اندازی دارم!

گفتم شخصیت کلی من اینطوره که برام اهمیت داره که شخص مورد نظرم خونه از خودش داشته باشه چون اونقدر نگرانی دارم که از اول ماه نگران اجاره بها هستم تا آخرش. گفت خب من سالهاست مستقل و مجرد زندگی میکنم و خب تو خاقانی یه اپارتمان اجاره کردم و دارم زندگی میکنم هزینه هامم میدم و مشکلی از این بابت نداشتم!

پسره برام جذاب بود شکلش و استایلش اما میدونی حس کردم بی خیال و خوش گذرونه و مردی نیست که بشه روش حساب کرد. بالاخره نزدیک ۴۰ سالشه نباید یه اپارتمانی چیزی تو همین شهید کشوری که خیلی هم برای سرمایه گذاری مناسبه قیمتاشم خوبه داشته باشه؟!

خیلی ها اطراف شهر داخل این شهرک ها سرمایه گذاری کردند یعنی این چطور با هیچی میخواست ازدواج کنه؟! یه جورایی به دختری که قبلا باهاش بوده حق دادم! ما دخترا نظراتمون در مورد مرد مناسب ازدواج ، تقریبا شبیه به هم هست. هممون دنبال مردی هستیم که لااقل یک پشتوانه مالی مناسبی داشته باشه به فکر آینده باشه مسئولیت پذیر باشه بشه بهش تکیه کرد نه اینکه هرچی درامد داره بده بابت گشت و گذار و تفریح! مثلا گفت هفته دیگه میخوام برم کیش!

چی بگم... بالاخره این نباید یه پس اندازی پولی چیزی برای یک سرپناه جمع میکرده؟!

حق دادم دختره رابطرو تموم کنه. چون میگفت دختره براش خیلی پول و مادیات مهم بوده! خود مامان پسره هم پشت گوشی بهم گفت ما یک خانواده متوسط هستیم! حتما منظور داشته که اینو گفته چون میخواسته بفهمونه تو هم اگر اهل مادیات هستی بدون که ما حد و توانمون متوسطه!

ببینید من اصلا کاری به این چیزها ندارم ولی تو این شرایط و اوضاعی که هممون داریم با گوشت و استخونمون توش زندگی می کنیم ، یک پسر یک سری حداقل هایی باید داشته باشه که جرأت کنه بابت ازدواج پا پیش بگذاره. همین خواهر زن داداشم ، از لحاظ عقلی بهره هوشی پایینی داره تا کلاس پنجم بیشتر نتونسته ادامه بده بعدشم تا ۳۵ سالگی از بس قرص های اعصاب میخورده بی نهایت چاق میشه میزنه و یکی براش یک خواستگار که سرایدار بانک بوده پیدا میکنه. پسره پدر و مادرش جدا شده بودند و این با عمش زندگی میکرده. پسره هم بهره هوشیش کم بوده ولی خب تو بانک به صورت رسمی استخدام شده بوده دوتاییشون به هم میومدن. ولی پسره لااقل تو شریعتی تهران یک اپارتمان از خودش داشته. بعدم بانک بهش اینقدر مزایا داده دوباره رفته پردیس کرج هم واحد پیش خرید کرده و ماشین هم خریده.بالاخره پیشرفت کرده. بچه دار هم شدند .

یعنی من اینقدر خاک به سر شدم بخوام با یکی که اصلا خوش گذرونه به فکر آیندش نبوده و نکرده یه واحد نقلی همین شهرک های تازه تأسیس اطراف شهر که قیمتی هم نداره، بخره بگم بله؟! پسره مشخص بود از اینهاست که در لحظه حال زندگی میکنه و براش پس انداز بی معناست خودشم گفت شما نقطه مقابل من هستید.من خیلی خرج میکنم!!!

میدونید حس جنسی بهش پیدا کردم! یعنی از لحاظ جنسی و کاریزمایی که داشت جذبم کرد ولی از لحاظ منطق و عقلی نه! حس کردم نمیتونم به عنوان یک مرد با ملاحظه و با تدبیر بهش تکیه کنم و باید همش نگران پول و مخارج باشم ولی گفت من تا الانشم هم مسافرتامو رفتم هم از هر چیزی بهترینشو خریدم پوشیدم و خوردم و خدا میرسونه و مشکل مالی نبوده برام و اگر هم گرانی بوده منم جنسامو به موازاتش گران تر کردم!

من خودم شخصا همیشه دلشوره آینده و خرجو مخارجو دارم و چون مسافرت و تفریح برام خرج میتراشه تا جاییکه بشه نمیرم تا پس اندازم بشه ولی این پسره از اینهایی بود که اهل سفر و تفریحه و اصلا نگرانی بابت مخارج نداره !

گفتم معلوم نیست آینده ایران چی بشه و من خیلی اخبار رو چک میکنم و نگرانم گفت اصلا کارت درست نیست کلا سیاست خیلی کثیفه دنبال خبرها نرو گفت بیشتر سایت های شرط بندی که پیش بینی کننده جنگ و این چیزها هستند مال ترامپه و اون بازیو طوری چیده که میان مردم روی مبالغ خیلی بالا شرط می بندن که مثلا شنبه یا فلان روز جنگ میشه بعد یکهو ترامپ مسیریو طی میکنه که جنگ رخ نده پس شرط به نفع ترامپ تموم میشه و میلیاردها دلار به جیب میزنه از این سایت های شرط بندی!!!!!

گفت اصلا اخبارو چک نکن بالاخره باید زندگیو گذروند و نگرانی معنایی نداره!

از این لحاظ که مثل من دل نگران نبود ، خوشم اومد ولی اینکه غمگین بود بابت رابطه بهم خورده قبلیش مشخص بود . البته گفت دیگه فراموشش کردم و کلا یک تجربه بود!!!

بعدم گفت وسیله داری که برگردی؟! گفتم حقیقتش خواهرم ماشینو برده بود با وسیله نیومدم( الکی) گفت میرسونمت منم چون میخواستم ببینم ماشینش چیه قبول کردم تشکر کردم و رفتیم دیدم ماشینش یه kmc بود که پشتش حالت باری و آفرود مانند داشت نمیدونم گنده هم بود !

گفتم اهل افرود هستین؟ گفت اره. گفت تا حالا رفتی؟ گفتم نه راستش.

رسوندم.

کاش خونه داشت اگر خونه از خودش داشت حس خوبی داشتم بهش. برعکس من دل نگران اینده نبود و خودشو باور داشت. اهان تو ماشین گفت اصلا سال ۱۴۰۴ براش سال خوبی نبوده منم گفتم برای اکثر مردم سال بدی بود.

دیگه نمیدونم باید دید چی میشه.... دلم یک شوهر خوب میخواد یکی که با دست پر بیاد. من مرد پولدار دوست دارم که برام گل بخره اخه عاشق گل هستم یه مردی که من بشم دختر کوچولوش بهش تکیه کنم نازمو بکشه. دلم یه مرد واقعی میخواد دلم شوهر درست حسابی میخواد.

راستی چهارشنبه بالاخره رفتیم با همکارها باغ رستوران و بالاخره هر چند حرف مناسبی نیست هزینه زیادی رفت تو پاچم!!! نمید‌ونم همکارم میخواد ما رو بچزونه چکار کنه که شوهرشم آورده بود و شوهرش میون جمع ماچش کرد و بهش یک جفت گوشواره طلا هدیه داد! شوهرش جای برادری خیلی خوشکله. قد بلند خوش تیپ اقا و مردونه.

چه ماچی هم به هم کردند خدا برای هم حفظشون کنه. منم گوشواره ها رو داخل گوشش کردم. فکر کنم ۵ گرم اینها بود. قشنگم بود.

بعدم سفارش شام دادیم و بعد کیک خوردیم.

همکارم و شوهرش چون باغ رستوران بیرون از شهر بود لطف کردند منو رسوندن اخه ۱۲ شب بود و اجازه ندادند اون وقت شب اسنپ بگیرم. خدا خیرشون بده.

در کل نزدیک ۳ تومن با کادو و هزینه باغ رستوران بهم تحمیل شد ولی چون موسیقی زنده داشت و اهنگ های مورد علاقمو میخوند خیلی خوب بود و برای ساعتی از اخبار جنگ و نگرانی ها دور شدم.

از اون روز که از باغ اومدیم استرس و دلهره عجیبی منو در بر گرفته. من خانواده از هم پاشیده ای دارم که هر کدوم با هم قهر و یک طرفی هستیم. خواهرم که با برادرهام قهره برادرهام با مامانم قهر هستند خواهرم با من و مامانم قهره و از خونه رفته و کلا زندگیمون گرم نیست. نگران اینم اگر احیانا مورد خوبی برای ازدواج پیدا شد ، چطور خانوادمو معرفی کنم چطور برادرها و خواهرمو برای آشنایی ها و مراسم ها دور هم جمع کنم اینهایی که اینقدر به خون هم تشنه هستند!

زن داداش هامم قهرن! همه قهر همه دور از هم....

از یک طرف وسایل خونمون همه قدیمی و از مد افتاده شده تو اصفهان هم خیلی حساسن به این چیزها. این خونه ای که اجاره کردیم هم داغونه نمیدونم به خدا اگر موردی پیدا شد چطور به خانوادم معرفیش کنم چطور دعوتشون کنم خونه... تازه بدتر از اون دندون جلویی مامانم افتاده و چهره بدی پیدا کرده .... کاش بریم درستش کنه. باید آبرو داری کرد. خدایا! در جایی که همه راه ها بسته است خودت راهی بگشا، آمین

بچه ها من چکار کنم؟! از یک طرف اصلا از خانواده خوشم نمیاد همه با هم جنگ و ناسازگاری داریم از یک طرف دلم میخواد ازدواج کنم برم از این خونه و برای خودم همسری زندگی چیزی داشته باشم دلم رابطه میخواد دلم امنیت میخواد دلم زندگی قشنگ میخواد .... دلم آینده میخواد. از یک طرف میگم چطوری خانواده از هم پاشیدمو به خواستگارا معرفی کنم؟! زد مثلا احیانا یکی پیدا شد که خوب بود بعد این یارو نمیگه خانوادت چطورین؟! چرا همتون یه جایی هستین اینقدر قهر هستین؟! مثلا اگر خواستم دعوتشون کنم خونمون نمیگن چرا اینقدر خونه زندگیشون قدیمی و ساده هست؟! اگر پسره مثلا عقد کردیم خواست وارد اتاقم بشه چی؟! من حتی یک تخت درست حسابی یک میز آرایش خوب ندارم ! نمیدونم....😔

عکس تولد

عکس پسره

[ جمعه هشتم اسفند ۱۴۰۴ ] [ 9:56 ] [ آیدا سبزاندیش ] [ ]

سلام

ناامیدم ناامید از آیندم از زندگی از همه چی. حتی گاهی از خداوند هم ناامید میشم. دیگه با این اوضاع گرانی طلا و ارزاق زندگیو نمیدونم هرچیزی کی میتونه ازدواج کنه؟

بیچاره پسرها هر چقدر کار می کنند بازم هشتشون گرو نهشون هست.دارم می بینم خب، هرچی میدوی به جایی نمیرسی . من چه فکرها که نمیکردم با خودم میگفتم فلان قدر پس انداز میکنم ماشین ثبت نام میکنم یا میخرم فلان وسایل جهیریمو یا توی خونمونو میخرم یخچالمونو عوض می کنیم یه دست مبل درست حسابی میخریم الان من با این درآمدم به کجا میتونم برسم؟

این حقوق تأمین اجتماعی مامانم به چی میرسه به همین خرج دارو و دکتر و بندو بساط خودش میرسه که اونم اگه برسه .

