یادگاری های مجازی من
زندگی پر رمز و راز تر و پیچیده تر از آن است که فکر میکنی! 
قالب وبلاگ

دلم میخواد دفتر خاطراتم رو باز کنم و برای خدا درد دل کنم و بنویسم اما مامانم مدام میاد و میره تو اتاق و راحت نیستم اگر بفهمه خاطرات مینویسم حتما پیدا میکنه و میخونه چون دفتر خواهرمم پیدا کرده بود نشسته بود همرو خونده بود. من خودم هیچ خوشم نمیاد تا زمانیکه زنده هستم کسی دفترهای خاطراتم رو بخونه جز خودم!

حالا دیدم اینجا رو هم دارم که بنویسم اومدم یک سری به اینجا بزنم، برای بار دوم رفتم امتحان شهری رانندگی رو امروز صبح دادم اما باز قبول نشدم! افتاد برای هفته دیگه دوباره! امیدوارم این دفعه دیگه قبول بشم و داستان  گواهی نامه گرفتن من تموم بشه بره پی کارش. واقعا برام معظلی شده خانوادم گفتن تا گواهی نامه نگیرم برام ماشین تهیه نمیکنن روز به روز هم که قیمت ماشین بالاتر میره میخوام هر چه زودتر بتونم یک ماشین برای خودم دست و پا کنم تا پولش جوره انشالله.

اینروزها اگر بخوام پسری رو که خیلی پیله میشه از سر خودم باز کنم بهش میگم من مدلم ازدواجیه ! آشنایی برای ازدواج نه دوستی! اینو که میگم دمشون رو میذارن رو کولشون و میرن و دیگه هم اصرار نمیکنن، هه هه

گاهی دلم برای پیام تنگ میشه اما دیگه خبری ازش ندارم و اتفاقی هم نیفتاده حدود دو سه هفته ای میشه که خبری ندارم ازش حتما با یکی دیگه آشنا شده و داره اونم گولش میزنه، والا! الان نزدیک غروب آفتاب هست یکی از روزهای پاییزی اوایل پاییزه و من با دل گرفته و تنها نشستم تو اتاقم و دارم تایپ میکنم... نمیخوام از منفی ها بگم. هرچقدر از منفی بگیم بیشتر جذب میکنیم، من همه تلاشم رو میکنم تا بتونم گواهی نامه رانندگیم رو بگیرم انشالله یک ماشین جور کنم و تا بهمن اینها حسابی گرافیک رو تمرین کنم و بعد دنبال کار بگردم! باید کار کنم و درآمد داشته باشم من نیاز به درآمد دارم تا بتونم تفریحات درست حسابی داشته باشم رستوران های شیک کافه های شیک برم ، بیلیارد برم ، اسب سواری و تنیس برم باشگاه ورزشی برم و کلی تفریحای دیگه و مسافرت داشته باشم. میگن تو خوشی و شادی هست که آدم جفت مناسبش رو پیدا میکنه.

از خدا میخوام حالا که دارم گرافیک رو تمرین میکنم و تلاشم رو میکنم خودش از بزرگی و رحمت خودش کارش و درآمد خوب برام فراهم کنه و به زندگیم رونق و پیشرفت بده کمکم کنه زندگیم وسعت پیدا کنه دستم تو جیب خودم بره و مستقل بشم، یعنی این اتفاق خواهد افتاد؟! یعنی میشه ؟!به امید اون روز!

[ یکشنبه ۱۳۹۹/۰۷/۰۶ ] [ 18:13 ] [ آیدا سبزاندیش ]

رنگ کردن مو    ، ورزش کردن ، تقویت کردن مو ، ماسک صورت ، خرید لباس یا پارچه برای دوخت لباس بیرون ، تمرین و تکرار و درس ، پیگیری گواهینامه رانندگی و مدرک گرافیک ، تفریح و پیاده روی و در جمع بودن ، ماشین ، پیدا کردن کار مناسب انرژی مثبت و ادامه دادن

[ دوشنبه ۱۳۹۹/۰۶/۳۱ ] [ 15:9 ] [ آیدا سبزاندیش ]

تازه از خواب بیدار شدم ! صبح زود زن داداشم تماس گرفت یکهو از خواب پریدم. اثاث کشی دارند گفت پسر داداشمو میاره اینجا. حوصلش رو اصلا ندارم چون میره پسر همسایرو میاره اینجا و حسابی اذیت میکنن. امروز میخوام خونرو تمیز کنم خیلی کثیف شده.دیشب به حدی دلم گرفته بود که ساعت نه شب زدم بیرون و پیاده رفتم لب آب و یه کم روی پل قدم زدم و برگشتم خونه.

کار اشتباهی که دوباره انجام دادم اینه که من همه اکانت های پیام رو بلاک کردم که دیگه نه سمتش برم نه سمتم بیاد و این  رابطه به کلللل تمام بشه چون نه اون آدم درستیه نه من اصلا دوستش دارم. یکهو چند روز پیش دیدم با اکانت فیکی که داره و میدونستمم خودشه منو تو اینستا فالو کرده! منم دوباره رفتم سمتش و حسابی بهش توپیدم و از دلخوری هام گفتم اونم مثل همیشه براش مهم نبود و یک مشت جواب بیخود داد!دوباره پریشب هم به قدری دلم گرفته بود بهش پیام دادم منو ببره یه کم بیرون! که اونم خودشو به اون راه زد!

کلا هیچ دلم باهاش نیست و اصلا دوستش ندارم از بس بهش بی اعتمادم. تصمیم دارم دیگه بهش حرفی نزنم و دوباره تموم شه بره. حالم ازش بهم میخوره مرتیکه پر رو و پر مدعا.

وای پسر داداشم اومد. دلم میخواد برم یک جای دور مسافرت دلم میخواد یک تور ثبت نام کنم و باهاشون برم دشت و دمن و آبشار! من دلم میخواد از تمام افکارم دور بشم....

 

بعدا اضافه شد: پریروز خیلی حال روحیم بد بود کلا ناامید شده بودم از یک سری چیزها اما روز بعدش که میشد دیروز، اتفاق های خوبی افتاد برادرم که دنبال خونه میگشت جای خوبی تونست خونه پیدا کنه با قیمت مناسب و خانمش هم شوخی کرده بوده باردار نبوده. بعدش یه ذره به خودم امیدواری دادم گرافیکهای جدید رو تمرین کردم و دعا کردم فقط امیدوارم این گواهینامه رانندگیمو زودی بگیرم که خیلی نیازمه اگر خواستم جایی سر کار برم انشالله راحت تر باشم.من به آینده امیدوارم.

[ چهارشنبه ۱۳۹۹/۰۶/۲۶ ] [ 9:2 ] [ آیدا سبزاندیش ]

سلام

دلخورم از دست خواهرم! الان نزدیک یک سال و نیمی میشه که قهره با من و کلا من هم نمیخوام دیگه باهاش حرفی بزنم یا آشتی کنم چون اینطورف خیلیییی راحت ترم و احساس بهتری دارم. چون خواهرم بیش فعال و عصبی مزاج و تنده و اگر هم مثلا بهش رو بدی باید هرچی که میگه رو اجرا کنی وگرنه بیچارت میکنه!

اگه بخواد با فلان آدم یا فامیل رفت و آمد نکنیم باااید رفت و آمد نکنیم وگرنه اینقدررر حرص میده که حد نداره. همیشه احساس رئیس بودن داره و چون کسی بهش محل نمیذاره و هیچکی دلش نمیخواد زیر دست باشه، دخترای کم سن و سال فامیل و آشنا رو میبره تو محیط کارش به هوای کار و هی بهشون دستور میده و امر و نهی میکنه داد میزنه سرشون!!! اینطوری احساس خوبی بهش دست میده. مدتی بعد هم اونها از اون محل کار میان بیرون و دمشون رو کولشون میذارن و اونم با اونها قهر میکنه و نتیجه این میشه که ما هم باید با اون دختر و خانواده قطع رابطه کنیم چون دخترشون تو محل کار زیر دست خواهرم نشده و بله قربان گو نبوده! با من هم همینکار رو میکرد. هر چند وقت یکبار هی میگفت تو چرا نشستی تو خونه باید کار کنی منو وارد محل کارش میکرد و اصلا من سر در نمی آوردم چی به چیه چیکار باید کرد اما مدااام از این شاخه به اون‌شاخه میپرید و ثبات نداشت و بعد هم هی میگفت بهت گفتم اینکارو بکن اونکارو بکن!!! من بهت میگم! منم دیدم این کلا روانیه! ثبات نداره رفتاراش.... دو سال پیش منم برای همیشه از اون دفتر اومدم بیرون و برای خودم کار خیاطی رو راه انداختم .... حالا هم که وارد کارای گرافیکی و ... شدم.

چون کلاسهام آنلاینه و حتی باید کلی برای آموزشهام تو نت سرچ کنم و آموزشهای ویدئویی ببینم، مصرف اینترنتم بالاست و اینترنت وای فای خریدم.خب اینروزا هزینه اینترنت خیلی بالا رفته و منم که خب درآمدی ندارم که بخوام مدام اینترنت بخرم.یک مدت دیدم همش اینترنت زود به زود تمام میشه و واقعا هم نیاز داشتم اما هی هر بار باید هزینه میدادم تا شارژ بشه. فهمیدم خواهرم مدام میشینه آنلاین فیلم می بینه و کلی شارژ نت رو مصرف میکنه منم دیدم پولم داره ته میکشه هی دارم نت میخرم منم رمز وای فای رو عوض کردم!

حالا شاکی شده چرا نمیذاری از نت استفاده کنم. هی به اینو اون پیغام داده نتو قطع کردن! اخه لامصب نامرد تو که سر کار میری به قول خودت ماهی پونزده میلیون درمیاری خب برای خودت اینترنت بخر تو که دااااری اخه نشستی من هی یک قرون دو قرون جمع کنم برات نت بخرم ؟؟؟؟ خب منم باید هزارتا هزینه بدم الان هر جلسه اموزش ازاد رانندگی باید شصت تومن بدم هیچی هیچی نخوام برم اموزش چهار پنج جلسه باااید برم تا بتونم گواهینامه بگیرم چه بسا بیشتر! اینترنتم که هزینش جدا کلی باید بدم تو خونه هم عین کلفت دارم کار و‌تمیزکاری میکنم . قشنگ غذا که میخوره ظرفاشو میذاره من بشورم روشویی که مرتب میره مسواک میزنه صورت میشوره رو من همش دارم تمیز میکنم تنها کاری که میکنه هر ازگاهی اتاق خودش رو یه جارو میزنه ، نمیاد یه ذره از اتاقش بیرون تر یه کمی هم تو حال و پذیراییم جارو کنه! اگه گنددد از سر و کول خونه بالا بره عین خیالش نیست تو چرکا میشینه اما بلند نمیشه یه دستی به خونه بکشه!

شوهرش تا دید این روانیه فراااار کرد پشت سرشم نگاه نکرد! هرکی هم باش اشنا شد فلنگو بست در رفت! شدیدا بی ادب و خودخواه و بی ثباته! اگه امروز بهت یه چیزی بگه فردا حرفش عوض شده اصلا نمیشه روش حساب کرد.

منم اگه پولم بیشتر بود رمز وای فای رو عوض نمیکردم ولی من واقعا به نت و اموزشهای نت نیاز دارم نمیتونم که هر چند روز یکبار کلی پول بدم برای نت که خواهرم بره انلاین فیلم ببینه یا تو اینستاگرام هی بگرده. وقتی میگه ماهی پونزده تومن درمیارم یعنی نداره یه کمشو بده یه اینترنت خط بخره؟!!! 

ای کاش از این خونه میرفت کاش یه جا رو اجاره میکرد میرفت برای خودش. توقع هم داره مامان هفتاد سالم براش بهترین غذاها رو درست کنه بذاره جلوش! یه مدت مامانم خونه مادربزرگم بود مادربزرگم حالش بد بود باید پیشش میموند نبود خونه که غذا درست کنه به مامانم گلگی کرده بود که چرا برام غذا خونگی درست نکردی فست فود خوردم معدم درد گرفته!!!! اخه احمق تو دیگه چهل سالته خودت پاشو هرچی میخوری برای خودت درست کن! نشستی مامانت هنوز برات غذا درست کنه؟!

اینقدر دلم پره و ازش بیزارم که حد نداره. داداش دومیم یه پولی بهش داد که بره برای خودش یه جا رو بگیره تمااام پول رو به باد داد یه دستبند طلای خیلی خوب و‌کلفت داشت که اگه الان نگه داشته بود یه پنجاه تومن بود اونم معلوم نشد چیکار کرد، هیچی نداره جز یه ماشین ! ما در تعجبیم که چطور این ماشینو نگه داشته نفروخته! از بس همه چیو میفروشه! 

الهی هر ازدواجی که عاقبت نداره سر نگیره. کاش همون روزا شوهرش برمیگشت می بردش! شوهره فرار کرد، هه هه.

نمیخوام انرژی منفی بدم اما اصلا دوستش ندارم گاهی میگم کاش می مرد!ادم خوبی نیست.دلمم باهاش صاف نیست چون بی ثباته.

 

[ جمعه ۱۳۹۹/۰۶/۰۷ ] [ 17:33 ] [ آیدا سبزاندیش ]

یک وقتی بود مثلا ده دوازده سال پیش...خب تو‌ سنی بودم که دلم میخواست لباسای مختلف بپوشم هرجا میرم و تیپ بزنم به هر حال نوزده بیست سالم بود.اون موقع ها به دلایل مختلف و مریض بودن پدرم و مشکلات متعددی که بود، نمیشد زیاد خرج کنم برای خودم لباسای قشنگ و متنوع داشته باشم. تو انجمن های شعر و موسیقی یا جاهای مختلف عضو بودم دلم میخواست هربار میرم اینطور جاها یا بیرونی مهمونی جایی تیپ بزنم شیک باشم مد روز باشم...اما خب! نمیشد دیگه پول کم داشتیم گاهی هم پول بود اما مامانم زیاد به من پول تو جیبی نمیداد اهمیت راستش به لباس نمیداد خب بیچاره حق هم داشت من بچه آخرش بودم و دیگه حوصله منو نداشت اونم با یک شوهر مریض و بد اخلاق!