مثلا حالا تو این اوضاع میشه عروسی یا مراسم هر چند ساده گرفت؟

چکارمیشه کرد؟

باید با کمترین امکانات کمترین خرج و با یه وضع مثل گداها رفت ازدواج کرد.

من اینطوری نمیخواستم من دلم میخواست اگر احیانا شد و ازدواجم مقدور شد، کارهام مراسم هام با آبرو و دست پر طی بشه.

نخوام نگران چارتا کادو و بده بستون باشم.

به خدا دیگه فقط برای نفس کشیدن زنده هستم و هیچ شوقی ندارم هیچ انگیزه ای ندارم و همینطوری گذران میکنم کار عصرمم که صاحب کارم بدتر از منه ! اونم دو ماه سه ماه یکبار یه مبلغ جزئی واریز میکنه ولی توقعات بالا داره شاید بعد از عید دیگه نرم.

هیچکی حاضر نشده با این حقوق بیادش اصلا هرکی حقوقشو میفهمه میخنده میره.

بعدم احمق بعضی وقتها توهین میکنه مثلا یه چیزایی که اصلا کار خانم شیفت صبح بوده رو به من نسبت میده و توهین میکنه حتی به اون پیرمرده هم که تو کارگاهه توهین میکنه اصلا کوچکتری بزرگتری و احترام رو در نظر نمی گیره حالا خیال کرده با این حقوقی که دو سه ماه یکبار میده باید بردگی کنیم براش !

از بعد از عید نمیرم دیگه بره بگرده یکیو پیدا کنه.

خانم شیفت صبح هم گفت منم نمیام.

پیرمرده هم یکبار گفت من اصلا اینجا چکار دارم! خودم حقوق دارم چرا میام اینجا که توهین بشنوم؟!

خستم خیلی خستم.... خیلی ناامیدم

تلاشام اثری نداره.... گرونی بیداد میکنه به قدری که دیگه دلم این زندگیو نمیخواد چقدر منتظر بودم برم مسافرت برم گردش ولی با این پولها و درامدها مگه میشه؟

تازه باید فکر آیندم هم باشم فکر هزار جا رو کنم که کم نیارم

اینقدر از همکارام بدم اومده اونا شوهراشون خیلی تو خرج کمک میکنند وضعشونم خوبه اون یکی همکارمم که مجرده باباش تو نیرو هوایی بوده فوت شده یک عالمه حقوق میرسه بهشون حالا برای تولد اون همکارم که پز میداد ، وعده گذاشتند که چهارشنبه همگی بریم باغ رستوران اونم طوریکه هر کدوم هزینه خودمونو بدیم تازه یک کیک و کادو هم برای اون همکار پزی بخریم!!!

دلشون خوشه به خدا

همش به گردشو تفریحن. همین باغ رستوران دست کمش دو سه تومن آب میخوره برای هر نفر اونوقت چرا باید پاشم برم اینهمه تو این بی پولی خرج کنم که چی تولدشه؟! به من چه که تولدشه اصلا تولد من که میشه اونا غیب میشن منم توقعی ندارم به خدا. من میگم یه تبریک به هم بگیم کافیه .

خبر ندارن که من واقعا نمیتونم با این درآمد و این حقوق هم پس انداز کنم هم به تفریحاتم برسم هم چارتا وسیله مورد نیازمو بخرم هم ....

به خدا ظلمه ظلم . که تو این وضعیت بقیه فقط به فکر کادو و تولد و هزینه های اضافی باشند که دیگران مجبور بشن براشون تهیه کنند.

خود من اصلا هیچوقت به هیچکی تولدمو نمیگم یا توقعی ندارم ولی همکارام از مدتها قبل تولدشون مدااام میگن تولدمون نزدیکه! خب نزدیکه که نزدیکه به من چه!

شوهرت یا خانوادت باید براشون مهم باشه آخه من این وسط دست کم باید دو سه تومن الکی خرج یه تولد تو بکنم که چی که تولدته؟!

دلمم نمیخواد دیگه تو مهمونی هاشون شرکت کنم خب ماشالا درآمد شوهراشون زیاده از صد جا کسب درآمد میکنند از رمز ارز از نمیدونم ملک و املاک از حقوقشون از همه جا و مسلمه که مهمونی هاشون مفصله اما من به این اعتقاد دارم که باید ساده گرفته بشه نباید اینهمه غذا و دسر درست کنند .

خود من تصمیم داشتم عید دعوتشون کنم ولی الان فکرشو میکنم می بینم واجب نیست اینهمه هزینه کنم شایدم دعوت نکردم. من که به مناسبت های مختلف براشون جبران کردم کادو دادم پول دادم دست خالی هم خونه هاشون نرفتم هیچوقت و کلی هزینه کادو و شیرینی دادم.

والا

من خیال میکردم حالا پول پس انداز میکنم بالاخره بعد عمری عید میرم مسافرتی جایی یه هوایی بعد از اینهمه سال عوض میکنم یه کم به روح و روانم میرسم یه خرید حسابی میکنم ولی اینقدر اوضاع درهم برهم و گرونی شد که همین که بتونم روزمو شب کنم خیلی هنر کردم😔

من نمیدونم این گرونی این ناامیدی این غم گذران زندگی و جوونیم که حتی امیدی هم ندارم همسری آرامشی چیزی نصیبم بشه ، تا کجا ادامه پیدا میکنه ولی الهی اگر ادامه دار هست عمرم تموم شه و رها شم . رهای رها...الهی آمین

[ شنبه دوم اسفند ۱۴۰۴ ] [ 16:9 ] [ آیدا سبزاندیش ] [ ]

سلام

این ذهن من دست از تولید فکر برنمیداره و خیلی فعاله تو پیش بینی و فکر سازی! الان گفتم بیام بنویسم. میدونی حس میکنم شاید نشه هیچوقت ازدواج کنم و طعم زندگی زناشویی رو بچشم. اگر میخواست این اتفاق بیفته تا الان از سالها پیش تا الان افتاده بود به هر حال با افرادی آشنا شدم هم تو محیط های کاری هم بیرون هم دانشگاه هم دیگران بهم معرفی کردند و اگر واقعا در سرنوشتم ازدواج و زندگی مشترک بود تا الان این اتفاق قطعا افتاده بود مگر میشه اینهمه در جامعه باشی این و اون تو رو ببینند و معرفی کنند اما حتی یک مورد که هم من توافق داشته باشم باهاش هم اون ، پیدا نشده باشه؟!

البته یک قسمتی از ماجرا هم برمیگرده به اوضاع اقتصادی فجیعی که در طی این هفت یا هشت سال اخیر خیلی گریبانگیر جامعه شده حالا به هر دلیلی. طبعا رشد فکری آدمها هم بالاتر رفته خیلی ها میگن خب چرا باید بقیه عمرمو با کسی بگذرونم و از آزادی هایی که دارم بگذرم و حتی تولید مثل کنم؟! مثلا با چند نفر از آقایون که صحبت میکردم میگفتم شما مثلا ۴۰ سال به بالا هستید چرا این مدت به فکر تشکیل خانواده و فرزند نبودید؟ اکثرا پاسخ میدادند که طرفدار حفظ آزادیشون هستند و زن و بچه رو نمی تونند تحمل کنند!

بعضی هاشونم که اهل ازدواجو زندگی بودند از لحاظ مالی مشکلات داشتند کار و کاسبی درست حسابی نداشتند و کلا مشغله هاشون فراوان بوده که اکثر دخترها نمی پذیرن مثلا خیلی کم پیش میاد دختری حاضر بشه با کسی که مثلا پراید داره ازدواج کنه. من نمیگم کسی که پراید داره آدم مناسبی نیست ولی اکثر دخترها با اینکه خودشون هم شاید ماشین نداشته باشند اما دنبال پسری هستند که یه جورایی دستش به دهانش برسه از پس هزینه ها بربیاد.

مثلا همین صاحب کار عصرهای من عاااشق ازدواج و فرزند هست اما بیچاره یه پراید وانت داره هرچی سرمایه داشته ریخته تو کارش و خب خودش میگفت به هر راهی میزنم نمیتونم یه ماشین خوب بخرم و دخترها اکثرا حاضر نمیشن داخل پراید وانت بشینن!

با اینکه بیچاره صبح تا شب به تلاش و کاره.

داشتم با خودم فکر میکردم من نه حاضرم از توقعاتم کوتاه بیام با یک آدم معمولی ازدواج کنم نه اینکه دلم میاد تنها بمونم و تو خونه پدری پیر بشم و طعم عشقو نچشم!

برام خواستگار پیدا میشه ولی به دل نمی شینن و میدونم سطح زندگیم بعد از ازدواج از اینی که تو خونه پدری هست پایین تر میاد و اصلا دیگه حوصله نخوری کردن و مسافرت نرفتن و نمیدونم سختی کشیدن ندارم. دلم میخواد با ازدواج بتونم سطح زندگیمو بالاتر ببرم چهارتا مسافرت خوب بتونم برم لباسای بهتری بخرم بپوشم و چیزهایی که تجربه نکردمو تجربه کنم حالا بیام‌ یه ده سال هم صرفه جویی کنم عین خونه پدری که دیگه پیر شدمو دیگه هیچ ذوقی برای زندگی نیست.