من اونروزا تازه خواهرم از همسرش جدا شده بود یک مدت خونه یکی از برادرام که ایران نبود تنها زندگی میکرد بعدش که برادرم خواست خونشو اجاره بده، ا‌ومد پیش منو مامانم. اونروزا من گاهی یواشکی میرفتم سر کمد خواهرم و مانتو یا کفشی لباسی چیزی میخواستم برمیداشتم استفاده میکردم و بعد دقیق همونطور که بود میذاشتم سر جاش! خواهرمم سر کار میرفت و یک عااالمه لباس و کیفو کفشای قشنگ داشت و اونقدررر کمدش پر بود که متوجه نمیشد چیزی ازش برداشته شده!

خب چیکار میکردم هم تو سنی بودم که دلم میخواست جلوی دوستام و به هر حال اینجا و اونجا خوش تیپ و تمیز باشم هم اینکه پول در اون حد نبود که بتونم هر دفعه یه مانتو یا کیفو کفش بخرم. گاهی که خواهرم تو خونه بود و متوجه میشد ازش چیزی برداشتم یا وقتایی که برمیگشتم خونه و منو با مانتوی خودش میدید، یک دعوا و قشقرقی راه مینداخت یک مصیبتی داشتیم که حد نداشت! اینقدررر حرف و بد بیراه بارم میکرد.

من با خودم اونروزا میگفتم یعنی میشه یه روزی هم کمد من از کیفو کفشو لباسای رنگارنگ پر باشه و دغدغم این باشه امروز کدوم رنگو بپوشم؟! خیلییی ناراحت میشدم. خیلییی. به هر حال منم غرور داشتم اگر هم ازش اجازه میگرفتم و برمیداشتم عمراااا بهم قرض میداد. مجبور بودم یواشکی بردارم و بعد بذارم سر جاش. به هر حال منم دختر نوجوونی بودم دلم یه چیزایی میخواست تو گروه های مختلفی بودم بیرون میرفتم انجمن میرفتم دانشگاه میرفتم حتی خواستگار هم داشتم در حد خودم.

الان بعد اینهمه سال که گذشته... هم خودم رفتم خیاطی یاد گرفتم کلی لباس و مانتو برای خودم دوختم رنگارنگ متنوع هم با دستمزد های خیاطی که میکردم کلی کیف و کفش و روسری از هر رنگی خریدم و دارم . در کمدم رو که باز میکنم از هر رنگ و طرحی لباس دارم تنگ گشاد آبی ، سبز ، زرد نمیدونم رنگین کمونی همه چی! 

میخوام بگم خدا نمیذاره همیشه یک طور بمونه! روز و روزگار سپری میشه چرخ روزگار میگرده و تو رو به جایی میرسونه که بگی ای روزگار... یه زمانی لنگ یه مانتو درست حسابی بودم الان اونقد مانتو دارم که نمیدونم کدوم رو بپوشم! به قولی در همیشه روی یک پاشنه نمی چرخه. آدمها تو زندگی کم کم به اونچیزی که میخوان میرسن. فقط زمان میبره!

این پیام هم اومد تو زندگیم با حقه و کلک منو وارد یک رابطه کرد هی وقت منو به هوای ازدواج گرفت. بعد فهمیدم ادم درستی نیست با همه دخترا همینطوره! یک بار دوستم گفت آیدا این پسره پیام که باهاش هستی به من تو اینستاگرام دایرکت داده ببین! نشونم داد دیدم تمااام حرفایی که به من زده به دوستمم زده!!! اینکه وای تو چه زیبایی من دنبال یک همسر میگردم که ببرمش کانادا من مهندس رسمی شرکت نفتم فلانم بیسارم!!!!! دقیق حرفایی که به من زده بود! دوستمم گفت وای این یک حقه بازه اینترنتیه ! این بماند.... چندبار بعدش هم تو همین اینستاگرام باز دیدم به اکانت های بقیه آشناهامم همینا رو گفته! چون اینستاگرام یک برنامه ای هست که تو ساجست یا پیشنهاد ها همش همرو به هم معرفی میکنه و ربط میده اونم دوستای منو پیدا میکرده و این متن رو که من دنبال همسر هستم و فلان بیسار رو کپی میکرده برای همه!!!! من که برای همیشه گذاشتمش کنار اما کم و بیش دلم باهاش صاف نیست چون من با یک رنگی و خلوص و برای ازدواج باهاش در ارتباط بودم اما اون هر روز منو بازی داد... یکی گفت ببخشش و رهاش کن. باشه سعی میکنم ببخشمش اما از خدا میخوام یکی بیاد تو زندگیم اونقد آدم درست و صادقی باشه که بگم خدایا چه خوب که پیام وارد زندگیم نشد. از خدا فقط میخوام همینطور که با من رفتار کرد و بهم کلک زد یکی همینطور باهاش باشه. با دروغ و‌کلک بیاد جلو.

به هر حال خدای من هم بزرگه... 

[ چهارشنبه ۱۳۹۹/۰۵/۲۹ ] [ 10:52 ] [ آیدا سبزاندیش ]

الان طبق برنامه روزانم به کارهام و تکالیف درسیم رسیدم و حس خوبی دارم فقط مونده تمرین مکالمه زبان که قرار گذاشتم حتی شده بیست دقیقه در روز تمرین کنم تا یادم نره. بیشتر آموزشهایی که برای گرافیک می بینم توی سایت یوتیوب و به زبان انگلیسی هست و خیلی تونستم با این آموزشها با یک تیر دو نشون بزنم یکی زبانم بهتر بشه و یکی هم درسام رو تمرین کنم!

برای بار سوم رفتم امتحان آیین نامه رانندگی رو دادم و چون اینبار سخت تر از دفعه های پیش بود ، خیال کردم اینبار هم قبول نمیشم ولی در کمال ناباوری قبول شدم و خوشحاااال برگشتم خونه . به یکی از آشناهامون که آموزش رانندگی میده گفتیم بیاد چند جلسه باهام تمرین کنه تا برم برای آزمون عملی و شهری انشالله.

 

با پیام هم رابطم رو قطع کردم! اون گاهی بهم پیام میده یا یه چیزی فوروارد میکنه اما اهمیت نمیدم چون واااقعا از دلم بردمش بیرون و هیچ ذوقی ندارم براش. آخه یک آدم فوق العاده بیخودیه!!!! دقیقا بیخوده! شعور و درکش صفرررر.فقط فکر خودشه و خودخوااااه به تماااام معنا و حقه باز اما طوری خودش رو نشون میده که مظلوم به نظر بیاد در حالیکه ولش کن حالا من اینها رو بگم چه فایده ، اما در کل بودن باهاش وقت تلف کردنه !