مثلا یه استاد دانشگاه هیئت علمی برام پیدا شد ولی خب سنش از من ۱۰ سال بیشتر بود.مامانم گفت منو خاله هات با مرد سن بالا ازدواج کردیم الان که باید شوهرمونو داشته باشیم تکیه گاهمون باشه تو پیری تنها نباشیم، فوت کردند.

مامانم میگه نهایت دو یا سه سال ازت بزرگتر باشه که با هم پیر بشید.

ولی خب از یک طرف میگم اگر بخوام ازدواج کنم هم حداقلش با این اوضاع گرانی و اقتصاد دست کم ۲ میلیارد خرج جهاز و بندو بساط ازدواجم میشه . حالا معلومم این نیست عاقبتش چی بشه یارو خوب از آب در بیاد یا نه . گفتم این ۲ میلیارد اگر ازدواج نکنم برام میمونه بالاخره اینها میخوان از ارثیه پدریم بهم جهاز بدن خرج عروسیمو بدن دیگه. لااقل این سهم ارث برام میمونه و در آینده با پس اندازی که جمع میکنم شاید بتونم سرپناهی ماشینی چیزی برای خودم بخرم.

فوق فوقش تا دو سه سال دیگه برام خواستگار یه کمی به قول افغانی ها مقبول پیدا بشه بعدش شاید نشه من تو این دو سه سال کم و بیش تلاشمو میکنم تا با آدمهای خوب آشنا بشم ولی اگر هم نشد که به نتیجه برسه، دیگه میدونم خواست خدا هست که تنها بمونم و مجرد باشم و همین صلاحمه و اصراری نمیکنم.

آخه هر چقدر میشینم فکرشو میکنم نه میتونم از خواسته ها و توقعاتم کوتاه بیام نه دلم میخواد دست از تلاش بابت پیدا کردن مورد مناسب بردارم. میخوام سعی کنم به آینده های دور زیاد فکر نکنم که بگم وای تنها نشم وای نکنه فلان یا بیسار بشه و استرس بگیرم.

بالاخره عمریه که بهم داده شده و باید بگذرونمش هر چند دلم میخواد برای خودم خانواده ای تشکیل بدم و مستقل بشم ولی دیگه یک سری مسائل دست من نیست دست سرنوشت و اقباله. یکی بدون دعا و تلاش خاصی میتونه ازدواج کنه و دهانش بسته میشه و بله رو میگه و با هر شرایطی میسازه یکی هم مثل من دنبال یکی میگرده که بیشتر بهش خوش بگذره بعد از ازدواج و حاضر به تحمل سختی زیاد نیست.

ولی فکر نکنم ازدواج کنم. اوضاع اقتصاد داغون و اینکه مردها هم دیگه مثل قدیما نیستند که پناه یک زن باشند و راستش غیرتشون کم شده و نمیدونم واقعا در آینده چه اتفاقی بیفته ولی امیدوارم حداقل از لحاظ اقتصادی و کسبو کار اوضاع کشور بهتر بشه تا شاید رغبت ها برای ازدواج بیشتر بشه. خدایا! همیشه میگم و گفتم که به هر آنچه که برای ما نیک میدانی ما را راضی گردان.آمین💚🌸

[ یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۴ ] [ 15:18 ] [ آیدا سبزاندیش ] [ ]

سلام عزیزانم خوبین؟

ممنونم بابت توصیه های پست قبل. به هر حال میگن هر سری یه فکری داره و آدمها میتونن به هم مشورت و کمک بدن و خب واقعا من میدونم که حسادت خوب نیست اصلا چهره آدمو کریه میکنه ولی خدا رو شکر امروز اصلا به فکر همکارم نبودم. نمیدونم چی میشه بعضی وقتا یکهو بدجور میرم تو فکر یکی و زندگیش و دیگه بی خیال نمیشم!!

یکی از شما عزیزان گفتید شاید بابت غلبه سودا بر بدن باشه که یک جورایی حس میکنم درسته چون حدود ده سال پیش رفتم پزشک گیاهی و ازم تست و آزمایش گرفت دقیقا همینو گفت که سودای بدنم زیاده بعد اینهایی که غلبه سودا دارند، خیلی افکار مشوشی دارند مدام در افکارشون غرق هستند حتی تو خواب! مامانمم همینطوره.

باید غذاهایی که سودا زا هستند نخورم که میخورم.

آخه اکثر خوراکی ها به خصوص فراوری و کارخانه ای ها سودا زا هستند انگار فقط سیب خوبه .

چای هم نباید بخورم چای و قهوه سم هست برام.

خلاصه که از خدای مهربون میخوام منو ببخشه که قدر نعمتهایی که بهم عطا کرده رو ندونستم و چشم به زندگی دیگری و نعمتهای اون دوختم امیدوارم که انرژی منفیم اصلا گریبان زندگی همکارمو نگیره و سراسر زندگیش غرق آرامش و سلامتی باشه ، آمین

امروز تا ساعت ۲ دفتر بودم بعدش اومدم خونه تا ۳ خوابیدم استراحت کردم ۳ رفتم خیابون ابن سینا و پارچه خریدم که لباس بدوزم برای مادرم و خودم .

لباسهای بیرونی هم گرون تر هستند هم خیلی گشاد هستند و به من نمیان. اگر رو فرم بدنم بدوزم بهتره. هم سرگرم میشم فکر بیهوده نمیکنم هم اینکه بالاخره صرفه جویی در پول میشه.

۵ تومن پارچه خریدم با خرج کار و همه چی.

میشه ۵ دست لباس. دو تا پارچه شلواری سورمه ای و رنگ موکا خریدم که حالت راستا و مام فیت بدوزم که البته مام دیگه مد نیست حالا میخوام ببینم چطور بدوزم.

دو تا پارچه کت تک رنگ سبز ملایم و صورتی خریدم.

دو تا پارچه طرحدار هم برای پیراهن خریدم

یک پارچه هم برای مانتو واسه مامانم خریدم .

لایی چسب و زانفیکس و مهره و ملیله هم برای تزئینات خریدم.

پارچه فروشی ها جنس هاشون اکثرا قدیمی بود میگفتند دلار که بالا رفته جرأت نکردند برن دبی جنس بیارن بیچاره ها سرشون زیاد شلوغ نبود.

ولی خب تنوع ها کمتر بود نسبت به چند سال پیش.

توکل به خدا. اگر خدا بخواد فردا بشینم برش بزنم و چندتاشو بدوزم . الگوهاشو آماده کردم قبلا.وقتی خیاطی میکنم سرم گرم میشه فکرای بد تو ذهنم نمیاد و برای خودم یک چایی دم میکنم پلی لیست هایده یا ابی یا معین یا آریان یا فرشید امین یا پلی لیست های جدید میذارم و میشینم پای دوخت و فکرم مشغول میشه.

شب بعد از خرید پارچه ها هم رفتم بازار روز کوثر و با کالا برگمون یه کم برای خونه خرید کردم. خدایا شکرت

دیشب تو اینستاگرامم بعد از مدتهاااا یکی بهم پیام داد ! نمیشناختمش.یه پسری بود اسمش امیر بود.

گفتم شما؟ معرفی کرد گفت امکانش هست با هم آشنا بشیم؟ گفتم شما از کجا منو پیدا کردین؟ گفت توی پیشنهاداتم بودید! یه ذره چت کردیم بعد گفت کجایی گفتم اصفهانم اونم گفت ااا منم اصفهانم و کجاشی و این حرفا.

بعد گفت شماره بده گفتم نه و همین جا صحبت کنید.

تا اخر شب ویس داد حرف زد.

بعد عکساشو دیدم وای خیلی خوب بود ولی مشخص بود با صدتا دختر در ارتباط بوده چهرش خیلی شیطون میزد ۳۸ سالش بود.

راستش حس خوبی بهش پیدا نکردم درسته فقط عکس بود ولی خب حس کردم از اونهاست که دنبال دخترای داف و نمیدونم خوش گذرونه و میخواد با یکی وقت گذرونی کنه،

گفتم تمایلی به آشنایی ندارم مدام اصرار کرد گفت خودت چه رابطه ای میخوای منم گفتم حقیقتش دنبال یک رابطه و شناخت هدفدار هستم نه دوستی زود گذر.

بعد اینی که قبلش گفته بود من حوصله ازدواج ندارم چون ازش پرسیده بودم چرا ازدواج نکردین؟ گفت کی دیگه حوصله ازدواج داره! یکهو گفت نه نه منم مثل شما دنبال رابطه هدفدارم دلم میخواد یکیو بشناسم برای آیندم!!!

یاد حرف همکارم افتادم که میگفت پسرها از دری وارد میشن که تو میخوای و از اون طریق مغزتو درگیر و مختو میزنن!!! اینم تا دید من گفتم دنبال رابطه زود گذر نیستم در اومد گفت منم دنبال رابطه هدفدارم! در حالیکه به چهرش میخورد دنبال چیه در حقیقت!

خلاصه که تا آخر شب چت کرد گفت به امام حسین قسم میخورم منم دنبال رابطه هدفدارم و دنبال رابطه جنسی نیستم ! اگر ازت رابطه جنسی خواستم بلاکم کن بیا بهت امضا میدم که دلم میخواد برای شناخت بیشتر باهات اشنا شم!

صبح هم که میخواستم برم دفتر صبح بخیر گفت احوال پرسی کرد ولی دیگه ازش تا الان خبری نشد. منم سراغی نگرفتم. چون صبح دعا کردم گفتم خدایا! دیگه حوصله و اعصاب آشنایی با آدم بیخود و بی هدف ندارم لطفا اگر این فرد به صلاحم نیست و دروغ گفته دیگه پیام نفرسته و همینم شد!

قشنگ از چهره میشه تشخیص داد یکی واقعا چطوره.

دیگه همه چیو میسپارم به خدا. اگر خواست ازدواج کنم کاش یک ادم با شعور با غیرت و وفادار باشه نه از این پسرای ببخشید هول و دوزاری!( دیگه واژه های دیگه ای که برازندشون باشه پیدا نکردم!)

خب بریم سراغ عکس پارچه ها و مدل هایی که میخوام به امید خدا بدوزم. البته رنگ پارچه ها خیلی تو عکس تند و تیز میفته در حالیکه رنگ همشون پاستلی و ملایمه.

خدای گلم کمک کن با ارامش و عالی بدوزمشون و برای اتفاق های عالی بپوشم، آمین

میخوام با پارچه های طرح دار این مدل ها رو بدوزم.

و با پارچه های ساده این مدلها رو میدوزم


این تیپی برای سال نو.