من یک مدتی میشه که به تیپ و لباسم و کلا ظاهرم کمتر میرسم یعنی لباس دارم و کلی لباس برای خودم تو مدتی که خیاطی میکردم دوختم یا با دستمزدهام خریدم اما تمامش نوی نو و بدون استفاده مونده و فقط با یک مانتو سبز و یک روسری آبی همش بیرون میرم و مثل قبل به خودم نمیرسم ماسک نمیزنم به صورتم یا به موهام نمیرسم و این کمی اعتماد به نفسم رو کم کرده. تصمیم گرفتم از لباسام استفاده کنم بپوشم و نگه ندارم برای روز مبادا. اصلا بعضی هاش برای سااالها پیش هست و هی گفتم بذار فلان وقت یا مهمونی یا عروسی می پوشم اما نپوشیدم و از مد رفته. دلم میخواد حالا که فصل حراج پارچه ها هست برم چند مدل پارچه بخرم برای خودم چند دست لباس قشنگ بدوزم و بپوشم. حداقل روحیه خودم و مادرم رو‌ شاد کنم. 

بنده خدا مامانم که هر کدوم از بچه هاش به یک نوعی اذیتش کردند. دلم براش میسوزه. البته خداییش دو تا برادر بزرگام و خودم خیلی هواشو داریم اما این داداش کوچیکم و خواهرم با رفتارهای منفیشون خیلی اذیت میکنن. خواهرم که موج انرژی منفیه. اینقدر کینه ای هست که حد نداره مثلا اگر بیست سال پیش یه کار اشتباهی در حقش کردی یا حرفی زدی هنوووز که هنوووزه هی در موردش میگه و نفرین میکنه. منم خودمو کشیدم کنار حالا که یک سال و نیمی میشه که قهره بعضی وقتا هی تلاش میکنه خودشو به سمتم بکشه یا الکی اس ام اس اشتباه میفرسته یا درخواستی داره اما من اصلا جوابشو نمیدم.

دلم میخواد میرفت جدا برای خودش زندگی میکرد چون تا تو‌ خونه هست دقییق حس میکنم یک هاله انرژی منفی تو خونه در گردشه و حتی روی گل و گیاهای خونه اثر گذاشته! شاید مسخره به نظر بیاد اما من می بینم وقتی خواهرم تو خونست و هی انرژی منفی میفرسته، گل و گیاها بی جون و پژمرده هستن!!! از خواهرم میترسم چون مدام نفرین میکنه و من هم ازش دوری میکنم چون از لحاظ روحی مریضه. با شوهر سابقش نتونست بسازه از بس لجبازه کینه ای و عصبیه. بعد از جدا شدنش هم چندتا خواستگار براش پیدا شد که اونها هم دیدند خیلی عصبی و تنده گذاشتند رفتند. بارها پیغام پسغام داده که میرم تنها زندگی میکنم اما هیچوقت از ما جدا نشد و نرفت. نه تو کار خونه کمک میکنه نه با کسی حرف میزنه و نه میشه به عنوان خواهر بهش تکیه کرد! حسود و دشمنه. من میترسم اخرش به نفرین های این دچار شم اما به خدا همیشه براش دعا میکنم ...گاهی دلم میخواد بره و من و مامانم به هوای هم راااحت با انرژی مثبت زندگی کنیم!

من کامنت های شما رو همیشه میخونم خیلی هاتون حرفای خوبی میزنید و خب به هر حال هر کسی تجربه ای داره و خیلی بعضی حرفاتون برام کمک کننده هست، ممنونم!

[ چهارشنبه ۱۳۹۹/۰۵/۲۲ ] [ 19:3 ] [ آیدا سبزاندیش ]

هه ... من که میگم گاهی سرم شلوغ میشه اما هیچ کدوم به نتیجه نمیرسه! یکی یکی پریدند... اون فامیلمون که اسمش محمد بود بهش گفتم اگر میای اصفهان زندگی کنی بیا تا اشنا بشیم ادامه بدیم اولش گفت باشه میام  اصفهان زندگی میکنم اما بعد گفت فعلا شاهین شهرم! بعدش هم گفت میخوام برم تو س پ ا ه !!! برای س پ ا ه کار کنم و باید چادر سر کنی و... که من اصلا از هرچی سپاهو بسیجو آخوند نمیدونم حجاب اجباریه متنفرمممم حتی خانوادم هم قبول ندارن اینها رو! نیست خیلی مملکت رو خوب اداره کردند آه و نفرین مردم پشت سرشون نیست! والا

 

محمدرضا همون که نزدیک خونمون شرکت الکتریکی و تجهیزات امنیتی داشت هم یه چند بار زنگ زد پیام داد بعد هم  دیدم یه جورایی اینم مثل پیام خسیس و بی روحه از حرفها و رفتاراش متوجه شدم اینم فایده ای نداره یکبار زنگ زد منم جوابی ندادم اونم دیگه پیگیر نشد.

 

شهریار رو هم که بلاک کردم. من مطمئنم از لحاظ روحی مشکل داره وگرنه کسی که سالمه نمیاد یکبار ادمو طرد و‌بلاک کنه و‌چند هفته بعد ازش خواستگاری کنه و تقاضای ازدواج کنه!!!!! اینم انگار مخش تاب داره! خودم هم به خاطر کم شنوا بودنش که ارثی هم بود مشکل داشتم و دلم چرکین بود.

 

کیوان همون که همسایمون معرفی کرده بود هم که خبریشون نشد به نظر میاد خیلی سنتی و مذهبی باشن.

 

میرسیم به پیام که پیام هم یه دو باری باهاش بعد از مدتها قهر و دوری بیرون رفتم. میدونی! نمیگم پسر بدیه اما حال دلم رو خوب و خوش نمیکنه! معمولی و عادیم باهاش انگار با مامانم رفتم بیرون!!! ذوق ندارم برای دیدنش اونم انگار ذوقی نداره، حتی اونقد بی تفاوتم که شلوارا و لباسهای قشنگ و شیکم رو براش نمی پوشم! اخرین بار با هم رفتیم یک کافه فضای باز ، قبلش یک شلوار داشتم که تو قسمت کشاله رانش پوسیده‌ شده بود همونو پوشیدم با یه مانتو معمولی ! میخوام بگم یعنی اونقد برام اهمیت نداره که بخوام به ذوق دیدنش تیپ بزنم به خودم برسم استرس داشته باشم ایا در نظرش خوبم چطوریم! 

دلم میخواد....

دلم میخواد یکی میومد تو زندگیم که خیلییی منو میخواست خیلی درکم میکرد خیلی دوستم داشت خیلی دوستش داشتم و واقعا جفتم بود! نسبت بهش شوق و هیجان داشتم ... دلم میخواست بهترین لباسامو ست کنم بپوشم دلم میخواست از ذوقش کادو بخرم سورپرایزش کنم اونم برام کادو و گل بخره شاد باشیم با هم همو بفهمیم قضاوت نکنیم...به خدا همش تو اینستاگرام می بینم این دختر پسراچه گل و کادوهایی بهم میدن چقدر برای هم ذوق دارن .... خب منم دلم میخواد یکی بهم اهمیت بده من خیلی لذت میبرم برای یکی مهم باشم حالمو بپرسه احوالم زندگیم براش اهمیت داشته باشه تا ناراحتم درکم کنه آرومم کنه.... تا اینجای کار که جز مادرم کسی اینطور نبوده باهام.

 

راستش وبلاگ اونهایی که ازدواج کردند رو که میخونم می بینم چندان هم تو ازدواج خبری نیست باز هم ادم احساس تنهایی میکنه. من میخوام همسرم نسبت به من  با محبت و‌گرم باشه بهم اهمیت بده . دیگه برام مهم نیست اگه قسمتم باشه خدا برام یه خوبشو میرسونه قسمتم نباشه به هر حال  سر کار میرم پول پس انداز میکنم خودم مستقل میشم ، تو این روز و روزگار باید خیلی حواست جمع باشه که اسیر مرد بد نشی .

باید از لحاظ مالی خودم رو قوی کنم. یه جورایی از رفتار پیام خیلی بدم اومد . پریروز وقتی رفتیم همون کافه سر بازه ، خب من مدتها بود که شیک توت فرنگی نخورده‌بودم چون کرونا اومد بیشتر کافه ها بسته بودن و زیاد نرفتم بیرون. اولش که منو رو آوردند ، گفت هرچی میخوای انتخاب کن اما هرچیو میگفتم خودشو به اون راه میزد! اصلا به انتخاب و سلیقه من بهایی نمیده! اخرش یک ساندویچ برای خودش سفارش داد که مثل همیشه نصف کنه و دوتایی بخوریم! با یک نوشابه! یک ساندویچ کوچیک رو نصف کنه دوتایی بخوریم!!!! با یکیش هم شک نداشتم خودش سیر نمیشد چه برسه نصفش! دیگه انتظار نداشت من چیزی سفارش بدم که یکهو تا گارسن گفت دیگه چیزی میل ندارید؟ من گفتم یک شیک توت فرنگی هم بیاره. یهو دیدم پیام براق شد یه حالی شد! بعد گفت میخوای اصراف کنی؟؟؟؟ خوشش نیمد من شیک سفارش دادم اما یه مشاور بهم گفت به خودت اهمیت بده بیرون میری هی خودتو دست کم نگیر بگو هرچی سفارش دادی میخورم قشنگ ابراز وجود کن بگو چی میخوری و بذار بفهمه تو هم حق انتخاب داری سلیقه داری. اخرش هم شیک رو نذاشت خودم بخورم نصفش رو خودش خورد !!!! 

اگه بخوام با این رفتارای زشتش باهاش ادامه بدم دقیقا دختر احمقی هستم! خونه پدریم بمونم بعض اینه که برم با این گدا گشنه ها زندگی کنم و برای دو قرون ده شاهی بحث کنم. والا

[ دوشنبه ۱۳۹۹/۰۵/۱۳ ] [ 0:38 ] [ آیدا سبزاندیش ]

سلااااام 

اینبار از غم و غصه و دلتنگی خبری نیست! بابا چقدر نشستم زانوی غم بغل گرفتم هی از همه چی شکایت کردم اما به کجا رسیدم؟! غم هام برطرف شدند؟؟؟ روز به روز به تعدادشون اضافه شد که کم نشد. دقت هم کردم دیدم خودم عامل غم و رنج های روحی خودم هستم و بس! من خیلی آدم بدپیله و لجوجی هستم .... یعنی به یک چیزی پیله بشم پدرش رو در میارم. این نمیتونه یک صفت کااااملا بد و‌منفی باشه چون زمانیکه وارد حرفه خیاطی و دوخت لباس شدم اونقدرررر چهار پنج سال بهش پیله کردم و آموزش دیدم تمرین کردم شب بیدار موندم تا بالاخره کارم گرفت و تونستم لباسهای خوبی بدوزم حتی مشتری هایی داشته باشم که میرفتن مزون های خیلی سطح بالا و گرون لباس سفارش میدادن اما وقتی با من آشنا شدند با اینکه تو خونه و توی یک اتاق کوچیک کار میکردم و مزون و وسایل حرفه ای هم نداشتم ، اما سفارشهای خوبی میگرفتم و با خلاقیت خودم پشت یک میز کوچیک که هم چرخ خیاطیم هم چرخ سردوزم هم اتو روی اون قرار داشت ، لباسهای جالبی برای مشتری هام میدوختم و تزئین میکردم.....

اما اینجا صفت بدپیله شدن و گیر دادن های من بد میشه که یهو گیر میدم به مثلا بحث ازدواج کردن ! این مدت خیلی به قضیه ازدواج و متاهل شدن پیله کردم. ناراحت از اینکه چرا اون خواستگارهایی که باید رو ندارم یا به هر حال ازدواج نکردم چون سال گذشته دختر عموم صمیمی ترین دوستم بود ازدواج کرد دختر داییم ازدواج کرد و چند مورد دیگه و فقط من موندم توی فامیلمون مجرد! از یک طرفی هم یکهو وحشت کردم نکنه هی زمان بگذره و اون موردی که میخوام پیدا نشه و تنها بمونم ؟ از تنهایی از اینکه یک زندگی گرم و مستقل برای خودم درست نکنم میترسیدم. حرفهای دوست و آشنا که بمااااند... زن داییم مدام پز میداد که چقدررر دختر داییم خواستگار داشته و چقدررر دامادش عالیه ! از اون طرف دختر عموم که اینقدررر باهاش صمیمی بودم تا ازدواج کرد رابطمون کمرنگ شد و مدام عکسهای سلفی با همسرش رو میذاشت و از عشق میگفت! تو فامیل هم مدام میگفتن آخی... ایشالا تو هم خوشبخت بشی!

منم به اندازه خودم خواستگار داشتم اما خب رد میکردم اما اونها خیال میکنن فقط دخترهای خودشون طرفدار داشتند !

 

برادرام میگن این حرفها برای جهان سومی هاست. دخترهایی که پی حرف مردمن یا خاله خان باجی مدام دنبال ازدواجن اونم نه اینکه خودشون قلبا شاید بخوان ازدواج کنند فقط برای حرف مردم و فامیل و جامعه و ترس بالاتر رفتن سن و سال! بهم میگن ازدواج تنها یک بخش کوچکی از زندگی هر آدمیه و نباید تصمیمات و اهدافت رو بر مبنای ازدواج قرار بدی. باید خودت رو قوی کنی و با یک‌ آدم قوی و مستقل آشنا بشی ... باز هم دلگرمم میکنند و وقتی باهاشون چت میکنم یا حرف میزنم کلا با ازدواج من مخالفن اما اون برادرم که ایران زندگی میکنه سنتی تر فکر میکنه و گاهی بهم میگه یکیو قبول کن دیگه! 

 

حدود یک هفته ای بود تصمیم گرفتم مقوله ازدواج رو بذارم کنار و به فکر یادگیری و پیشرفت کاری باشم . به خودم گفتم حالا ازدواج هم نکردم اتفاق بدی نمیفته عوضش راحت ترم مسئولیت خاصی ندارم و میتونم آزادانه برای خودم زندگی کنم مسافرت برم هرکاری دوست دارم انجام بدم حتی عضو گروه های گردشی بشم... این تصمیم رو گرفتم و شروع کردم به تمرین های گرافیکی و به کارهام رسیدم.