خب دیگه همین که غول حسادت در من خاموش شده خوشحالم امید که دیگه افکار بیهوده ذهنمو درگیر نکنه ولی خدایی خیلی زشت و چیپ هست که یکی مدام داشته هاشو به رخ دیگران بکشه حالا یکی دو بار مورد نداره اما هر روز که نباید بگی چیا دارم که. به خودم راستش حق میدم که گاهی حسرت بخورم ولی خب نفس انسان مدام بهش غلبه میکنه و باید نفس رو از بدی ها پاکیزه کرد. فعلا🌸🙏

[ پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۴ ] [ 22:35 ] [ آیدا سبزاندیش ] [ ]

سلام

چقدر خوبه که اینجا هست میدونم قضاوت میشم ولی لطفا اگر ممکنه و تجربه ای دارید راهکار بدید بهم. همونطور که پست قبلی نوشتم ، چندین روزه که شدیدا فکرم درگیر زندگی همکارم شده!!! میدونم مسخرست ولی باور کنید دعا کردم یوگا انجام دادم مدیتشین انجام دادم حتی برون ریزی کردم و داخل دفترم احساساتمو نوشتم هر کاری بگید کردم ولی نتونستم اون آتش حسرت و خشمی که نسبت به زندگی همکارم در من جرقه زده رو خاموش کنم!

باور کنید میدونم انرژی حسادت سیاهه و کسی که حسادت و خودشو با دیگری مقایسه میکنه قطعا وارد یک مهلکه بی فرجام میشه اما اما اما دست خودم نیست هربار که همکارمو می بینم بیشتر از قبل به عدالت خداوند و رحمتش شک میکنم .

خیلی دعا میکنم تلاش میکنم که زندگی خودمو با قبل خودم مقایسه کنم و اصلا با دیگران مقایسه نکنم ولی مگه میشه؟؟؟ نمیتونم هر چقدر جلوی خشم و احساسمو میگیرم با شدت بیشتری بهم هجوم میاره و من ناتوان شدم در فروکش دادن این خشم و به قول شماها حسادتم!

چرا باید خدا به بعضی ها که هیچ ویژگی خاصی هم ندارند و انسان های کاملا معمولی هستند و حتی اعتقاداتشون هم نسبت به خدا و جهان هستی قوی نیست ، مزایا و امتیازها و نعمت های زیادی بده اما به بندگانی که بارها خدا رو ستایش میکنند دعا میکنند سعی میکنند هر کار بدیو انجام ندن مراقبت میکنند ، نعمت نده یا با التماس و سختی فراوان شاید نعمتهای کمتری بده؟؟؟؟

نمیخوام به خدا از خودم تعریف کنم ولی واقعا از همکارم سرتر و بهتر هستم حتی خودش هم بارها بهم گفته که آیدا تو با اینکه ۵ سال از من بزرگتری اما خیلی سنت کمتر میزنه و همه خیال میکنن من بزرگترم! کلا صورت و چهره همکارم با اینکه ۳۰ سالشه اما اگر کسی ببینه میگه ۴۳ یا ۴۵ سالشه! دندان های جلوش تمام سیاه و خراب شدند صورتش پر از چاله های عمیق هست و چون یکبار تصادف کرده روی پیشانیش یک خط عمیق بزرگ هست!

تیپ و وضع ظاهرش هم نامرتب و همیشه چروک هست باور کنید حتی بند کفشهاشم نمی بنده . دستهای زمخت و مردانه داره.

این از ظاهرش از لحاظ اخلاقی هم اینطوره که مثلا میگفت من رایگان میرم استخر! بهش گفتم چطوری؟ بلیط ارگانی یا جاییو داری؟! گفت نه بابا حقه و کلک میزنم! به هوای اینکه خانواده ارتش هستم میرم استخر ارتش بعد نمیدونم فلان کارت رو تقلبیشو دارم یا میون جمعیت تند تند میرم تو!!! حتی میگفت بچمو شهربازی هم که میبرم پول نمیدم و لا به لای بچه های دیگه سریع میفرستمش تو!!!

بارها از این قبیل کلک ها و ترفندها ازش شنیدم ولی خب این نمیگه استفاده رایگان من از این خدمات پولی، حرامه؟!!! نمیگه بالاخره باید پولشو داد؟ خب از این لحاظ ها هم رعایت نمیکنه اما به خدا خیلی خوش شانسه تا طلا ارزون تر بود روی ۵ یا ۶ تومن بود هی از شوهرش طلا گرفت هی قهر میکرد بعد شوهره براش طلا میخرید آشتی میکرد بعد طلاها رو روی ۲۰ تومن فروخت و یه آپارتمان به نام خودش خرید! خیلییی بلده که چکار کنه حالا من میترسم یه چیزی بفروشم میگم یهو ضرر نشه فلان نشه من که پشتوانه ای ندارم!

کادو ولنتاین یا تولدش یا هر مناسبتی شوهرش بلااستثنا براش طلا میخره. حالا من با هر کی آشنا میشم زورش میاد یه چایی یا بستنی مهمونم کنه🙁 چه برسه کادو بده. قهر هم کنم براش مهم نیست.

این همکارم خونشون یک محله فوق العاده فقیر نشین اصفهان به اسم زینبیه هست باباش هم راننده تاکسی بوده وقتی ۱۷ سالش بوده باباش میگه دیگه باید ازدواج کنی اینم درسش خوب نبوده و دیپلمشو که به قول خودش به زور میگیره خواستگار براش میاد . از ۱۴ سالگی هم با پسر همسایشون دوست بوده پسره اینو به گل و مواد معتاد میکنه اینها رو به گفته خودش میگم. میرفتند با پسره بعد مدرسه گل میکشیدند یا آخر هفته ها مشروب میخوردند. تا اینکه خانواده همکارم میفهمن و ترکش میدن و تو ۱۸ سالگیش یکی از اقوامشون میاد خواستگاریش. پسره که همین شوهر فعلی همکارمه خیلی از همکارم خوشش میاد همکارمم همینطور.

پسره تک فرزند بوده و خب خوشکلو خوش تیپو با خانواده خوب و همه چی تموم. همکارم تعریف میکنه که اصلا درست تیپ نمیزده همش همه چیو فراموش میکرده سر پسره داد میزده جیغو فریاد میکرده تو دوران عقد یکبار قهر میکنند و بابای همکارم پیغام میده به خانواده پسره که مهریه دخترمو بدین و طلاق! اینها هم دو دانگ از کل دارایی هاشون و ۳۱۴ تا سکه طلا و ۳۰۰ مثقال طلا و هزینه مکه و کربلا مهریه کرده بودند و میان و آشتی میکنند و فوری بساط عروسیو برگزار میکنند.

بعد از ۳ ماه همکارم باردار میشه و یه خونه پسره میخره و همکارم با پدرشوهرش بحثش میشه که چرا خونرو به نام من نمیزنید تو بارداری بازم قهر میکنه و اونام قبول میکنند شش دانگ خونرو به نام همکارم بزنند اونم آشتی میکنه. بعدش پسره میاد یه مغازه میخره بازم همکارم قهر میکنه میگه چرا از سهم مغازه برای منم به نام نمیزنی بازم پسره به نامش میزنه بعد یه ماشین ثبت نام میکنند اونم به نامش میزنه بعد میفتن تو کار خرید طلا و سرمایه گذاری یه گاو صندوق میخرن و رمز و کلید گاو صندوق رو میده به همکارم و طلاها رو میده بهش. بعدش باغ میخرن باغم میزنه به نام همکارم.

شوهرش یه مغازه دیگه با یکی شریک میشه میخره اونم میزنه به نام همکارم و در آخر هم تصمیم میگیرن طلاها رو بفروشن و یه آپارتمان میخرن اونم میزنه به نام همکارم.

همکارم میگه به نام شوهرش هیچی نیست.

باور کنید ظهرها زنگ میزنه شوهرش میگه برام امروز کباب بخر برام جوجه بخر هوس پیتزا کردم پیتزا بخر. قسم میخوره میگه مگه بیکارم وقتمو تو آشپزخونه هدر بدم؟؟؟؟ آخر هفته ها هم میره خونه مامانش اینا اونجا چند روز میمونند .

برای عید هم پیشاپیش به شوهرش دستور داده برن کیش. شوهره هرچی بگه گوش میده و انجام میده. پسره رو اگه ببینی باورت نمیشه که شوهر همکارم باشه ! قد بلند شیککک با ابهت خوش تیپ و مغروره.

همکارم میگه خیلی از زنها میان مغازش بهش پا میدن خود شوهرم اینقدر با من رفیقه میاد میگه هر اتفاقی بیفته تو مغازش. شوهرم اصلا محل نمیذاره.

حالا همکارم خواهر زادشو فرستاده پیش شوهرش کار کنه . یعنی خواهر زاده هه تمااام گزارش رفتو آمد و کارهای شوهره رو به همکارم میده.

توی محیط کار هم مدام شوهرش زنگش میزنه انگار نامزدن شاید یک ربع بیست دقیقه با هم حرف میزنند و قربون صدقه میرن!!! هر چند حرف بدیه ولی چند روز پیش داشت با شوهرش حرف میزد بعد میگفت باشه امشب انجامش میدیم !!! بعد شنیدم یک سری حرفهای جنسی زد و قطع کرد!

بعد اومد طرف همکاران متاهل و گفت ماشالا مردای ترک خیلی نیاز جنسی بالایی دارند شوهرم همش میخواد با من باشه بهش گفتم اینقدر غذاهای گرم نخور گوش نمیده که ! بعدشم قه قه خندید!

شوهرش ترک هست.ولی خداییش شوهرش خیلی خوشکل و جذابه.بچشون هم به شوهره کشیده شده خیلی نازه.

همکارم میدونه من با خواهر برادرهام مشکل دارم رابطه خانوادگیم سرد و پوسیدست ولی مدام از دورهمی های خواهرها و خانوادش و مهمانی های خانوادگیشون تعریف میکنه وای من دیشب ساعت ۲ خوابیدم خواهرام خونمون بودن داشتیم فلان بازی رو میکردیم اینقدر خوش گذشت . هی از خانوادش میگه از خوشی هاشون میگه از خریدهای زیادش میگه.

خب من و یکی دیگه از همکارها ، مجرد هستیم همسری یا پدری یا کسیو نداریم که پشتوانه ما باشه حداقل پشتوانه مالی ما باشه پس به لحاظ هایی درآمدمون کمتره ولی همکارم مدام از خریدها و دارایی هاش میگه .