 

چند روز بعدش موبایل مامانم زنگ زد دیدم یک شماره موبایل از تهرانه! گفتیم یعنی کیه؟ مامانم برداشت و صحبت کرد و بعد گفت من گوشیو میدم به خود دخترم باهاتون صحبت کنه و نظرشو بگه!!! من گفتم کیه!؟ گوشیو گرفتم یک خانمی پشت خط بود خودش رو معرفی کرد گفت من نوه عموتون هستم ! و ما میشیم نوه عموی نانتی شما. گفتم والا نمیشناسم! گفت که بله ما ناتنی هستیم و شما ما رو ندیدین اما ما مادرتون و پدر خدا بیامرزتون رو میشناسیم و رفت و آمد داشتیم قدیم ها. بعد گفت شماره مادرتون رو عروس عمتون داده و من برای برادرم تماس گرفتم ! بعد مشخصات برادرش رو گفت اسمش محمده و وکالت خونده و آزمون وکالت قبول شده یه مدت تو دادگستری کار میکرده بعد دیده به روحیش نمیخوره اومده بیرون میخواد دفتر بزنه و متولد ۶۵ هست. 

منم مشخصاتم رو دادم و گفت که چطوری میخواین با هم آشنا بشید؟ منم گفتم اگر میخواین شماره من رو به برادرتون بدین ایشون برای من یک عکس از خودشون بفرستن و با هم صحبت کنیم و آشنا بشیم. اونم قبول کرد و خداحافظی کردیم. فرداش داشتم پشت لپ‌ تاب کار میکردم دیدم پیام اومد که من محمد نوه عمو عباس هستم و شمارتون رو از خواهرم گرفتم و خودش رو معرفی کرد. منم جواب دادم و عکسش رو دیدم. بدک نبود. معمولی بود. مادرش تازه فوت شده بود حدود هفت ماهی میشد و میگفت خیلی به مادرش وابسته بوده و الان با پدرش زندگی میکنه و خواهراش ازدواج کردند و برادر هم نداره.

دو سه روزی هی صبح ها صبح بخیر شبها شب بخیر میگفت هی چت میکرد و میخواست همدیگرو ببینیم. اما چون قدیمها کار باباش تو شاهین شهر اصفهان بوده الان شاهین شهر ساکن هستند و میگفت خونمون سه طبقه جای خوب شاهین شهره و اصلا تا اصفهان یک ربع راه بیشتر نیست منم گفتم من شاهین شهر نمیتونم زندگی کنم گفت اخه شاهین شهر خودش کلاسش از اصفهان بیشتره !!! گفتم نه ! من وسط شهر اصفهان زندگی میکنم نمیام شاهین شهر بعد گفت خب شاید اومدم اصفهان خونه گرفتم چون محل کارمم اصفهانه! 

این بماند...

تا با محمد چت میکردم و در حال مذاکره و آشنایی بودیم، یک خواستگار دیگه زنگ زد خونمون ! همون بود که همسایمون معرفی کرده بود اما زنگ نزدن و‌خبریشون نشد و منم خیلی غصم شد ! اونها هم گفتند قرار بذاریم دختر و پسر و خانواده همدیگرو ببینن . اسمش کیوان و تو یک قسمتی از کارخانه داییش کار میکرد و یک سهمی هم از کارخونه داشت. ولی اهل این نبودن که دختر و پسر خودشون با هم مذاکره کنن آشنا بشن اگر اکی بودن خانواده ها بیان تو کار. از اینهایی بودن که باید حتمااا مادر و خواهرهاش باشن منو‌ببینن و بعد پسره! ما هم گفتیم خبر میدیم!

اینم بماند...

بازم شهریار پیداش شد!!! یک روز عصر که داشتم کارامو میکردم برم کلاس گرافیک ، دیدم اس ام اس اومد از شهریار که آیدا من خیلی فکر کردم من تو رو دوست دارم با شیرین( مامانش) هم حرف زدم و گفتم میخوام با تو ازدواج کنم !!! بیا گذشته رو فراموش کنیم من به شیرین همه حرفامو زدم تو فقط اخلاقت بده مدام غر میزنی جنبه منفی قضایا رو می بینی هی تیکه و‌کنایه بار آدم میکنی برای همین دلم رو چرکین کردی اما من فکرامو کردم تو رو برای آینده میخوام!!!

 

شاخ دراوردم از پیامش! رفتم دیدم منو از بلاک لیست هاش در اورده! بهش گفتم تو که از من بدت میومد تو که بلاکم کردی تو که گفتی حسی بهم نداری و فقط برای انتقام گذشته اومدی؟؟؟ اونم گفت از بس اخلاقای بدی داری اما قلبت پاکه ! من به شیرین گفتم به مامانت زنگ بزنه و راجع ما حرف بزنه! ( شماره مامانمو چند سال پیش ازم گرفته بود) خلاصه که شهریارم برگشت!

این هم باز بماند...

 

محمدرضا همون پسری که چند هفته پیش باش آشنا شدم و محل کارش نزدیک خونمون بود و خواست با هم آشنا بشیم هم بهم چندبار پیام داد و گفت با هم بیرون بریم حرف بزنیم. اونم هست پسر بدی که به نظر نمیاد متولد ۶۸ و تو کار تاسیسات الکترونیکی و دوربین های مداربسته و امنیت هست. گفتم بریم راجع چی حرف بزنیم؟ منظورت چیه؟ گفت خب بیشتر آشنا بشیم از همدیگه بدونیم. 

 

اینم بماند .......

پیام هم رفتم بعد از چندین ماه دیدمش. اونم گفت منو برای ازدواج میخواد اما چون اخلاقم خوب نیست و غر میزنم یا همش ایراد میگیرم بهم مهلت میده رو اخلاقم کار کنم بهترش کنم!!! اما خودش که اینقد خسیس و خشکه اصلا عوض نشده و نمیخواد خودش هم تغییری کنه!