چند روز پیش گفت امسال پنج تا ملک به نام خودم خریدم دیگه خسته شدم از بس رفتم املاکی و محضر!

اینکارها وقت آدمو میگیره.

با اینکه چهره جالبی نداره و فوق العاده بد تیپ و نامرتبه و اعتقادات خاصی هم به خداوند نداره اما خداوند نعمت هاشو براش تمام کرده. چندتا خونه به نامشه دو تا مغازه به نامه باغ به نامشه ماشین و طلا داره بچه باهوش و زیبا داره شوهر قدرشناس و عالی داره خانوادش حمایتگر و پشتیبانش هستند هر سفری که دلش بخواد کافیه به شوهره بگه سریع می برتش . دیگه از خدا چی میخواد؟؟؟ اعتماد به نفسش هم زیاااااد طوریکه با وجود موهای روی صورتش که به طرز عجیبی خشن هست بازم خودشو پذیرفته و دوست داره.

اینقدر هم ناز و ادا داره.

میگه من اصلا دست به گوشت و مرغ و سبزی نمیزنم خود شوهرم گوشت و مرغ و سبزی ها رو خرد و بسته بندی میکنه چندشم میشه!

وای من فلان غذا رو تو دهنم نمیکنم حتما باید فلان طور باشه!

به نظر من آدمیکه نعمتهای خدا رو داره نباید بیاد جلوی کسی که خداوند فراموشش کرده بهش هیچی نداده هی لاف بزنه بگه وای اینو خریدم یا شوهرم اینکارو برام کرد یا .... به هر حال منم آدمم از اول زندگیم با پدرم و خانوادم کلی چالش ناخواسته داشتم یک سری مسیرهای زندگیم طوری پیش رفته که دست خودم نبوده تقدیرم بوده. خدا برای این همکارم خواسته که تو ۱۸ سالگی همسر خوبی نصیبش بشه ولی من هم وقتی ۱۸ سالم بود با ناسزاها و سختی هایی که پدرم بهم تحمیل کرده بود دست به گریبان بودم مجبور بودم سختی هایی رو تحمل کنم که خودم در به وجود اومدنشون دخالتی نداشتم.

من تلاش میکردم دعا میکردم ایمانمو قوی میکردم مهربونی میکردم ولی اثری تو زندگیم نداشت. خداوند آدمهاییو سر راهم قرار میداد که بی وجدان و بی شرف بودند و اصلا معنی عشق و محبت نمی دونستند.

نود درصد خوشبختی یک دختر توسط پدرش رقم میخوره پدر باید حامی دخترش باشه پدر همکارم مهریه سنگینی برای دخترش گرفت و طوری با دخترش رفتار میکرده که انگار ملکه هست و این خانواده شوهر و شوهرشو مجاب میکرده که با همکارم مثل یک ملکه رفتار کنند.

عکسهای ۱۰ سال پیش همکارمو دیدم خودش نشونم داد از الانش هم ببخشید زشت تر بوده! الان فوق العاه چاق شده و شبیه مردها شده!

همکارم میگه یکبار تو دوران عقد شوهرم باهام قهر کرد بابام اجازه نداد ببینمش مادر شوهرم و پدر شوهرم اومدند گفتند باشه طلاق بگیره بعد بابام گفت محکم بهشون که اول مهریشو جور کنید باشه چشم طلاق بگیرن! مادر شوهره هم هول شده گفته اشتباه کردیم اصلا بیاین بساط عروسیو فراهم کنیم و زود عروسی میگیرن و سه ماه بعدشم همکارم باردار میشه و از اون موقع دیگه هرچی میخرن به نام همکارم میخرن.

اگر از دارایی ها و نعمتهاش اینقدر به من نمیگفت به خدا از خدا ناامید نمیشدم و شاید این حسادت در من ایجاد نمیشد ولی واقعا همش داره از داشته ها و زندگی مرفهش میگه. خب منم آدمم شرایط زندگیم مثل همکارم نبوده من دست انداز های زیادی تو جاده زندگیم داشتم من شانس اشنایی و ازدواج با همچین مردیو نداشتم من بابام پشتم نبوده من هر کدوم از اعضای خانوادم ساز خودشونو میزدن و با هم دست تو دست نبودیم . من خیلی سختی کشیدم تا تونستم به اینجا برسم تلاشمم کردم ولی نشد نمیدونم چرا نشد یا نمیشه.

منم پس انداز میکنم منم تلاش میکنم ولی جوابگو نیست که حتی بتونم یه ماشین خوب بخرم. بالاخره اون پشتوانش باباش بوده همسرش بوده و تونسته پول زیادی پس انداز کنه طلا و ملک بخره اما من یه تنه مگه چقدر میتونم کار کنم پس انداز کنم ؟ من هفت ساله نتونستم یه مسافرت برم.

کاش اگر دارایی دارید اگر خداوند نعمتی یا شانسی بهتون عطا میکنه نیاین پیش دیگران مدام جار بزنید، بعضی ها زندگی براشون به شدت سخت گرفته شده شانس و اقبالی ندارند و غصه میخورن.

هر چقدر تلاش میکنم از این حس مقایسه کردن رها شم با شدت بیشتری بهم غلبه میکنه. کمکم کنید خودمو زندگیمو مسیرمو دوست داشته باشم و اینقدر با زندگی همکارم مقایسه نکنم و کفر خدا رو نگم! منم دلم همسر مهربون میخواد دلم زندگی قشنگ میخواد منم دلم میخواد یکی قلبش برام بزنه منم دلم داشتن یک خانواده گرم میخواد. بارها به خدا گفتم اگر قرار نیست بهم بدی لااقل از فکرش رهام کن و به همین زندگی محقری که بهم دادی قناعتم بده.... ولی انگار خداوند منو به کل فراموش کرده.🙁🙁🙁😔😔😔😔😔😔😔

[ چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۴ ] [ 8:50 ] [ آیدا سبزاندیش ] [ ]

سلام عزیزانم

پست قبل برام کامنت گذاشته بودید. خوندم و ممنونم . به هر حال هر کسی نظری و عقیده ای داره و به واسطه مطالعات و جهان بینی و درک خودش از اخبار و وقایع و تاریخ ، اظهار نظر میکنه و قطعا نظرش محترمه. من اگر اجازه بدید بدون پاسخ گذاشتم و انتشار دادم تا خدای ناکرده اینجا محلی برای بحث و جدل نشه چون به اندازه کافی دلهامون غم داره به اندازه کافی دچار ناامیدی هستیم و بهتره بیشتر به هم امید و دلداری بدیم چیزی که واقعا در زندگی شخصی خودم به وضوح کم دارم همین امید و دلگرمی هست که بالاخره روزهای بهتر هم میان.

مدتی میشه همونطور که گفتم واقعا دلم گرفته یک بخشیش مربوط به خاطر جریان های اخیر داخل کشورم هست و یک بخش دیگش هم زندگی شخصی و خانوادگی خودمه.

از بعد شخصی و خانوادگی بخوام بگم که خب همونطور که میدونید دو ماهی میشه که خواهرم از پیش ما رفته و داره مستقل برای خودش زندگی میکنه. البته که من مدتها بود از خدا میخواستم که بره و مستقل بشه چون شدیدا توی خونمون پالس و انرژی منفی میفرستاد و هم من و هم مامانم واقعا از دست ریاست طلبی ها و سلطه گری ها و لجبازی هاش خسته شده بودیم.

خواهرم یک حالتی داره که اگر از یکی دلخور باشه باید تمام افراد خانواده با اون فرد و خانوادش کلا قطع ارتباط کنند! بعد توقع داره مامانم با خانوادش ارتباطی نداشته باشه با خاله هام حرف نزنه اینجا اونجا نره ولی هرکجا و با هر کسی که خواهرم صلاح دونست ، نشست و برخاست کنه. خواهرم تقریبا با تمام اقوام هم پدری هم مادری قهر هست و سالهاست رفت و آمد و حتی صحبتی نداره و توقع داره ما هم با بقیه رفتو آمدی نداشته باشیم. توهم اینو داره که بقیه ببخشید فضول هستند و میخوان از کارش سر در بیارن و چون خواهرم جدا شده و طلاق گرفته پس پشت سرش حرف و حدیث در میارن در حالیکه اصلا فامیلامون اصلا این مدلی نیستند چون تو هر خانواده ای این روزها حداقل یک نفرشون طلاق گرفتند و جدا شدند و این یک مسئله عادی شده شاید قدیم قدیما مثلا تا یکی جدا میشد یه حرفهایی میزدند ولی الان ماشالا هزار ماشالا هرکیو ببینی طلاق گرفته و اکثرا تقریبا این مشکلو دارند یا اگر هم جدا نشدند لااقل دچار طلاق عاطفی هستند.

خلاصه که من احساس بهتری هم دارم که خواهرم از ما جدا شد و دیگه راحت تو خونه میتونم زندگی کنم و مجبور نیستم همش داخل اتاق خودمو حبس کنم آخه وقتی خواهرم بود مدام تلوزیون و همه چی در اختیارش بود و من بابت اینکه بحثی چیزی پیش نیاد میومدم داخل اتاق و اصلا راحت نبودم درسته میگن هیچ کجا خونه آدم نمیشه ولی واقعا احساس بد و ناراحتی داشتم و همش داخل اتاق خودمو حبس میکردم تا شب بشه و همه بخوابیم . پنجاه درصد دلیل اینکه سر کار دوم و عصر رفتم این بود که تو خونه نباشم و نخوام با خواهرم سر و کله بزنم.

خواهرم شدیدا دنبال حرف و حدیث و حرف و نقل درست کردن و گلایه کردن بود و همین موجب میشد که انرژی منفی تو خونمون حاکم بشه. مدام مسائل و بحث های مربوط به مثلا بیست یا سی سال پیش رو وسط میکشید و ساعتها بابتش با مادرم بحث میکرد و کلا اصلا حافظشو از اینهمه خاطرات بد پاک نمیکرد.

امیدوارم بتونه برای خودش یک آپارتمانی سوئیتی چیزی جور کنه و کلا برای همیشه مستقل بشه و دیگه پیش ما برنگرده. این خواسته و آرزوی قلبیم هست . همش میترسم برگرده و روال سابق تکرار بشه حتی چندبار خواب دیدم برگشته و از شدت ناراحتی از خواب پریدم!!!!

الان آرامش خاصی دارم تو خونه.

یک قسمت دیگه از ماجرا اینه که برادر بزرگمم با ما بد رفتاری میکنه و حسابی مادرمو اذیت میکنه با اینکه ایران نیست ولی همسرش اومده ایران با بچش.

من وقتی به برادرم تماس گرفتم همش بهم حرف منفی زد سراغ بچشو گرفتم گفتم خانمت اجازه نداده بچتو ببینیم گفت که خوب کاری کرده شماها بچمو می کشین!!! گفتم وا! این چه حرفیه میزنی؟! گفت آخه زنم گفته چند سال پیش که بچه کوچیک بوده و اومده ایران تو بهش پرتقال دادی پریده تو گلوش و نزدیک بوده خفه بشه!!!

هرچی فکر کردم یادم نیومد ولی یکهو یاد این افتادم که حدود چهار سال پیش وقتی بچش مثلا یک سالش بود آورده بودنش خونه مادربزرگم و یکی از خاله هام یه کم به بچه پرتقال داده بود و بچه چندبار سرفه کرده بود و برادرم اینو به من ربط داده بود در حالیکه من اصلا اونجا کنار بچه نبودم که بخوام پرتقال بهش بدم!

خلاصه که به برادرم گفتم داداش اینقدر تو این دنیا بچه هست تا دلت بخواد بچه می بینم و نیازی به دیدن بچه تو ندارم و فقط خواستم بگم زنت اجازه نداد ببینیم که بعدا که اومدی ایران نگی شماها شعور نداشتین یه سراغی از بچم بگیرین! وگرنه بچت همچینم خاص نیست نگهش دار ور دل خودت!

والا!

آخه همچین سر این بچشون برای ما ادا و اطوار میان و کلاس میذارن حالا انگار شاهزاده زاییدن!

اتفاقا خوشحال هم شدم که گفت نیازی به دیدن بچش نیست چون اینا توقع دارند هر بار که بچرو میارن ایران براش یه کادوی حسابی و مفصل ببریم منم دفعه های قبل براش یه اسباب بازی چیزی که میخریدم زن داداشم مدام میگفت وای اینها رو همشو داره خالش براش خریده !

کلی پول میدادم آخرشم به چشم نمی یومد .

دیگه بمیرمم نه سراغ بچشونو می گیرم نه سراغ زنشو.

اینم چون مامانم هی مدام میگفت اگر زنگ زدی بپرس بچش چطوره حالشو پرسیدم وگرنه برامم مهم نبود خود برادرام چه گلی به سرم زدند که بچه هاشون بخوان بزنن. همیشه توهین و تحقیرم میکردند.

یه بحث دیگه این هست که خونمونو دادیم برادرم بسازه و سالهاست که تحویلمون نداده و تموم نکرده و ما توی یک خونه به شدت قدیمی و فرسوده داریم زندگی میکنیم که چهار سال پیش اجاره کردیم. این خونه به شدت تمام کابینت و لوله کشی هاش فرسوده و خراب شده و من هر چقدر تمیز میکنم بهترین مواد شوینده رو به کار میگیرم بازم احساس میکنم چرک و کثیف و قدیمیه.

لوله ها و کاشی های دستشویی و حمام همش زنگ زده و خرابه. کلا خونش فقط بزرگه اما اصلا امکانات خاصی نداره و اجاره بهاش هم کم هست برای همینه که دیگه جا به جا نشدیم تا خونمون ساخته بشه و تحمل کردیم ولی اینطور که پیداست برادرم خیلی یواش یواش داره میسازه و دیگه داره ۹ سال میشه که تحویلمون نداده و همش غر میزنه که پول ندارم بقیشو بسازم و مگه دیوانم که تو این اوضاع بسازم و ما رو اسیر خودش کرده.

اصلا حرف حساب سرش نمیشه.

بهش میگیم لااقل یکی دو تا واحداشو پیش فروش کن پول دستت بیاد بسازی بازم قبول نمیکنه. و من واقعا از این خونه قدیمی و رنگ و رو رفته خسته شدم کابینت هاش شاید برای چهل سال پیش هست رنگ و رو رفته و خراب و نمیدونم چی بگم به خدا، ناشکری نمیکنم ولی واقعا دستشویی و کابینت و حمامش داغونه و من خجالت میکشم همکارامو خونمون دعوت کنم . بارها توسط همکارام به خونه هاشون دعوت شدم و زشته که من دعوت نکنم. ولی چون دستشویی و رو شوییمون واقعا زنگ زده و داغونه روم نمیشه دعوت کنم. به فکرم زد ببرمشون رستوران ولی خب هزینش خیلی برام زیاد میشه و به هر حال دلم میخواست منم دعوتشون کنم خونه.

نمیدونم....

ناشکری نمیکنم ولی به اوضاع خودمم نگاه میکنم می بینم نه تفریحی نه مسافرتی نه بالاخره دلخوشی هیچی هیچی ندارم. زندگیم شده فقط کار و خوابیدن .

لحظه لحظه عمر و جوونیم داره میره. حتی یک دوست پسر درست حسابی هم نتونستم پیدا کنم که لااقل با اون کمی خوش باشم و تفریحی چیزی داشته باشم دلم از دلتنگی و غم نپوسه. شوهر و ازدواج که دیگه پیشکش. اونو دیگه خوابشو ببینم با این اوضاع اسفناک گرونی و طلا و دلار که دل شیر میخواد یکی واقعا ازدواج کنه.

مدتیه ناامید شدم از ازدواج کردن و میدونم شاید تا آخر عمرم مجرد بمونم.

ولی این زندگی برام کسالت بار و خشک و بی روح شده. بارها دعا کردم بارها اشک ریختم بارها امیدوار شدم ولی بدجور دلم شکست.

شاید قسمتم نیست.

یک همکار دارم نمیخوام به بنده خدا توهین کنم اما فوق العاده چهره زمخت و زشتی داره. انشالله که همیشه خوشبخت و موفق باشه ولی اقبال و سرنوشت خوبی داره یه شوهر داره که تمااام مشخصاتی که من از یک مرد میخوامو داره . شوهرش قد بلندددد خوش تیپ خوش چهره و جذاب و پولداره تک پسر هم هست.

تمام خونه و ماشین و زندگیشونو زده به نام همکارم.

یک دختر کوچولوی خوشکل و باهوش هم دارند که خدا حفظش کنه.

خود همکارم توی یک شهر کوچیک تو اطراف اصفهان خونه پدریش بوده بعد این شوهرش از اقوام دورشون بوده میاد خواستگاریش و یک دل نه صد دل عاشق هم میشن و میاره همکارمو بهترین جای اصفهان برای زندگی.

حتی پسره جهازم خودش میده.

چند روز پیش دیدم همکارم نیومد سر کار زنگش زدم کجایی گفت یک خونه قولنامه کردند و تو محضره . گفت شوهرش براش خریده. به نام همکارم خریده بوده. طلا که گرون شده بوده طلاهایی که برای همکارم خریده‌ بوده رو فروخته بعد براش تو سپاهان شهر یک آپارتمان خریده.

گفتم خدایا ! کاش منم این اقبالو داشتم. هم شوهر خوب هم بچه خوش سر و زبون و خوب و هم خودش هرچی بخواد شوهرش براش میخره. شوهرشو دیدم چندبار منو رسوندن دم خونمون. جای برادری خدا حفظش کنه ماشالا تمیزو شیک و آقاست.

به همکارم میگم تو به خودت برس آرایش کن لباس شیک بپوش همش میگه حوصله ندارم برو بابا.

هر موقع میاد سر کار مانتو و مقنعش چروکه! تمام دندونای جلوی صورتش خراب شده وقتی میخنده خیلی نازیبا میشه بهش گفتم یه کم به خودت برس برو روکش کن میگه نیازی ندارم من خودمو همینطوری دوست دارم!!! بعد من نمیدونم این مرد که شوهرشه با اینهمه جنتلمن بودن و خوش تیپی و تمیزی چطور میتونه با همکارم ارتباط عاطفی و جنسی داشته باشه؟!!!

روی دست های همکارم یک عالمه موی سیاه هست درست مثل اقایون! بهش گفتم با وکس تمیزش کن یا لیزر برو حتی خواستم براش وقت لیزر بگیرم هر کاری کردم گفت وای نه ! من اینطوری راحتم لیزر حوصله میخواد وکس هم درد داره وای ولش کن!

یعنی شوهرش نمیگه چرا زنم دندوناش خرابه چرا چاقه چرا صورتش اینقدر پر از مو هست؟! بهش میگم بذار سیبیلاتو برات بند بندازم میگه وای نهههه دردم میاد من برای عروسی و عقدمم برنداشتم بور کردم!!!!

اگر من این شوهر و این زندگی همکارمو داشتم مدام ذوق داشتم اشتیاق داشتم خودمو تمیز و آراسته میکردم همش برای همسرم غذاهای خوشمزه درست میکردم لباسای شیک می پوشیدم آرایش میکردم وای فکرشو کن با علاقه زندگی میکردم ولی این همکارم همش خونه مامانشه یا مامانش براش غذا درست میکنه یا از بیرون می گیرن هیچ هنری هم نداره من همش ذوق دارم ازدواج که کردم همش لباسای قشنگ برای خودم بدوزم و بخرم و شیک باشم.... هعی روزگار😔

نمیدونم... انشالله که خدا زندگیشو پایدار نگه داره و سلامت باشند. ولی خب بالاخره منم آدم هستم زندگیمو مقایسه میکنم. من تو شهر هستم آداب اجتماعیو تمام و کمال رعایت میکنم تو جامعه و سر کار هستم بالاخره به خودم میرسم لباس شیک میپوشم آرایش ملایم میکنم به هر حال تمیز و آراسته رفت و آمد میکنم اونوقت هرچی ورشکسته و بیمار روانی یا زن طلاق داده هست خواستگارم میشه!!!!

خدایا! شکرت

هیچی دیگه.... کاش قضاوتم نکنید فقط دلم خواست درد و دل کنم خیلی دلم گرفته. امید که نور بتابه. که هیچ وقت هم نمی تابه روز به روز اوضاع اسفناک تر و بدتر و تاریک تر میشه🙁🙁🙁🙁

[ شنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۴ ] [ 17:3 ] [ آیدا سبزاندیش ] [ ]

سلام

همه چیز برام گیج و مبهمه. یک سری چیزها رو اصلا نمی تونم بپذیرم و با منطقم سازگار نیست. بارها اشک ریختم گریه کردم . کاری که از دست من ساخته نیست . من یه آدم معمولی با یک زندگی معمولی هستم. فقط میتونم دعا کنم و بارها دعا کردم اوضاع خوب بشه درست بشه رو به راه بشه.