با پیام هم راستش در تماس و رفت و آمدم، اونم نمیدونم چی بگم بهش. اونم هست اما خیلی ازم ایراد میگیره در حالیکه خودش کلی ایراد داره و حتی یه کمی هم تلاش نکرده که کمترش کنه. بیرون رفتن باهاش خوش نمیگذره چون مدام حساب هزار تومنش رو داره و من تازه خونه که میام یک دل سیررر غذا میخورم چون همیشه با پیام که بیرون میرم گشنه و‌تشنه برمیگردم خونه!!! شعورش کمه! اگر هم یه بستنی چیزی بخره اصلا یه ادم اجازه انتخاب نمیده فوری میره ارزون ترین و بدترینش رو سفارش میده! کلا خوش نمیگذره باهاش به سلیقه آدم هم توجهی نمیکنه.غذایی چیزی هم اگر بخره یکی میخره که دوتایی بخوریم اونوقت خودش اینقدرررر تند و فرز میخوره که لپاش میترکه میترسه من بخورم بهش نرسه منم نمیخورم یا با غذا بازی بازی میکنم که خودش یک دل سیررررر بخوره یه موقع سکته نکنه من یه تیکه بخورمیه چیزی میگم یه چیزی میشنوین! من اصلا ۵۵ کیلو هستم هر موقع منو میبینه میگه واااای چقدر چاااقی چقدررر جون داری ! اخه خودش فوق العاده نحیف و لاغره و من به چشمش میام. کلا از اون خانواده ها هستن که اگه یکی عروسشون بشه یه ذره بیشتر غذا بخوره اینقدر به روش میارن که بالا‌بیاره! پارسال دوستش از روستا براش کشک آورده بود بعد به من تعارف کرد من یکیشو برداشتم. چون خودم کشک دوست دارم خب سریع خوردمش یهو یه جوری به روی من آورد که وای تو کشکو خوردی؟؟؟؟؟؟ همشو خوردی؟؟؟؟؟ گفتم اره مگه ندادی بهم ؟ گفت یه ذره یه ذره میخورن مزه مزه میکنن نه اینقد زود! اینو گفت من خیلی ناراحت شدم گفتم دختر چرا برداشتی ! میرفتی ده تومن میدادی قشنگ کلی کشک میخریدی همشو میخوردی کسی هم اینقد به روت نمی آورد! رفتم خونه اینقد حالم بد شد هی میخواستم بالا بیارم یکی دو روز مریض بودم! کلا خیلی آدمو به چشم میاره و یه حالیه . کاش یهو خودش خبری ازش نشه و بره. من برم تو خونه زندگی اینا از گشنگی می میرم نصف میشم.

فعلا تا ببینیم چی پیش میاد! تصمیم کرفته بودم از منفی ها نگم اما یکهو شد... زندگی ادامه داره! یهو هیچ خبری از کسی نبود یهو دورم شلوغ شد! البته همیشه این اتفاق برام میفته و این شلوغ شدن ها الکیه! شاید هیچ کدوم به نتیجه نرسه. قبلا ها هم یه مدت خواستگار زیاد پیدا میشد ولی هیچ کدوم به نتیجه نمیرسید به هر دلیلی. مهم اینه که من دارم روی افکارم روی بهتر شدن زندگیم تمرکز میکنم و دیگه کمتر میخوام خدا رو برای ازدواج اجبار کنم! کلا میخوام رها کنم ... بذارم هرچی پیش آمد.

 

[ جمعه ۱۳۹۹/۰۵/۰۳ ] [ 15:22 ] [ آیدا سبزاندیش ]

چقدر اینجا رو دوست دارم. دوستای خوبی اینجا دارم.چقدر نظرهای خصوصی یا هر نظری که میخونم کلی توش نکته های خوب داره و از اینکه وقت میذارید و راهنماییم میکنین یا از تجربه هاتون برام می نویسید ، سپاسگذارم.اینجا میتونم خود خود واقعیم باشم ... و من اینطوری راحت ترم.

 

گاهی دست به اشتباه های بچگانه ای میزنم که خودم هم پشیمون میشم اما دیگه کار از کار گذشته. گاهی خودم رو دست هیجانات و بی قراری هام میسپارم و به عاقبت کارهام و تصمیماتم کمتر فکر میکنم! بازم یک بی عقلی دیگه ! هفته پیش به شدت دلم گرفته بود هیچکی خونه نبود و لپ تاب باز بود و داشتم عکسهای دورانی که با پیام رفت و آمد میکردم رو می دیدم. چند هفته قبلش هم میخواستم برم خونه داداشم و پیاده بودم ماشین پیام رو که خونشون نزدیک خونه داداشمه دیدم و رفتم تو فکر! اونروز خودم رو قانع کردم که پیام به درد من نمیخورد و گذشت تا هفته پیش که عکسها رو می دیدم و دلم بدجور گرفته بود!

 

ناخوداگاه از بی عقلی و بی تدبیری رفتم سراغ گوشیم و برای پیام ، نوشتم که دلم برات تنگ شده! که چه کار اشتباهی هم کردم! از روی هیجان زودگذر تصمیم به اینکار گرفتم و بعدش هم پشیمون شدم ! اما اون هم جواب داد و گفت اونم گاهی بهم فکر میکرده. این دفعه پیام مثل قبل نبود اونم تحت تاثیر نامردی های روزگار اخلاقش عوض شده بود و کلا تو مود خودش بود... احساس بدی بهم دست داد حس کردم خودم رو سبک کردم! از خدا خواستم دیگه بهم پیامی نده خبریش نشه و این هیجان من زود بخوابه! تا اینکه خبریش نشد و فردا شبش بهم پیام داد! بعدش هم دوباره همون بحث های همیشگی... اون بیشتر دلش میخواد یک دوست دختر چند ماهه داشته باشه اما من طور دیگه فکر میکردم... پیام هیچوقت منو دوست نداشت هیچوقت هم دست دلباز نبود وقتی باش بیرون میرفتم لقمه های غذا منو میشمرد و من سعی میکردم کمتر غذا بخورم خودش بخوره چون خیال میکردم راضی نیست و یکهو مریضی چیزی بشم!!!! 

خودش هم هیچوقت یک دل سیر غذا نخورده بود و همیشه بی جون و لاغر بود و من نگران بودم بیرون یا سر بالایی که میرفتیم یهو بیهوش بشه و نتونه راه بره. همیشه ازش میخواستم مولتی ویتامین مصرف کنه به خودش برسه اما اونقدر خسیس بود که حتی به خودش هم رحم نمیکرد چه توقعی داشتم که به من رحم کنه؟!!! آدمی هم نبود که اهل رفت آمد و شاد بودن باشه بیشتر تو خودش بود یا همیشه خواب بود! با وجود اینکه لاغر و ضعیف بود سیگار هم میکشید و دیگه بدتر... این اواخر هم به دروغ گفتن رو آورده بود انگار با یکی آشنا شده بود برای اینکه یک بیرونی جایی نریم به دروغ میگفت جایی هستم یا ماموریت دارم، کم کم مهرش از دلم رفت و وقتی رابطمون تموم شد یک هفته ناراحت بودم که چرا زودتر نشناختمش و بیهوده یکی از خواستگارهایی که نوه عموم معرفی کرده بود رو رد کردم! اوایل پیام به من میگفت آشنایی ما برای ازدواجه و بعد فهمیدم به همه دخترها همین رو میگفته! شاید خدا اینها رو سر راهم قرار میده که دیگه به کسی اعتماد نکنم و بشینم زندگی آروم خودمو ادامه بدم...از خدا خواستم کسی رو وارد زندگیش کنه که هرچی جمع کرده همرو براش به باد بده.اینطور آدمها لیاقتشون دخترهای زرنگه. تا دیگه دخترهای مردم رو سر کار نذاره به هوای ازدواج.من حتی بهش میگفتم هرچی داری رو نگه دار نفروش مراقب دارایی هات باش. حتی گاهی میگفت میخوام خونم رو بفروشم برم خارج و چون خودم برادرام خارج از کشور زندگی میکنن از بعضی قوانین مهاجرت میدونستم بهش میگفتم خونه رو بفروشی پولش بعدا هیچ میشه الان هم به راحتی نمیشه مهاجرت کرد و ضرر میکنی! همون بهتر که دخترای دست به باد بده و پر خرج بیفتن تو زندگی اینطور آدمای حقه باز. یه روزی خدا جواب همه اینها رو میده. بهترینش میاد تو زندگیم.