از بس گریه میکنم سو و دید چشمهام کمتر شده غم دارم یک غم بزرگ به وسعت زیاد.

معلوم نیست میخواد چی بشه .

فقط خدا به تک تک ما رحم کنه.

یک ماه بیشتر میشه که از فکر صاحب کارم و دوست داشتنش اومدم بیرون و انگار نه انگار که چقدر دلم میخواست هر روز ببینمش و ازش با خبر باشم! برام دیگه اهمیتی نداره کجاست و چه میکنه و چی میگه بهم! چقدر درگیر احساسات نبودن خوبه! انگار بار سنگینی از دوشم برداشته شده و رها شدم. کلا احساسات یک طرفه خوب نیست. خوب شد که خدا کمکم کرد از فکر کردن بهش خلاص شم. اونم انگار با یکی آشنا شده . چند روزه که نرفتم دفتر ولی قبلا که میرفتم می دیدم گوشیش که زنگ میخوره خیلی با ملایمت سلام میکنه و میره بیرون حرف میزنه مشخص بود با دختر حرف میزنه ولی اصلا دیگه برام اهمیتی نداره چون خیلی دعا کردم که از احساسات بیهوده رها بشم و خدا رو شکر اصلا دیگه بهش حسی ندارم و چقدر قدیما احمق بودم که از هر رفتار خنثی و عادیش برای خودم داستان و منظور میساختم!

اینکه احساس رهایی میکنمو خیلی دوست دارم چون وقتی آدم ، عاشق کسی میشه واقعا یک بار سنگینی روی دوشش حس میکنه مخصوصا اینکه احساسش یک طرفه باشه.

من سختمه به روال عادی زندگیم برگردم غصه مردم کشورم منو داغون کرده. ناراحتم.

یک آقایی هست نزدیک خونمون همیشه می بینمش میاد تو زباله ها رو میگرده و مواد بازیافتی رو جدا میکنه با اینکه سن بالایی داره . دلم براش میسوزه. کاری از دستم ساخته نیست ولی دلم براش میشکنه. با این سنش دنبال پلاستیک و بازیافت هست و ناخوداگاه تا می بینمش اعصابم بهم می ریزه. اشکم درمیاد و کلا این روزها کافیه یه بهانه ای جور بشه اشکم در میاد و به خودم میام می بینم کلی هق هق کردم گریه کردم و از شدت سر درد بعدش میخوام منفجر شم.

فقط از خدا میخوام و مدام دعا میکنم که بهمون رحم کنه.

نمیخوام واقعا انرژی منفی بدم ولی از لحاظ روحی واقعا حالم بده . طاقت ندارم دیگه.

خدایا! هر آنچه برای مردم کشورم و کشورم خوب و بهتر و صلاح میدونی همونو رقم بزن و ما رو به همون راضی کن. خدایا! مراقب تک تک جوان ها و مردم بیچاره کشورم باش. خدایا ! تمام مردم کشورمو به تو میسپارم مراقب پدرها و مادرهامون و بچه ها باش.... خدایا! طوری برای ما و کشورمون رقم بزن که بهترین ها پیش بیاد و از پس این تاریکی ها نور بتابه، آمین😔😔😔

[ پنجشنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۴ ] [ 20:20 ] [ آیدا سبزاندیش ] [ ]

سلام

حال روح و روانم به شدت داغونه. روحم غم داره. من واقعا ناراحتم. بغض دارم . دیروز صاحب کار دومم به همکارم گفته بود روم‌ نمیشه به آیدا بگم فعلا نیا سر کار چون خرید و فروش ها خیلی کم شده و رکود هست.

من دیروز بعد از مدتها عصر رفتم فروشگاه و واقعا هم هیچ زنگ و فروشی نداشتیم . قبلا مدام تلفن زنگ میخورد و فروشمون خوب بود و منم مدام فاکتور میزدم ولی دیروز هیچ خبری نبود بعد گفتم دیگه نمیام تا پنجشنبه.

آخه چندان خبری نیست جنسها فوق العاده گرون شده قیمت تمام لوازم یدکی ماشین میتونم بگم حتی ده برابر شده یعنی لحظه ای قیمتها بالا میره چندتا از کارخانه هایی که ازشون خرید میکردیم هم تولیدشون قطع شده مواد اولیه گرون شده و کلا فعلا فروش چندانی نداریم.

هر چقدر برای خونه اقلام خوراکی میخرم بازم انگار کمه انگار برگت نداره. رفتم میوه خریدم ماست و شیر و یه سری چیزهای دیگه خریدم همرو تو کابینت ها و یخچال جاسازی کردم بازم هرچقدر نگاه میکنم می بینم پر نشده یخچال!

چند تا خیار با چندتا گوجه خریدم دو تا هم فلفل دلمه ای روش گذاشتم یارو میوه فروشیه گفت قابلی نداره ۳۰۰ تومن!!!!

دونه ای خریدما کیلویی نخریدم. چندتا دوووونه خریدم نه اینکه چند کیلو بخرم چندتا دونه خیار چندتا دونه گوجه فرنگی و دو‌تا دونه فلفل دلمه ای!

تا بیام خونه می بینم یک عالمه پول از کارت کم شده ولی فقط یه بخشی از مایحتاجو خریدم! برکت نداره برامون زود تموم میشه خوراکی ها.

یه گونی برنج خریدم بعد دو تا پیمانشو پختیم آقا ما هر چقدر این برنجو جوش دادیم دم کردیم اینقدر سفت بود!!! وا نمیرفت! نرم نمیشد! وقتی هم خوردم دلم درد گرفت سفت بود بعد بردم فروشگاهی که خرید کرده بودم ازش بهش گفتم اصلا این برنج کیفیت نداشت من نمیخوام کیلو کن و پس بردار . گفت اینها برنج دستگاهی هست!!! با دستگاه درست شده! خلاصه پس دادم و به جاش ادویه جات خریدم.

حس میکنم پولمون برکت نداره هیچی نمیشه خرید به خدا. این وسط هم پنجشنبه رفتم یک خواستگار دیدم توی کافه پاچیرا. یارو سابقه ازدواج قبلی داشت و اصلا نپسندیدم نه اینکه چون ازدواج قبلی داشت کلا از شخصیتش خوشم نیومد با یه شلوار گشاااااد لی اومده بود و یه کاپشن تنگگگ و کلا تیپ و رفتارش جالب نبود به دلم نبود . به زور باهاش حرف زدم و نیم ساعت صحبت کردیم که شاکی شد چرا من کم حرف هستم ولی خب خوشم ازش نیومده بود.

کلا اصلا ناامیدم از خودم از زندگیم از آینده از همه چی ناامیدم. مثل یک ربات صبح ها بیدار میشم میرم سر کار و شب میخوابم و کلا یه بغض سنگینی تو گلومه .

دیروز وقتی مامانم رفت بیرون از خونه با هق هق و فریاد فقط اشک ریختم و گریه کردم برای خودم برای همه. تا امروز عصر سرم درد میکرد چشمام گود شده بود. حال روحیم افتضاحه هیچ امیدی به زندگی و آینده ندارم. هیچ

[ یکشنبه دوازدهم بهمن ۱۴۰۴ ] [ 21:9 ] [ آیدا سبزاندیش ] [ ]

سلام دوستان عزیزم خوبین؟

امروز داخل ماشین بودیم که همکارم میگفت تازگی ها داره یک کتابی رو میخونه که خیلی روی دیدگاهش نسبت به زندگی مؤثر بوده. میگفت توی این کتاب شخصیت اصلی یک خانم هست که توی همه مراحل زندگیش مدام بدبیاری و بد شانسی میاره تو بدترین دوران زندگیش گربش که خیلی بهش وابسته بوده می میره بعد خانوادشم از دست میده خلاصه درگیر ماجراها و تنگناهای زیاد زندگی میشه تا جاییکه حتی خودکشی میکنه و خودش هم میگه حتی توی خودکشی هم شانس نداشته و نجات پیدا میکنه.

وقتی خودکشی میکنه وارد کما میشه یه حالت خلسه بهش دست میده و وارد دنیای دیگه ای میشه. توی اون دنیا ازش میپرسن چه حسرت هایی تو زندگی دنیاییت داشتی؟ دوست داری به کدام دوران های زندگیت برگردی ؟ خانمه هم میگه دلم میخواد برگردم زمانیکه گربمو هنوز داشتم مادرم هنوز زنده بود و تنها نشده بودم و.... خلاصه اونو برمیگردونن به دوران هایی از زندگیش که درخواست کرده بوده.

خودشو می بینه که روی تخت دراز کشیده و گربش کنارش خوابه و اون موقع از یک زاویه و نگاه دیگه ای به گربش و سرنوشت گربش و حتی مادرش و تموم سختی هایی که تو زندگیش کشیده بوده ، نگاه میکنه.

میفهمه که تمااام اتفاقاتی که تو زندگیش افتاده بوده همه اون رنج هایی که تحمل کرده بوده همه اون سختی هایی که دست خودشم نبوده ولی براش رخ داده بودند، بخشی از تقدیر و جبر زندگیش بوده و باید اتفاق می افتاده و جزئی از مسیرش برای رسیدن به آفریدگارش و اصل وجودش بوده .

همکارم میگفت این کتاب میگه که هیچ حسرتی تو زندگی وجود نداره. زندگی ما باید همینطور که هست و دچارش شدیم پیش بره و نباید حسرت گذشته و نشدها رو بخوریم و همینطور نباید نگران و ناراحت برای آینده ای که نیامده ، باشیم. وظیفه ما فقط اینه در لحظه باشیم و بپذیریم.

نظر خودم منم اینه که زندگی و اتفاقاتش کلا جبر هست. اینکه من انتخاب کردم بیام تو دفتر لوازم یدکی و با صاحب کارم و افراد دیگه آشنا بشم و وارد مسیر تازه ای بشم ، این جبر هست یعنی از قبل برای من تعیین شده بوده که در فلان ساعت و زمان وارد این دفتر بشم تا فلان ساعت و زمان اونجا خدمت کنم اما اینکه در این مسیر چه اتفاقاتی برام رخ بده این تا حدودی در اختیار و انتخاب خودمه!

من با انتخابم تعیین میکنم کارمو اینجا چطور انجام بدم رفتارهام چطوری باشه و توی این هدف چطور پیش برم!

به طور کلی بخوام بگم یک سری موارد این زندگی دست انتخاب و اختیار خود ما نیست و تعیین شده هست اما اینکه توی این انتخاب از پیش تعیین شده ، چطور عمل کنیم شاید در حوزه اختیار خود ما باشه تا حدودی.

من خودم بارها و بارها حسرت گذشته رو خوردم که چرا فلان زمان فلان همت و تلاشمو نداشتم که به فلان هدف در اون زمان برسم چرا اونقدر چالش و دست انداز پیش اومد چرا فلانی از زندگی من رفت چرا اون تلاشم به نتیجه نرسید و هزار تا حسرت و سؤال بی پاسخ و چرا دیگه دارم.

همکارم میگفت این کتاب دقیقا با یک نگاه و زاویه دید دیگه ای به زندگی و اتفاقاتش و غصه هایی که همیشه داشتی نگاه میکنه و در کل میگه که دم رو غنیمت بدون و غصه و حسرت گذشته و آینده رو نداشته باش. آهان اینو گفت که این خانمه که میره توی کما ، خودشو توی یک کتابخانه می بینه و از میون هزاران کتابی که اونجا بوده کتاب مربوط بخ سرنوشت خودشو برمیداره و میخونه و با یک دید دیگه ای به اتفاقات زندگیش غم هاش چالش ها و... نگاه میکنه که انگار تمام اینها حتما باید رخ میدادند.

اسم کتاب هست : « کتابخانه نیمه شب» از مت هیگ با ترجمه علی جواد دهقان.

من حالا خوب نتونستم کتابو توضیح بدم چون خودم نخوندم و همکارم بخشی از اونو توضیح داد که نتونستم اینجا درست توضیح بدم ولی تحت تأثیر قرار گرفتم.

میدونی! خیلی سخته میون اینهمه سختی ها بدبختی ها نشدن ها تلاش های بیهوده و گاهی بی نتیجه میون اینهمه غصه و حسرت که توی زندگی هممون بوده ، بپذیریم و تسلیم بشیم که هر چه که برامون رخ داده چه شاد چه تأسف برانگیز، جریانی جبری بوده که برای رشد و آگاهی شخصی ما واجب بوده که حتما رخ بده.

همه اون زمان هایی که با یک نفر ارتباط قلبی و عاطفی عمیق ایجاد کردیم و دست روزگار طی چالش هایی اونو از ما جدا کرد و ما دچار افسردگی و غم عمیق شدیم ، همه اون لحظاتی که تلاش های زیادی داشتیم تا به هدفی برسیم اما شکست خوردیم اونم ناباورانه ، همه اون ثانیه هایی که در انتظار گذروندیم و به مقصد و هدف و دلخواهمون نرسیدیم تموم اون گریه ها و دردها همه و همه بخشی از جبر زندگی ما بوده که باااید رخ میداده و اگر هم به گذشته برمیگشتیم باز هم نمی تونستیم جلوی وقوعشو بگیریم .

اینکه من در ۱۷ سالگی خواستگار خیلی خوبی داشتم که به دلیل شرایط اون زمان زندگیم و اخلاق پدرم نتونستم‌بهش برسم و الان توی محیط مجازی صفحشو پیدا کردم دیدم چقدر آدم موفقی شده چه رشد و پیشرفتی کرده چه خانواده خوبی برای خودش ساخته و حتی مهاجرت کرده و کلی حسرت خوردم که کاش به گذشته برمیگشتم و اون ارتباطو طور دیگه ای پیش می بردم تا به ازدواج برسه ولی میدونی اگر اتفاقی بخواد رخ بده رخ میده زمین به آسمون برسه دنیا به اخر برسه ، رخ میده و آی امان وقتی تو سرنوشتت نباشه نه ! نمیشه که نمیشه حتی اگر خودتو به زمین و زمان بکوبی نمیشه حتی اگر امکانش باشه برگردی به گذشته و مسیرتو عوض کنی باز هم نمیشه.

همکارم میگفت توی این کتاب میگه کلا حسرت خوردن غصه زندگیو خوردن و اینکه میتونستی جلوی وقوع بعضی اتفاقات ناخوشایند رو بگیری ، هیچ سودی نداره و کلا زندگی یک جورایی برای هر فردی از پیش تعیین شده هست و حتی انتخاب های ما هم مشخصه.

اینکه من الان توی این خانوادم باشم و هزار طور اتفاق رو تا الان پشت سر بگذارم که با همکارانم اشنا بشم که جاهای خاصی برم که یک سری افراد دوست داشتنی زندگیمو از دست بدم که تلاش هام گاهی هدر بره یا حتی به نتیجه برسه همه و همه جبر هست و نه اینکه نباید تلاش کرد اما میون چند تا انتخاب ، باید انتخاب آگاهانه ای داشت یعنی برای ما یک هدف هست ولی مسیرهای رسیدن به این اهداف متفاوته اینکه ما از کدام مسیر عبور کنیم که به این هدف کلی برسیم ، این شاید دست خود ما باشه اختیاری باشه ولی هدف اصلی ناشی از جبره.

حالا شاید تو نت بگردم پی دی اف این کتابو پیدا کنم چون کلا آدمی هستم که مدام حسرت گذشته ها رو میخورم و غصه دارم.

خواهرم یک هفته ای میشه که کلا رفته داخل دفترش زندگی میکنه و با ما قهر کرده. جمعه اون هفته ساکشو بست و رفت. مامانم میگه داخل دفترش حمام هم داره!

مامانم بارها بهش زنگ زده برنداشته فقط پیامک داده که دیگه هیچوقت منو نخواهید دید!

با مامانم چند هفته ای میشد بحث و جنجال شدید داشتند. خواهرم شدیدا ثبات رفتاریشو از دست داده . نمیدونم آیا همه دخترهای اول با مادرشون بحث دارند؟! مادر من دیگه از سن و سالش گذشته پیر و فرتوت شده افسردگی شدید داره و دیگه تاب و تحمل بحث ها و دعواهای ما رو نداره. شدیدا ناامیدی و رنج رو تو صورت مامانم می بینم.

حرف خواهرم اینه که چرا تو بچگیش همش مامانم ازش توقع داشته صبح زود بیدار بشه جارو بکشه خونرو تمیز کنه و بعد بره مدرسه!!! توقع داشته خواهرم همه چی تموم باشه و به خواهرم خیلی سخت گرفته تا بزرگ بشه اما مامانم به من کمتر سخت گرفته و راحتم گذاشته! خب بیشتر دهه شصتی ها زندگیشون همین بوده.

مثلا بحثش با مامانم اینه اگر خواست ازدواج مجدد کنه مامانم باید مثل ازدواج اولش بهش بهترین جهیزیه رو بده!!! بحثش اینه که چرا کارت های بانکی مامانم همش پیشش نیست که خرج کنه! چرا مامانم پس انداز میکنه! میگه باید به من همش پول بدید من برای خونه خرید کنم با صلاح خودم!

خیلی ریاست طلبه و خودشو نخود هر آشی میکنه دنبال بحث و جنجاله و آرامش نداره.

والا خواهر همکار منم رفته برای خودش تنها تو کاشان زندگی میکنه چون کارش اونجاست . یکی از اشناهامون هست اونم جدا شده از همسرش و با پسرش دو تایی یه ا‌پارتمان رهن کردند تنها زندگی میکنند دوست مامانم یک دختر ۴۶ ساله داره که ازدواج نکرده اونم رفته برای خودش یه آپارتمان گرفته و مستقل زندگی میکنه.

اتفاقا بهتره که خواهرم بره پی زندگی خودش دیگه ۴۵ سالشه و ما هم تحمل رفتارهای دو قطبی و بچگانشو نداریم. از وقتی رفته آرامش داریم و جو خونه صلح آمیزه. فقط مشکل اینجاست که مدام برای مامانم پیامک منفی میفرسته و روحو روان مامانمو داغون کرده کاش میتونستم از گوشی مامانم بلاکش کنم همونطور که ۳ ساله از همه جا تو گوشی خودم بلاکش کردم و ارامش ویژه ای دارم!

میدونمم میره از من به برادرام بد میگه ولی مهم نیست اونها چی فکر کنند . اونها میدونند من درون گرا هستم و سرم به زندگی کوچیک خودم گرمه و به کسی کاری ندارم.

بچه ها لینک پی دی اف رایگان کتاب کتابخانه نیمه شب رو پیدا کردم چند صفحشو خوندم خیلی کتاب عمیقی هست کلا ذهن آدمو نسبت به زندگی باز و دیدگاه ادمو تغییر میده حتما بخونید.

کتابخانه نیمه شب

خدایا... توکل به خودت💚

[ سه شنبه نهم دی ۱۴۰۴ ] [ 17:24 ] [ آیدا سبزاندیش ] [ ]

عجب اوضاعی شده! همین دوستم نگار که جریانشو پست قبلی گفتم ، امروز برام چندین عکس رستورانو کافه و غذا فرستاده که آره فلان دوستم الهه یا نمیدونم کی منو میبره رستورانای شیک و هر میزمون چند میلیون پولش میشه همشو حساب میکنه تو چه دوستی هستی که برام خرج نمیکنی تو خسیسی و........

خدایا ! من چی بگم به این دختر؟! مگه من دوست پسر یا شوهرشم که از من توقع داره ببرمش رستورانو کافه و براش خرید کنم و تازه منو با دوستای دیگشم مقایسه میکنه!!!!

دوستای شمام از شما توقع دارند براشون هزینه کنید؟!

زشته به خدا

نگار دوست چندین و چند ساله منه با هم بیرون میرفتیم همیشه دنگی یه چیزی میخریدیم میخوردیم من بارها و بارها مهمونش کردم اون حتی یکبار هم برای من چیزی نخرید منم توقعی ازش ندارم اما آخه واقعا زشته رفتارش!

اینقدر یعنی گرونی به مردم فشار آورده که صمیمی ترین دوست بیاد بگه اگه میخوای باهات بیام بیرون پول اسنپ و غذا و خریدامو به حسابم بریز؟!!!!

حالم از همه چی بهم میخوره کاش این دنیای کوفتی زود تموم شه بره اصلا خوشم نه از این دنیا میاد نه آدمهاش🤦‍♂️

[ جمعه چهاردهم شهریور ۱۴۰۴ ] [ 16:4 ] [ آیدا سبزاندیش ] [ ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

هر روز تجربه ای گران بهاست
در این بازی روزگار کسی برنده است که نه از شادی هایش
چنان مسرور و درگیر غرور میگردد و نه از غم هایش اندوهناک!
رها کن تا رها شوی....🐬🐬

عاشق طبیعت و گیاهان و اسرار آسمان ها و خداوند و رنگهای شاد🍀🌳🌸🌗🪐🌏💫
لینک های ویژه
خرید آسان