 

فکر نکنم دیگه خبریش بشه و این برای من بهتره. درسته که اشتباه کردم بهش پیام دادم اما این نیز بگذرد... گاهی تحت تاثیر هورمون ها و هیجانام قرار میگیرم و شخصیت خودمو به کل پایین میارم اون هم برای آدمهایی که تایپ من نیستن یا ارزش خاصی ندارند. 

حالا که فعلا سرم به درست کردن غذاهای مختلف یا کلاسهای گرافیکم گرمه . دلم میخواد چندتا تور بنویسم یک مسافرتی برم اما از کرونا میترسم.لیاقت من این طور آدمها نیست ... من میتونم یک زندگی رو خوب اداره کنم نباید به هر کسی قانع باشم. اون موقعها که اصلا تو فکر ازدواج نبودم و بهش بها نمیدادم موردهای خوبی برام میومدن و من ندیده رد میکردم مامانم از دوستش که مشاوره هست پرسید گفت دخترها تا به سن سی میرسن یکهو وحشت میکنن ! یکهو احساس میکنن تنهان و وقتشون داره میگذره و نگران آینده میشن! ... گفت طبیعیه و خوب میشه. فقط از دست خودم عصبانیم که چرا خودم رو سبک و کوچیک میکنم و دوباره میخوام به رابطه ای برگردم که توش دروغ و گول خوردن بوده. من خودم تا رابطم‌ با پیام تمام شد احساس بهتری پیدا کرده بودم چون اون مدام به من القا میکرد که مشکل دارم ! خودش رو برتر میدید در حالیکه چیز خاصی نداشت. حساب هزار تومنشم داشت و اینهمه مدت من باهاش رفتم آمدم حتی یک شاخه گل معمولی هم به من به یادگار نداد. 

به هر حال رابطه ای بود که به من‌ درسای زیادی داد و گذشت. دیگه یاد گرفتم به هیجان های لحظه ایم توجهی نکنم. درسته که تنهام اما کیه که تنها نباشه. درست میشه.

[ سه شنبه ۱۳۹۹/۰۴/۲۴ ] [ 12:27 ] [ آیدا سبزاندیش ]

به طرز عجیبی هرکسی میاد از جنس مخالف تو زندگی من ، یا آدم درستی نیست یا حقه بازه یا به درد نخوره یا دروغ زیاد میگه ... حالم از خودم بهم میخوره !

از اینکه هیچ تفریح و تنوعی نیست از اینکه همه دلم رو شکستن از اینکه تا از کسی خوشم میاد یهو در عین اینکه همه چیز داره خوب پیش میره ، یهو پرتم میکنه از بالا به پایین و همه چی نقش بر آب میشه! خوشحالی های من کوتاه مدت و بیهوده هستند اگر یک چیزی خوب پیش بره شک میکنم!

بازم یک شکست دیگه ! نه نه ! دو تا شکست!

هفته پیش آخر شب خواب بودم دیدم پیام اومد روی گوشیم دیدم شماره شهریار همون خواستگار پنج سال پیشمه البته هر سال دو سه باری پیام میداد و من جواب نمیدادم چون شهریار مشکل شنوایی ارثی داشت و خوب نمیشنید و طرز صحبت کردنش هم مشکل داشت ! اگر ارثی نبود خب شاید مشکلی نبود اما به هر حال اگر باهاش ازدواج میکردم روی بچه هم شاید تاثیر میذاشت! با وجود این شهریار فوق العاده هم بد رفتار بود یعنی جرأت نداشتی ازش انتقادی بکنی حسابی دعوا و بحث راه مینداخت و اجازه صحبت نمیداد.برای همین همون روزها بعد از چند ماه رابطه آشنایی، من همه چیو تموم و بلاکش کردم دیگه هم جوابشو ندادم هر چند که بارها تلاش کرد سمتم بیاد اما من باز با بی رحمی کنارش میزدم!!! 

تا اینکه هفته پیش جوابشو دادم و گفت بیا باز همدیگرو ببینیم و دوباره در ارتباط بشیم. من هم راستش خیلی احساس پوچی و تنهایی میکردم و نمیدونم چی شد که قبول کردم و فرداش همدیگرو دیدیم . سمعک پیشرفته خریده بود از اونهایی که نامرئیه و روی گفتارش هم کار کرده بود خوش تیپ و خوش هیکل با عطر خوب اومد دنبالم و رفتیم یه دوری زدیم. احساس کردم دوستش دارم و ایرادهام‌ بیهوده بوده... یهویی وسط دلتنگی و تنهایی هام پیداش شده بود و با خودم گفتم بذار این بار بیشتر بهش فرصت بدم و در ارتباط باشیم. ماشین خارجی خریده بود و گفت بهشون کلی ارث رسیده و یک خونه دو طبقه خریده تو مرداویج بالا شهر و حسابی کسب و کار راه انداخته و زندگیش بهتر شده. منم راستش خوشم اومد با خودم گفتم کچلیش کم آوازش! الانم که با سمعک جدید بهتر میشنوه و گفتارشم خوبتر شده چرا ایراد بگیرم!

دو روز با هم صحبت کردیم در ارتباط بودیم و من هم تصمیم گرفتم باهاش ادامه بدم و به نتیجه برسونم این رابطه رو. تا اینکه روز سوم دیدم هیچ خبری ازش نشد نه زنگی نه پیامی نه چیزی ! آخر شبش بهش پیام دادم شهریار کجایی خبریت نیست ! یهو دیدم گفت آیدا ما به درد هم نمیخوریم لطفا دیگه پیامم نده و بلاکم کرد!!!!! انگار یه حالیییی شدم انگار آب سرد ریختن روم! 

با خودم گفتم یهو چی شد! بهش اس ام اس دادم گفتم چرااا گفت یه زمانی تو دل منو شکوندی جوابمو ندادی منم الان فقط خواستم تلافی کنم و دیگم احساسی بهت ندارم لطفا مزاحم نشو!!!!

چقدررر یهو حالم بد شد! با خودم گفتم آخه دختر مرض داشتی جوابشو دادی؟! تو که چندین سال بود دیگه جوابشو نمیدادی ! خیلی احساس بدی پیدا کردم! فقط برای تلافی اومده بود سمتم... خیلی گریه کردم! گفتم خدایا! مگه من چیکار کردم؟! که یهو یکیو میاری تو‌ زندگیم یهو هم می گیریش یا به نحوی اذیتم میکنی؟! 

الانم حالم خوش نیست،،، احساس میکنم واقعا اقبالم تیرست.

[ چهارشنبه ۱۳۹۹/۰۴/۱۸ ] [ 21:30 ] [ آیدا سبزاندیش ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

تلاشی در جهت مثبت اندیشی و تعادل! میخواهم خودم باشم خودی واقعی اصیل و زلال!
"آیدا.اصفهان" Instagram : aida_sabzandish
امکانات وب